از پنجره بیرون را نگاه می کنم که باران می بارد یا نه یا چی؟ زمین خشک را می بینم با دختر بچه ای که توی حیاط راه می رود به سمت رمپ پارکینگ. با پالتوی قرمز و کیف صورتی بزرگش. کیفش زیادی سنگین است. این را می شود از راه رفتنش فهمید. اما بی خیال است. کیفش را کشان کشان و بی خیال می برد. و مقتعه اش خاکستری ست.
هیچ کس با مقنعه قشنگ نیست. شاید فقط هدیه تهرانی. من باید بروم دانشگاه. مقنعه ام را سرم می کنم و صورتم مثل تربچه می زند بیرون. همان وقت است که می فهمم فقط هدیه تهرانی. همین و بس. باقی مان تربچه ایم. لپ های مان توی سرما گل می اندازند و اشتباه محض است اگر فکر کنید بامزه می شویم. تربچه تر می شویم. همین.
اما باکیم نیست. کسی به تربچه ای که توی ایستگاه اتوبوس سیدخندان منتظر نشسته و هدفونش را گذاشته توی گوشش و به هیچی گوش می کند کاری ندارد.
من یادم نمی آید توی دانشگاه مقنعه پوشیده باشم. اما شنیدم قانون عوض شده و فلان و راهم نمی دهند. می روم می بینم هیچ قانون عوض نشده. کیف می کنم. حالا شما می گویی درد من مقنعه است؟ که باید بگویم بعله هست. خیلی هم هست.
مدرکم را نگاه می کنم. سیزده و چهل و دو. صاحب عکس فوق با معدل سیزده و چهل و دو فارغ التحصیل شده. صاحب عکس فوق سه بار درس تنظیم خانواده را افتاده. سه بار تاریخ امامت را امتحان داده. هر چیزی را که فکر کنی سه بار. صاحب عکس فوق با مقنعه عکس گرفته با این که توی تمام سال های تحصیلش مقنعه سرش نکرده و چیزی برای بالیدن ندارد. پووف.
حالا شما می گویی درد من مقنعه است؟ نه والا. حد اقل می شد مقنعه ام را با سنجاق قفلی سفت نکرده باشم وقت عکس گرفتن. می شد عکس دیگری را برای الصاق به مدرک فارغ التحصیلیم انتخاب کنم. می شود دردم این باشد که. نمی شود؟
برای این که دردم این باشد دیر شده. مدرکم مهر خورده و امضا شده و توی پاکت است و من دیگر این جا کاری ندارم.
تشکر می کنم و از اتاق گرم و دم کردهء امور فارغ التحصیلان می آیم بیرون. باد سردی می وزد و شال آبی دختری روی نیمکت ته حیاط تکان می خورد.