۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

حالا که فکر می کنم می بینم کافی بود یک کم سرم را بچرخانم تا چیزهای بیشتری ببینم . همین تهران آلوده .

داشتم دختری را تماشا می کردم که عرض خیابان را طی می کرد و خیلی قشنگ و برازنده بود و می شد تا همیشه همین جوری عرض خیابان را بگذرد و من و ماشین ها تماشایش کنیم . 
یک بار هم نشسته بودم توی استودیوی دوست پسر سابقم . چند نفر آمده بودند عکس بگیرند . من باید می رفتم . اگر زندگی داشتم باید می رفتم . اما نشستم همان جا . زندگی من این بود که بنشینم و زندگیِ دوست پسرم را نگاه کنم . ساعت ها . سال ها . تاریک شد ، شب شد . گفت بمانم بعدش برویم غذا بخوریم . ماندم . نمی گفت هم می ماندم . پر واضح است که بعدش نرفتیم غذا بخوریم . چون دوست پسرم می خواست برود بالا غذا بخورد و من بروم ناراحت می شوم ؟ و بوس بوس . من اگر کار و زندگی داشتم این همه ساعتم را نمی نشستم به تماشا . اگر ماه به نیمه نرسیده پولم تمام شده بود ، اگر در حال فرم پر کردن های بیهوده بودم ، منتظر زنگ تلفن بودم ، اگر زندگی جدی بود این جوری خرجش نمی کردم . اما آن وقت ها زندگیِ ما این بود که برویم دانشگاه و بنشینیم توی چمن های پشت سوله و چرت و پرت بگوییم . حقیقتا یادم نمی آید چیزی جز این بوده باشد . ناهار سلف امروز ماهی ست یا کباب یا چی ؟ آدم های بیهوده ای که دغدغه ای جز این نداشتیم . 
با این همه دانشگاه خوب بود . هر جایی که برای آدم تعیین تکلیف می کرد که زمانش را چطور سپری کند خوب ست . مثل دوست پسر . وقتی زنگ می زند می شود پرسید خوب چی کار کنیم ؟ برنامه چیه ؟ شب کجا بریم ؟ مثل سر کار . هر روز ساعت نه این جا باشید . از آن بهتر سر کارهایی که لباس فرم دارند . از آن ها که مقنعه های بیریخت و مانتوهای گشاد ِ ایکبری تن تان می کنند . 
اما وقتی دانشگاه نیست و کسی نیست و کار نیست آدم نمی داند با این همه ساعت اضافی توی روز باید چی کار کند . 
ماه به نیمه نرسیده بود و من پول نداشتم و با این همه نشسته بودم توی کافه و از این بالا تهرانِ آلودهء بهمن را نگاه می کردم و نمی توانستم به آن بعد از ظهری فکر نکنم که نشسته بودم و زندگی دوست پسرم را تماشا می کردم و توی آن زندگی هیچ جایی نداشتم . یک کم تهران را نگاه کردم و آدم های آن پایین را نگاه کردم و فهمیدم حالا خیلی رقت انگیزترم که نشسته ام و دارم خاطرهء آن بعد از ظهر ِ خیلی رقت انگیز را نگاه می کنم . برای همین کیف پولم را در آوردم و پول فرانسهء بدمزه ام را حساب کردم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس . 

با آن کت سبز و چفیه ای که بسته بودم به سرم فرقی با مبارزان فلسطینی نداشتم . حتی می خواستم از باغچه یک مشت سنگ بردارم و بریزم توی جیبم راه بیفتم توی خیابان ها . سوار اتوبوس شدم . این ساعت روز همه دارند می روند پایین . اتوبوس هایی که به سمت بالا می روند خلوتند . شاید من هم باید بروم پایین ؟ شاید کار ها را ریخته اند پایین و آن بالا از کار خبری نیست ؟ 
با این همه جا نبود . همیشه جلوی یکی از صندلی ها می ایستم و توی محاسباتم اشتباه می کنم . مسافرین صندلی های کناری پیاده می شوند و مسافران دیگری جای شان را می گیرند و من هنوز فکر می کنم شاید توی ایستگاه بعدی این لعنتی پیاده شود و من بتوانم جایش بنشینم . این بار اما تیز بازی در آوردم . جوری ایستادم که دو تا صندلی را پوشش بدهم . خانومه که نشسته بود روی یکی از صندلی ها به خانومی که ایستاده بود گفت که کنارش بنشیند ! لعنتی . چون چادری بود . داشت نون قرض می داد به همکارش . فقط به خاطر دو متر پارچه ؟ چرا آدم ها را بر اساس پوشش شان قضاوت می کنید ؟ از کجا معلوم من آدم وارسته تر و به صندلی نیازمند تری نباشم ؟ با این همه هنوز صندلی دوم را داشتم . خیلی سوسکی خودم را متمایل کردم به سمت آن یکی صندلی . همین جوری که از پنجره بیرون را نگاه می کردم که یعنی حواسم نیست . اما دختر صندلی دوم هم از پشت بهم خنجر زد . به خانوم چادریه گفت ایستگاه بعدی پیاده می شود و بیاید جایش بنشیند و چرا دوتایی ؟ نه بابا این چه حرفیه ! تو رو خدا بفرمایید ! 

شاید باید سنگ اندازیم را از همان جا شروع می کردم ؟