۱۳۹۸ آذر ۱۶, شنبه

انگار عاشوراست.


از بیمارستان که بر می گردم خسته ام. انگار سه روز نخوابیده ام. بیمارستان رمق آدم را می گیرد. توی ماشین های سید خندان چرت می زنم، با صدای ابی. 
وقتی می رسم خانه به میز نگاه می کنم و فکر می کنم حالا وقتش نبود مامان مریض شود. حالا وقتش نبود همه چیز خراب شود. وقتش نبود این همه عزادار شویم. شهر به شهر، خیابان به خیابان. وقتش نبود وقتی رسیدم بیمارستان، مامان را ببینم که نحیف و خسته دراز کشیده و فیلم های عزاداری ماهشهر را نگاه می کند و اشک می ریزد. 
نه چون خیلی کار دارم. چون دیگر نمی دانم باید چطوری از این همه نا امیدی و خستگی عبور کنم. چون نمی دانم از کجای تاریک زندگی هامان، امید را جستجو کنم. چون وقتی مامان را برده اند بیمارستان منِ خاک بر سر نبودم. مامان شب را توی بیمارستان گذرانده و تنها بوده و من نبودم که به غایت نگاهش کنم و ببوسمش. حالا که رسیده ام اشک می ریزد برای ماهشهر. می گوید این ظلم دامنشونو می گیره. بله مامان! ما سال هاست منتظریم این ظلم دامن شان را بگیرد. اما آن ها، آن ها که رفته اند بر نمی گردند. هیچ وقت. مثل سهراب و ندا. نمی گویم. می نشینم کنارش تا پرستار بیاید بگوید نباید با لباس های بیرونم بنشینم روی تخت. همان جور نشسته نماز می خواند. عصبانی و داغدار. به من نگاه می کند و لبخند می زند. خوشحال است کنارش هستم و نه زیر خاک. 
آسمان تاریک می شود. مامان به یک نقطه خیره می ماند. منتظر است تا ظلم دامن شان را بگیرد. منتظر خوابش می برد. من نگاه پرستار را دور می بینم و می روم کنارش روی تخت دراز می کشم و بغلش می کنم. چون بغلش تنها جاییست که هنوز امید هست. 

۱۳۹۸ آذر ۱۳, چهارشنبه

و ماه آخر پاییز است.


من در یک خانهء قدیمی در مرکز شهر تهران زندگی می کنم. این جای شهر را تا پیش از این بلد نبودم. دارم یاد می گیرمش. از کوچه که خارج می شوم وسط ترافیک تهرانم. و هیایویی که برایم تازگی دارد. توی شلوغی ها و قطعی اینترنت، بی بهانه و با بهانه می آمدم بیرون تا ببینم این جای شهر چه خبر است. خبری نبود. آدم هایی را می دیدم که شبیه آدم های پیش از این نبودند. چهار پنج تایی ایستاده بودند سر کوچه های خیابان های منتهی به میدان انقلاب و می دانستند شبیه ما نیستند. و عین خیال شان نبود. ما نیز. 
خیابان ها کم کم از حضورشان خالی شد. اینترنت وصل شده بود و هر روز آمار کشته شده ها بالا می رفت. همه چیز هولناک تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردیم
بعد از آن، نرسیده به میدان انقلاب، راهم را کج می کردم به سمت شمال. هر چه بالا تر. هر چه دورتر. 

شب ها از پنجرهء اتاقم هواپیماهایی را می بینم که کمی بعد تر فرود خواهند آمد. دیدن شان دلتنگم می کند، بی دلیل. 
برای شروع دوباره، همین اتاقی که روی تختش خوابیده ام و به آسمان ابریش نگاه می کنم کافیست. 
شب بخیر

۱۳۹۸ آذر ۴, دوشنبه

چون همه چیز را از یاد برده بودم.


آسمان تهران ابری بود. آسمان چهار آذر نود و هشت. و بوی برف می آمد و از درز پنجره های اتاقم می خزید زیر لحاف و نمی گذاشت بیایم بیرون. 
سعی می کنم همان زیر لحاف اخبار را دنبال کنم. فیلتر شکنم از من می خواهد صبور باشم چون گاورمنت، مدرسه، آ اس پی و شرکت تلفن یا یک بابایی که معلوم نیست کی دارد سعی می کند سرورشان را بلاک کند و شاید باید منطقهء بهتری را انتخاب کنم، ندرلند؟ هیچ جا. هیچ جا را انتخاب می کنم و به صدای شهر گوش می کنم. چون آن فیلم ها و عکس هایی که برای دیدنش باید صبور باشم از توان من خارج است. 
از صبح، از نه و شانزده دقیقهء صبح غم آرامی با من است. درست وسط خواندن کلمات، بعد از اونچوالی، کتاب را می بندم و به دیوار رو به رو خیره می شوم. بی خبر از دنیا. بی خبر از فیلم هایی که یکی یکی در می آمد. صدای تیر هایی که دور نبود و نشنیده بودیم. خون هایی که ریخته شده بود و ندیده بودیم. و حالا باید می دیدیم. حتی اگر چشم مان را می بستیم. حتی اگر موبایل ها را خاموش می کردیم. حتی اگر خیره به دیوار های رو به رو. همه جا بود و رهایمان نمی کرد. 

باید از امروز زندگی را جور دیگری شروع می کردم. اما چه جوری؟ 

۱۳۹۸ آبان ۱۱, شنبه

نشستم روی سرامیک های آشپزخانه و گریه کردم ؟ نچ!


از آن روزهایی بود که وقتی داری نمک می ریزی در نمکدان باز می شود و همهء نمک ها می ریزد توی غذا، از خواب که بیدار می شوی نان برای صبحانه نداری، زردچوبه تمام شده. زرد چوبه که هیچ وقت تمام نمی شود و همیشه هست. 
اما برایم مهم نبود. باران می بارید و قطره هاش روی کانال کولر، صدای شیروانی های شمال را می داد. روز سرد و قشنگی بود. برایم مهم نبود و نمی خواستم بنشینم روی سرامیک های آشپزخانه و گریه کنم. چون دلیلی برای گریه نداشتم. دیروز توی حمام آسیاب بادی ام را کشته بودم. امروز که رفتم حمام جنازه اش را کنار چاه دیدم. شمشیرم را غلاف کردم. به صدای بچه های مدرسهء کناری گوش دادم و صدای باران و دوش گرفتم. خودم را توی آینه نگاه کردم. لاغر و رنگ پریده. به سرعت به سمت لاغری و رنگ پریدگی می روم و همین روزهاست که تمام شوم. کمی نشستم پشت میزم و ورق ها را زیر و رو کردم که خودم را آدم ِ خیلی کار دارم و سر شلوغی جلوه دهم. که نبودم. می شد ساعت ها دراز بکشم توی تختم و کتاب بخوانم و صدای باران را بشنوم و هیچ. آب از آب تکان نمی خورد. من هیچ جای چرخ صنعت این مملکت را نمی گرداندم. هیچ جای چرخ صنعت هیچ جای دیگری را هم نمی گرداندم. از جیب می خوردم و همین است که هست. 
بعد به کار خیلی خیلی مهم ترم می پردازم. لایک کردن توییت های کراشم ؟ … امممم … کسی که ازش خوشم می آید؟ که کار راحتی نیست و زمان زیادی می گیرد. متاسفانه توییت های فاخری تولید نمی کند. من نمی خواهم با لایک کردن هر چیزی بفهمد آدم سبکسر و بی مغزی هستم. باید با دقت لایک کنم و باید کاری کنم از خلال لایک هایم بفهمد ازش خوشم می آیدکمی پیچیده و زمان بر است.  
حقیقتا که صبح شلوغی را می گذرانم.

۱۳۹۸ آبان ۲, پنجشنبه

بله! من آدم ملال آوریم!


هر چیزی که می خواستم بنویسم به بی پولیم ربط داشت و باید بگویم نوشتن و بد تر از آن خواندن از بی پولی حقیقتا که ملال آور است. سعی می کردم داستان های بهتری را به یاد بیاورم. روزهایی که اصلا پول مسئله نبود. هیچی مساله نبود. همه چیز همان شکلی بود که بود. بی کم و زیاد. 
یادم می آید با دوست پسر سابقم نشسته بودیم توی یک کافه و چیزی نمی گفتیم. رابطه مان به جای امنش رسیده بود. تلاشی برای جلب توجه نمی کردم. نمی خواستم جالب و بذله گو به نظر برسم. قرار نبود سکوتی را بشکنم. سکوت ها نه معذب کننده که آرام بود و خیال انگیز. یادم می آید دوست پسرم را دوست داشتم و همین کافی بود. بعد و قبل نداشت. همین حالای توی کافه، روی میز کنارِ پنجره های قدی رو به حیاط مهم بود. و باران! البته که باران می بارید. این صحنه بی باران، باران کم دارد. پس باران هم می بارد. از رابطه چیزی بیش از این نمی خواستم. دوست داشتنم حس اطمینان می داد. زیباتر شده بودم. بی اغراق می گویم. پوستم شفاف بود و لبخندم دلنشین. بیشتر می خواندم و کمتر می گفتم.  
نور چراغِ بالکن افتاده بود روی انگشت های دست راست دوست پسر سابقم. انگشت های دست دیگرش روی یکی از کتاب های براتیگان بود؛ « در قند هندوانه » و نمی خواند. فقط دستش روی کتاب بود و دست دیگرش روی میز بود و لیوان قهوه رو به رویش و به رفت آمد آدم ها نگاه می کرد و به من و لیوان قهوه اش. من داشتم سعی می کردم چیز کیک روی میز را بکشم. آن روزها همیشه یک دفتر طراحی با من بود. همه جا در حال کشیدن بودم. طراح خوبی بودم. یک لیوان آب را جوری طراحی می کردم که ممکن بود اشتباهی به سمتش بروید و به قصد نوشیدن آب برش دارید و سیراب شوید. می توانستید چیز کیک های روی کاغذم را با چای بنوشید و کامتان را شیرین کنید. این جوری لحظه های با هم بودن مان را جاودانه می کردم. می کشیدم و می نوشتم. خوب می نوشتم. آن قدر خوب که وقتی می خواندید فکر می کردید طراح خوبی ام. آن قدر خوبم که یک لیوان آب را جوری طراحی می کنم که ممکن است اشتباهی به سمتش بروید و به قصد نوشیدن آب برش دارید و سیراب شوید.
بله! پاییز قشنگی بود. 

۱۳۹۸ آبان ۱, چهارشنبه

« ولی قبل از هر چیز باید تو رو لختت کنن ! »*


جایی می خوانم رشد اقتصادی امسال منفی نه و نیم درصد پیش بینی شده. این آخرین چیزی بود که باید می دانستم. حقیقتا که بهترین وقت را برای بیکار شدن انتخاب کرده بودم. تمام مدتی که کار می کردم، هر روز و هر روز هزار تا دلیل داشتم تا بزنم زیر همه چیز و نزدم که حالا، درست همین حالا بیکار و بی پول باشم. قبض برق را پرداخت می کنم چون دلم نمی خواهد مامور برق سر برسد و مجبور شوم به صاحبخانه لبخند های معذب بزنم. و به آخرین اس ام اس بانکم نگاه می کنم. که ای کاش نکنم. ای کاش اس ام اس بانکم را از اول فعال نمی کردم تا این جوری قطره قطره کم شدن پولم را نبینم. اول صبح، وقتی باید حالم از دیشب بهتر باشد. 
روزم را این جوری شروع می کنم. با اخبار خوب و قبض برق. می مانم توی تخت و به آسمان نگاه می کنم. نه چون قرار است از آسمان پول ببارد. چون جای دیگری را برای نگاه کردن ندارم. می خواهم تا شب همین جوری به آسمان نگاه کنم. کار دیگری از دستم بر نمی آید. 
حقیقتا این چیزی نبود که سال ها منتظرش بودم. منتظر چی بودم؟ نمی دانم. شاید اگر می دانستم، شاید اگر تمام آن سال ها می دانستم سی و چهار سالگی چه شکلی ست می توانستم به جایی غیر از آسمان نگاه کنم. ابر ها می روند و آفتاب می تابد روی پاهام. پاهایم را می برم زیر لحاف. چون هنوز فکر می کنم اگر پاهایم زیر لحاف باشد امن تر است. 
از تخت که می آیم بیرون شبیه هامونم وقتی پله های دادگاه را می رفت بالا. « نترس! از دشمنت نترس! همه شون دست به دست هم دادن تو رو به کشتن بدن! » این کلماتی ست که با خودم تکرار می کنم و با شمشیرم می روم سمت حمام. چون آسیاب بادی توی حمام منتظرم نشسته.  

* عنوان نوشته از « هامون » ِ مهرجویی

۱۳۹۸ مهر ۳۰, سه‌شنبه

جایگاه آی شش استادیوم آزادی تحقق یک رویای چهل ساله بود.


خیلی رقیق القلب نشده بودم. نمی خواستم اشک بریزم. حسرت سال های از دست رفته نبود. مبهوت بودم. آزادی زیبا بود. زیبا و مبهوت کننده. زیباییش شبیه جای دیگری نبود. تنها دلم می خواست خواهرم پیشم بود. وقتی از تونل گذشتیم و چمن سبز را دیدم این تنها چیزی بود که دلم خواست. من همهء هشتاد و هشت ها را با خواهرم رفته بودم. دست هم را گرفته بودیم و بسیار دویده بودیم و بسیار فریاد و گاز اشک آور و نرسیدن. حالا دلم می خواست این جا بود و لحظه ای که چشمم به زمین چمن افتاد و باید بگویم بهترین لحظهء امروز بود، برق شادی و بهت را توی نگاهش می دیدم. دلم می خواست شیرینی پیروزی را با هم تجربه می کردیم. لذتش شبیه دیدن میدان آزادی بود بعد از آن همه راه رفتن. قبل از صدای تیر. قبل از ندا و سهراب. قبل از تمام خون های ریخته شده.  
برایش عکس فرستادم و نوشتم که حقیقتا لحظهء تاریخی و قشنگی ست و ای کاش بود. دروغ نمی گفتم. داشتیم روزی را زندگی می کردیم که توی تاریخ می نوشتند. « در های آزادی به روی شان گشوده شد.» 
سه روز دیگر سی و چهار ساله می شدم. بی کار و بی پول بودم. چیزی تا پریودم نمانده بود و بوسه ای انتظارم را نمی کشید. اما آزادی را دیده بودم و ای کاش شادیش چند روزی با من می آمد. تا فردای سی و چهار سالگی. 
شب که می رسم خانه لب تاپم را باز می کنم و اولین چیزی که می بینم قبض پرداخت نشدهء برق است. سلام سی و چهار سالگی! تو خیلی زشت و ترسناکی.