۱۳۹۷ اسفند ۲, پنجشنبه

مطلقا هیچ کاری

از پنجره بیرون را نگاه می کنم که باران می بارد یا نه یا چی؟ زمین خشک را می بینم با دختر بچه ای که توی حیاط راه می رود به سمت رمپ پارکینگ. با پالتوی قرمز و کیف صورتی بزرگش. کیفش زیادی سنگین است. این را می شود از راه رفتنش فهمید. اما بی خیال است. کیفش را کشان کشان و بی خیال می برد. و مقتعه اش خاکستری ست
هیچ کس با مقنعه قشنگ نیست. شاید فقط هدیه تهرانی. من باید بروم دانشگاه. مقنعه ام را سرم می کنم و صورتم مثل تربچه می زند بیرون. همان وقت است که می فهمم فقط هدیه تهرانی. همین و بس. باقی مان تربچه ایم. لپ های مان توی سرما گل می اندازند و اشتباه محض است اگر فکر کنید بامزه می شویم. تربچه تر می شویم. همین. 
اما باکیم نیست. کسی به تربچه ای که توی ایستگاه اتوبوس سیدخندان منتظر نشسته و هدفونش را گذاشته توی گوشش و به هیچی گوش می کند کاری ندارد. 
من یادم نمی آید توی دانشگاه مقنعه پوشیده باشم. اما شنیدم قانون عوض شده و فلان و راهم نمی دهند. می روم می بینم هیچ قانون عوض نشده. کیف می کنم. حالا شما می گویی درد من مقنعه است؟ که باید بگویم بعله هست. خیلی هم هست. 

مدرکم را نگاه می کنم. سیزده و چهل و دو. صاحب عکس فوق با معدل سیزده و چهل و دو فارغ التحصیل شده. صاحب عکس فوق سه بار درس تنظیم خانواده را افتاده. سه بار تاریخ امامت را امتحان داده. هر چیزی را که فکر کنی سه بار. صاحب عکس فوق با مقنعه عکس گرفته با این که توی تمام سال های تحصیلش مقنعه سرش نکرده و چیزی برای بالیدن ندارد. پووف. 
حالا شما می گویی درد من مقنعه است؟ نه والا. حد اقل می شد مقنعه ام را با سنجاق قفلی سفت نکرده باشم وقت عکس گرفتن. می شد عکس دیگری را برای الصاق به مدرک فارغ التحصیلیم انتخاب کنم. می شود دردم این باشد که. نمی شود؟ 
برای این که دردم این باشد دیر شده. مدرکم مهر خورده و امضا شده و توی پاکت است و من دیگر این جا کاری ندارم.

تشکر می کنم و از اتاق گرم و دم کردهء امور فارغ التحصیلان می آیم بیرون. باد سردی می وزد و شال آبی دختری روی نیمکت ته حیاط تکان می خورد. 

۱۳۹۷ دی ۲۸, جمعه

« شاید بجوشد شعر » *

فکر می کنم هوا ابری ست یا نیست یا چی؟ شک دارم که ابری باشد برای همین نمی روم پرده را کنار بزنم. گوشیم را نگاه می کنم. هوا صاف است و از ساعت سه نیمه شب کم کم ابری می شود. فردا تا شب آسمان ابری ست. و نه بیشتر. 
بعد دیدم کابل دارد برف می بارد. . کمی به بارش برف توی گوشیم خیره شدم شنبه و یکشنبه هم آسمان کابل برفی بود. گوشیم را خاموش کردم و گذاشتم زیر بالشم.
وقتی به آسمان برفی کابل خیره شده بودم، یادم افتاد خیلی وقت است تمام راه ها که می روم به بن بست می رسد. افسوس نخوردم. فقط فهمیدم. شاید مثل اسکارلت فردا بهش فکر کنم و افسوس بخورم. یا اصلا هیچ وقت. حالا ساعت یازده شب بود و من تصمیم گرفته بودم « ابر شلوار پوش »ِ مایاکوفسکی را بخوانم. چند روز پیش فهمیده بودم چقدر به شعر نیاز دارم. با این که خواندن شعر اندوهگینم می کند و اندوه آخرین چیزی بود که این روزها باید دچارش می شدم. همان شب هم کمی « افسانه »ء نیما را خواندم. اندوهگین نشدم. چی می شود که یکی می شود نیما و من این جور؟ انقدر الکن. پووف. 
اما این فکر هم اندوهگینم نکرد. بهر حال از نیما هزار تا نبود که انتظار داشته باشم من یکی از آن هزار تا باشم. یکی بود و چرا باید آن یکی من می بودم؟ 

اما مایاکوفسکی نخواندم. فردا می خوانم. یا شاید هیچ وقت. گوشیم را از زیر بالش در اوردم. روشنش کردم و به برفی ِ آسمان کابل خیره شد. 


* عنوان نوشته قسمتی از شعر مایاکوفسکی به ترجمهء م.کاشیگر

۱۳۹۷ دی ۱۱, سه‌شنبه

Fear Devours Everything !

ساعت نه و چهارده دقیقهء یک ژانویهء دوهزار و نوزده. فکر می کنم آیا نباید زندگیم را از اول سال شروع کنم؟، تصمیم های بزرگ بگیرم، بنویسم توی دفترچه ام و وقت محقق شدن شان یک تیک قرمز کنارشان بزنم تا روز یک ژانویهء دوهزار و بیست با دیدن تیک های قرمز حال بهتری داشته باشم؟ بهتر از ساعت نه و چهارده دقیقه که هیچ فکری حالم را بهتر نمی کند. 

هوا افتابی بود و یک باریکهء کوتاه نور افتاده بود روی لحاف قرمزم. و من خسته تر بودم از همیشهء زندگیم و تنها تر. و خیلی ترسیده بودم. خیلی زیاد. دوباره به گوشیم نگاه کردم. ساعت نه و چهل و هشت دقیقه. سی و چهار دقیقه بود که انگشتانم را توی کف دستم منقبض کرده بودم. هوا شناسی آسمانی آفتابی را برای تهران پیش بینی می کرد. همراه اول می گفت اینترنتم تمام شده و به صورت خودکار تمدید شده و فلان. تور آنتالیا، پوره برگر، کوفت. 

تا ساعت ده و بیست دقیقه توی تختم ماندم. اما رویای بزرگی از خاطرم نگذشت. نه حتی رویای کوچکی. هیچ. دفترچه ای هم نداشتم که رویاهایم را بنویسم. 
دو هزار و نوزده را این جوری شروع می کردم. خالی، بی رویا، چای کیسه ای و اخبار الجزیره.

۱۳۹۷ دی ۴, سه‌شنبه

امروز روز اول دی ماه است. من راز فصل ها را نمی دانم و حرف لحظه ها را نمی فهمم و هیچی به هیچی. این از من.


وقت لیزرم را کنسل می کنم. یک ماه سر کار بوده ام. بدون یک روز تعطیلی. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا ساعت ده توی تختخواب باشم. یا ساعت یازده. یا حتی دوازده. چرا نه؟
و فکر می کنم استحقاقش را دارم کمی ولخرجی کنم و قهوه ام را توی یک کافهء دنج بنوشم. اما با اولین کافهء دنجی که می شناسم یک کورس تاکسی و دوازده ایستگاه اتوبوس فاصله دارم و خوب می توانم با جارو کردن اتاق، آب دادن به گلدان ها، حمام کردن و یک صبحانهء مفصل خودم را سرحال کنم و پولِ قهوه ام را توی بالشم پس انداز کنم. 
تمیز کردن همیشه حالم را بهتر می کند و فکر هایم را سرو سامان می دهد. آسمان ابری ست و برای شروع روز خوبی ست. شروع چی ؟ نمی دانم. 
روزهای دیگری از این دست که دیر از خواب بیدار می شوم خلقم تنگ است. امروز اما خصومتی با کسی ندارم. با خودم هم. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا با خودم مهربان تر باشم. چون تمام ماه گذشته را بی تعطیلی سر کار بوده ام؟ نچ. پس چی؟ هرچی.
ورزشم را به غروب مو کول می کنم. ورزش غروب را دوست ندارم. گرسنه ام می کند و برای من که عادت به شام خوردن ندارم آزاردهنده ست. با این همه باید برم روی تردمیل راه بروم و برای سفرم برنامه ریزی کنم. به کجا؟ هرجا. 

۱۳۹۷ آذر ۲۵, یکشنبه

تمام دست اوردم توی هفتهء گذشته این بود که یاد گرفتم با سه تا توپ جاگلینگ کنم. حقیقتا که آفریده شدم برای همین ژانگولر بازی ها! پووف!


حوالی ساعت نه شب بود که احساس کردم آخر هفته یک ریجکشن دیگر دریافت می کنم. برای حسم دلیل خاصی نداشتم. تا همین بعد از ظهر همان قدر که فکر می کردم قبول نمی شوم، به همان اندازه امیدوار بودم قبول شوم. اما حالا مطمئن شده بودم که قبول نمی شوم و خیلی بابتش مائوس شدم. 
اما نمی توانستم بنشینم غصه بخورم. خیلی بی معنی بود. هنوز جواب ها نیامده بود و نمی شد سر قبری عزاداری کرد که توش مرده ای نیست. اگر بود هم چندان عزاداری نداشت. 
اما گفتم که. خسته بودم و فکر کرده بودم تنها چیزی که کمی حالم را جا می آورد این است که بروم کمی توی دنیا قدم بزنم و بگذارم باد بوزد لای موهام! بعله! دنیای خیلی کوچکِ خیلی حقیری داشتم که جا برای آرزوهای بزرگ نداشت.
حقش بود با اولین اتوبوس می رفتم هفت تپه. دست کم آن جا می شد از نزدیک ببینم یکی داد می زند: « تا رسواتون نکنیم از کف خیابون نمی ریم! » می شد از نزدیک ببینیم دارند می رقصند توی خیابان. آدم هایی همین نزدیکی ، خیابان ها را پس گرفته اند و دمشان گرم. 

۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

و باید بگویم خانهء ما توی زیباترین محلهء تهران است.


یک جملهء قشنگی هم نوشته بود برایم که خیلی به دلم نشست. نوشته بود چند روز پیش تصویرم از ذهنش عبود کرده. نوشته بود خیلی لذیذ بود. نوشته بود کاش ذهنش طول بیشتری داشت که من بیشتر می ماندم. 
ما خیلی با هم معاشرت نکرده بودیم. چیزی خاصی هم بین مان نبود که بگویم از آن جهت این ها را گفته. برای همین بیشتر خوشم آمد. بی قصد و غرض گفته بود. خیلی دوستانه و بی مدعا. می فهمید که چه می گویم. یعنی اگر قصد و غرضی هم داشت عیبی نداشت. اما این جوری از این همه فاصله و بی آن که داستانی بین مان بوده باشد، چسبید. 
من دراز کشیده بودم توی تختم و داشتم کتاب می خواندم و باران می آمد. پاییز امسال از همیشه اش زیباتر بود. برای همین دوست داشتم این جا بود و با هم می رفتیم پیاده روی. خیلی وقت بود با کسی پیاده خیابان ها را نرفته بودم. هر چند من آدم پیاده روی های دو نفره نیستم. آدم پیاده روی های تنهایی ام. آهنگ گوش می کنم و تند تند راه می روم و جایی وسط های راه یادم می آید آمده بودم هوای ابری تهران را نفس بکشم، نه این که گرومپ گرومپ زمین را جریحه دار کنم. بعد قدم کند می کنم و لخ لخ بر می گردم سمت خانه. 

۱۳۹۷ آذر ۱۴, چهارشنبه

در حالیکه من مطمئنم اگر بچه دار می شدم بچه ام لاشی از آب در می آمد.


از آن جا که نشسته بودم می توانستم ببینم که گربه ها دراز کشیده اند توی آفتابِ بی رمقِ صبح پاییز. و آسمان هی ابر هست و نیست. دختره ایستاده بالای سر گربه ها. دوربین موبایلش از گربه ها می رود سمت چنار های بلند، سمت آسمان.
بعد آرام آرام بچه ها جمع می شوند تا دسته جمعی بازی کنند. والا دلش نمی خواهد بازی کند. هر چی مربی می گوید فایده ای ندارد. من هم جای والا بودم بازی نمی کردم. همدیگر را صدا می زنند و توپ را سمت هم می فرستند و حقیقتا بازی کسل کننده ای ست. من اگر جای والا بودم بابت این که اسمم را گذاشته اند والا هم خیلی دلخور می شدم. 
دیدن شان خالی از لطف نیست. من آرام کوه هایم را رنگ می کردم و نگاه شان می کردم و قهوه ام را می نوشیدم و شبیه این بود که دارم یک جایی زندگی می کنم که هر ماه حقوق و مزیای کارگرهاش را می دهند و در اسرع وقت به شکایتِ شاکی هاش رسیدگی می کنند. 
اول پاییز بود و هیچ نمی دانستم قرار است این همه پاییز زیبایی را بگذرانم. پاییز های تهران ذشت و غبار آلود و خاکستری ست.
بعد بچه ها می روند سمت کارگاه و بازی های دیگری می کنند که نمی بینم. صدای شان را می شنوم. مادرهای شان دارند چای می نوشند و قهوه می نوشند و نگاه شان می کنند. با لذت. شک ندارم وقتی برگردند خانه به شوهر شان می گویند آرمیتا از بقیه باهوش تر بوده و جواب سوال های مربی را زودتر می داده و فلان. به شوهرشان می گویند که باید بقیه بچه ها را می دیدی که چقدر خنگ بودند. و شوهرشان یک اهن و اوهونی می کند بی ان که سرش را از توی موبایلش در اورد. همین قدر کلیشه ای. آن ها مطمئنند که بچه های شان وقتی بزرگ شدند خیلی آدم حسابی می شوند. یکی شان هم شک نمی کند که ممکن است بچه اش خنگ و احمق از آب در بیاید و بعد از کلی خرج کردن پیام نور قبول شود. یا بچه اش لاشی از آب در بیاید. و این خیلی عجیب است.