۱۳۹۷ دی ۲۸, جمعه

« شاید بجوشد شعر » *

فکر می کنم هوا ابری ست یا نیست یا چی؟ شک دارم که ابری باشد برای همین نمی روم پرده را کنار بزنم. گوشیم را نگاه می کنم. هوا صاف است و از ساعت سه نیمه شب کم کم ابری می شود. فردا تا شب آسمان ابری ست. و نه بیشتر. 
بعد دیدم کابل دارد برف می بارد. . کمی به بارش برف توی گوشیم خیره شدم شنبه و یکشنبه هم آسمان کابل برفی بود. گوشیم را خاموش کردم و گذاشتم زیر بالشم.
وقتی به آسمان برفی کابل خیره شده بودم، یادم افتاد خیلی وقت است تمام راه ها که می روم به بن بست می رسد. افسوس نخوردم. فقط فهمیدم. شاید مثل اسکارلت فردا بهش فکر کنم و افسوس بخورم. یا اصلا هیچ وقت. حالا ساعت یازده شب بود و من تصمیم گرفته بودم « ابر شلوار پوش »ِ مایاکوفسکی را بخوانم. چند روز پیش فهمیده بودم چقدر به شعر نیاز دارم. با این که خواندن شعر اندوهگینم می کند و اندوه آخرین چیزی بود که این روزها باید دچارش می شدم. همان شب هم کمی « افسانه »ء نیما را خواندم. اندوهگین نشدم. چی می شود که یکی می شود نیما و من این جور؟ انقدر الکن. پووف. 
اما این فکر هم اندوهگینم نکرد. بهر حال از نیما هزار تا نبود که انتظار داشته باشم من یکی از آن هزار تا باشم. یکی بود و چرا باید آن یکی من می بودم؟ 

اما مایاکوفسکی نخواندم. فردا می خوانم. یا شاید هیچ وقت. گوشیم را از زیر بالش در اوردم. روشنش کردم و به برفی ِ آسمان کابل خیره شد. 


* عنوان نوشته قسمتی از شعر مایاکوفسکی به ترجمهء م.کاشیگر