۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه
۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه
رییس جمهور من توی خانه حبس بود . دست کم خیالم راحت بود که صداش از همه رساتر است . سکوتش از همه فریاد تر است و این تنها چیزی بود که دلم را گرم می کرد .
آمدم که خانه مامان گفت مرتضی پاشایی مرده . من فکر کردم پاشازاده . گفتم جوان بود که . گفت آره سی سالش بود . گفتم نه بیشتر ! گفت نه سی سالش بوده . گفتم خیلی وقت بود بازی نمی کرد که . بیشتر بوده . گفت خواننده بوده . بازی چیه ؟ گفتم آهان . بعد یک فیلم داد ازش دیدم که توش مادرش بود و پدرش و دوستانش و آهنگ هاش را هم پخش می کرد و خیلی غم انگیز بود . مامان گفت بچه های مدرسه شان شمع روشن کرده بودند و گریه می کردند . مامان هم غصه می خورد . می گفت پدر چهار تا از بچه هایش مرده اند از سرطان توی مهر . بعد اشک می ریخت و می گفت . مامان ِ من خیلی نازنین است . نه چون اشک می ریزد . چون خیلی می فهمد .
من هم غصه خوردم . مامان اگر نبود با آهنگ پاشایی زار هم می زدم . اما بیشتر تعجب کردم که چرا نمی شناختمش . عجیب بود . خیلی از دنیا بی خبر ِ چرندی شده بودم . خود ِ این شکلیم را دوست نداشتم . نتیجه مذاکرات را دنبال می کردم . گاهی . فقط همین . نمی توانستم بفهمم آن همه با خبری خوب است یا این همه بی خبری . اما چون کاری ازم بر نمی آمد ترجیح می دادم نشنوم . چون خیلی سخت بود . واقعا چی از آدم می ماند وقتی شب می شنود ریحانه را اعدام کرده اند ؟ ماها خیلی کوچک و دست خالی هستیم برای شنیدن این خبرها . خیلی گناه داریم .
مثلا من داشتم توی رادیوی گوشیم استیضاح وزیر علوم را گوش می دادم و از عصبانیت پاره می شدم . هوا خوب بود و صدای پرنده ها می آمد و صبح دل انگیزی بود اگر آن خانه خانهء ملت نبود . فکر می کردم این بی سواد ها نمایندهء من نیستند و دارند جای من حرف می زنند . جای من تصمیم می گیرند و جواب چرندیات شان را می دادم اما صدام به گوش کسی نمی رسید . فکر کردم این آدم هم وزیر من نیست اما دارد جای وزیر من استیضاح می شود و کاری از دست من بر نمی آمد . فکر کردم حتی آن که اسمش را نوشتم و توی صندوق رای انداختم هم رییس جمهور من نیست . بعد از آن دلم نخواست بشنوم . حتی یک کلمه . و گوش هام را بستم . حتی روی مرگ ریحانه .
داشتم بر می گشتم به زندگی قبلیم . من توی زندگی قبلیم یک هویچ بودم .
من هم غصه خوردم . مامان اگر نبود با آهنگ پاشایی زار هم می زدم . اما بیشتر تعجب کردم که چرا نمی شناختمش . عجیب بود . خیلی از دنیا بی خبر ِ چرندی شده بودم . خود ِ این شکلیم را دوست نداشتم . نتیجه مذاکرات را دنبال می کردم . گاهی . فقط همین . نمی توانستم بفهمم آن همه با خبری خوب است یا این همه بی خبری . اما چون کاری ازم بر نمی آمد ترجیح می دادم نشنوم . چون خیلی سخت بود . واقعا چی از آدم می ماند وقتی شب می شنود ریحانه را اعدام کرده اند ؟ ماها خیلی کوچک و دست خالی هستیم برای شنیدن این خبرها . خیلی گناه داریم .
مثلا من داشتم توی رادیوی گوشیم استیضاح وزیر علوم را گوش می دادم و از عصبانیت پاره می شدم . هوا خوب بود و صدای پرنده ها می آمد و صبح دل انگیزی بود اگر آن خانه خانهء ملت نبود . فکر می کردم این بی سواد ها نمایندهء من نیستند و دارند جای من حرف می زنند . جای من تصمیم می گیرند و جواب چرندیات شان را می دادم اما صدام به گوش کسی نمی رسید . فکر کردم این آدم هم وزیر من نیست اما دارد جای وزیر من استیضاح می شود و کاری از دست من بر نمی آمد . فکر کردم حتی آن که اسمش را نوشتم و توی صندوق رای انداختم هم رییس جمهور من نیست . بعد از آن دلم نخواست بشنوم . حتی یک کلمه . و گوش هام را بستم . حتی روی مرگ ریحانه .
داشتم بر می گشتم به زندگی قبلیم . من توی زندگی قبلیم یک هویچ بودم .
۱۳۹۳ آذر ۴, سهشنبه
اطمینان من آبی ست . و گرد است .
پیاز ها دارند طلایی می شوند . از پایین صدای تق تق ِ آنیتا و محمد رضا می آید . من داد می زنم امروز چندم است . سپیده داد می زند که سی و یکم . می گویم مطمئن است که این ماه سی و یک روز است . می گوید که مطمئن نیست . تق تق تق قطع می شود و فریاد من و سپیده به گوش می رسد . من فکر می کنم تا وقتی پیاز ها حسابی طلایی شوند بنویسم . اما نمی دانم چی بنویسم . این نوشته هیچ چیزی برای گفتن ندارد . اما دلش می خواهد باشد . همین جور الکی و بی چیز .
از بالا پایین را نگاه می کنم و به جایی که ایستاده ام باور دارم و چیزی برای نوشتن ندارم . یعنی فکر می کنم برای منی که همیشه از تردیدهام نوشته ام نوشتن از اطمینان سخت است . بلدش نیستم . هر چند هیچ چیز مسخره تر و غیر ممکن تر از اطمینان نیست و به آدمی که اطمینان دارد باید شک کرد اما من دوست دارم از همین بالا بایستم و به اطمینانِ مسخره ام نگاه کنم . چون هیچ امیدی بهش ندارم . دود می شود و به هوا می رود . مثل هر چیز گرد و آبی ِ دیگری . برای همین می خواهم خوب نگاهش کنم . و می خواهم بیشتر درباره اش فکر کنم و بیشتر بنویسمش که پیشم بماند . تا ابد . اما باید سیب زمینی ها را پوست بکنم و ریز ویز کنم و سرخ کنم و خیالم راحت باشد که اطمینانم جایی میان چوب های آن ته ِ ته برای خودش هست . همین جور الکی و بی چیز .
از بالا پایین را نگاه می کنم و به جایی که ایستاده ام باور دارم و چیزی برای نوشتن ندارم . یعنی فکر می کنم برای منی که همیشه از تردیدهام نوشته ام نوشتن از اطمینان سخت است . بلدش نیستم . هر چند هیچ چیز مسخره تر و غیر ممکن تر از اطمینان نیست و به آدمی که اطمینان دارد باید شک کرد اما من دوست دارم از همین بالا بایستم و به اطمینانِ مسخره ام نگاه کنم . چون هیچ امیدی بهش ندارم . دود می شود و به هوا می رود . مثل هر چیز گرد و آبی ِ دیگری . برای همین می خواهم خوب نگاهش کنم . و می خواهم بیشتر درباره اش فکر کنم و بیشتر بنویسمش که پیشم بماند . تا ابد . اما باید سیب زمینی ها را پوست بکنم و ریز ویز کنم و سرخ کنم و خیالم راحت باشد که اطمینانم جایی میان چوب های آن ته ِ ته برای خودش هست . همین جور الکی و بی چیز .
۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه
قبل ترش آفتاب طلوع کرده بود .
من و محمدرضا و سپیده و میز ِ نهال داریم برمی گردیم تهران . جاده پرِ پیچ و نئون های سفید و سبز و قرمز است . همینگوی گوش می دهیم و خسته ایم و خوبیم . و همینگوی بهترین است .
من همیشه آن وری می رفتم . که جاده کامیون نداشت و پیچ نداشت و نئون نداشت . یک کم ترس هم داشت . چون آرام بود تمام راه و تاریک بود . و یک جایی در دل کوه هایی که دیده نمی شد چراغ های کامیون ها توی تاریکی پیدا بود .
قبلش محمد رضا گفته بود اگر بخواهیم می تواند از آن ور برود . من گفته بودم فرقی ندارد . سپیده اصلا ایده ای نداشت که آن ور کجاست و چیزی نگفت . میز نهال هم نمی توانست نظری داشته باشد چون یک میز بود و میزها اصولا نظری ندارند ، مخصوصا آن هایی که چوب سفید زشت روسی دارند .
و پرسیده بود دلمان می خواهد همینگوی گوش کنیم و ما گفته بودیم خیلی دلمان می خواهد . من و سپیده . میز نهال ساکت بود .
قبل ترش آفتاب غروب کرده بود . من دیده بودمش که می رفت . نشسته بودم لبهء باغچه و آفتاب دیگر رمقی برایش نمانده بود و می رفت پشت کوه ها . سردم شده بود و خیالی در سر نداشتم و غمی در دل .
قبل ترش دنبال لاک پشته گشته بودیم و پیداش نکرده بودیم . چون آب خیلی کثیف بود . یا شاید چون لاکی مرده بود . بهر حال نمی شد فهمید . ما فکر کردیم لاکی مرده ؟ شاهین گفت قورباغه شده چون دیشبش یک قورباغهء گنده توی باغچه دیده . ما یک کم این شوخی را ادامه دادیم و لاک پشته را فراموش کردیم چون کاری از دست مان بر نمی آمد .
قبل ترش داشتیم کار می کردیم و به فکر های خودمان فکر می کردیم . فقط به فکر های خودمان . فکر های یواشکی خودمان . همان ها که وقتی کار می کنیم یادش می افتیم و کارهای مان شبیهش می شود . اما هیچ کس نمی داند چون برای کسی تعریفش نکرده ایم . چون از گفتنش خجالت می کشیم یا می ترسیم یا خیلی بیهوده اند و دلیلی ندارد وقت دیگران با تعریف کردنش بگیریم . چون دیگر دیگرانی نداریم و خیلی خالی شده ایم و از این بابت هیچ نگران نیستیم . آدم ها همه یک روز خالی و تنها می شوند .
من همیشه آن وری می رفتم . که جاده کامیون نداشت و پیچ نداشت و نئون نداشت . یک کم ترس هم داشت . چون آرام بود تمام راه و تاریک بود . و یک جایی در دل کوه هایی که دیده نمی شد چراغ های کامیون ها توی تاریکی پیدا بود .
قبلش محمد رضا گفته بود اگر بخواهیم می تواند از آن ور برود . من گفته بودم فرقی ندارد . سپیده اصلا ایده ای نداشت که آن ور کجاست و چیزی نگفت . میز نهال هم نمی توانست نظری داشته باشد چون یک میز بود و میزها اصولا نظری ندارند ، مخصوصا آن هایی که چوب سفید زشت روسی دارند .
و پرسیده بود دلمان می خواهد همینگوی گوش کنیم و ما گفته بودیم خیلی دلمان می خواهد . من و سپیده . میز نهال ساکت بود .
قبل ترش آفتاب غروب کرده بود . من دیده بودمش که می رفت . نشسته بودم لبهء باغچه و آفتاب دیگر رمقی برایش نمانده بود و می رفت پشت کوه ها . سردم شده بود و خیالی در سر نداشتم و غمی در دل .
قبل ترش دنبال لاک پشته گشته بودیم و پیداش نکرده بودیم . چون آب خیلی کثیف بود . یا شاید چون لاکی مرده بود . بهر حال نمی شد فهمید . ما فکر کردیم لاکی مرده ؟ شاهین گفت قورباغه شده چون دیشبش یک قورباغهء گنده توی باغچه دیده . ما یک کم این شوخی را ادامه دادیم و لاک پشته را فراموش کردیم چون کاری از دست مان بر نمی آمد .
قبل ترش داشتیم کار می کردیم و به فکر های خودمان فکر می کردیم . فقط به فکر های خودمان . فکر های یواشکی خودمان . همان ها که وقتی کار می کنیم یادش می افتیم و کارهای مان شبیهش می شود . اما هیچ کس نمی داند چون برای کسی تعریفش نکرده ایم . چون از گفتنش خجالت می کشیم یا می ترسیم یا خیلی بیهوده اند و دلیلی ندارد وقت دیگران با تعریف کردنش بگیریم . چون دیگر دیگرانی نداریم و خیلی خالی شده ایم و از این بابت هیچ نگران نیستیم . آدم ها همه یک روز خالی و تنها می شوند .
۱۳۹۳ آبان ۲۰, سهشنبه
این روزهای دیگر هیچ کس پیاده نمی شود . همه سوار می شوند .
آدم نمی داند کجا را نگاه کند . بهر حال به هر طرف که بچرخی نگاهت با نگاه یکی یا با لباس یکی یا با کفش های یکی تلاقی می کند . کفش ها از همه نا امید کننده ترند . من گاهی نگاه شان می کنم . زشت و بدترکیبند . اگر نخواهم بگویم ما ایرانی ها ، که نظریه ام به جرم شروعش با کلمهء ما ایرانی ها که از اساس یک نوشته را به زعم من بی معنی می کند ، باید بگویم ما مترو نشین ها ( مترو سوار ها ؟ ) خیلی بد کفشیم . و اساسا خیلی بد لباسیم . و های لایت موهای مان خیلی توی ذوق زننده ست . هنوز خط لب جگری می کشیم . و بوت های پاشنه بلند می پوشیم با اولین باد پاییز ! مطلوب من صفحهء موبایل است . که ممنوع ترین جای ممکن است . اما نگاهم دلش می خواهد زل بزند به اس ام اس های کسی که رو به روم ایستاده و گردنش توی حلقم است . دستش را کج می کند که نخوانم . دارد به سمانه اس ام اس می زنم . بی خیال ! من اگر به سمانه اس ام اس می زدم و کسی سعی می کرد بخواند باهاش همکاری می کردم . اصلا بلند می خواندم که چشم هاش خسته نشود . اگر بخواهم سلیطه باشم می توانم بگویم خانوم جان اگر گردنت توی حلقم نبود نگاه هم نمی کردم به صفحهء موبایلت . فکر کردی چی ؟ اما اگر بخوام صادق باشم باید بگویم من نه شما را می شناسم و نه سمانه را . خواندن این چند تا اس ام اس چیزی از شما کم نمی کند . بگذار بخوانم خیالم راحت شود . منی که تا به حال گوشی دوست پسرم را دستم هم نگرفته ام که پرایوسی اش را خراب نکنم که اساسا شاشیدم به پرایوسی ِ دوست پسر ، تشنهء خواندن پرایوسی آدم های گردن شان توی حلقم ، هستم .
زل می زنم به خانوم کناری که زل زده به اس ام اس های سمانه . من چیم از این خانومه کمتر است ؟
از ، ایستگاهِ بعدی امام خمینی ، مسافرینی که قصد ادامهء مسیر به سمت ِ ، تمام نگاهم معطوف به در می شود که خیلی دور به نظر می رسد و از این جا که من ایستاده ام هیچ وقت بهش نخواهم رسید . این کابوس من است . این که در های مترو توی یک ایستگاه ِ مقصدم باز و بسته شود و من همش در حال هل دادن آدم ها باشم که برسم به در . اما مگر چهل و دو کیلو وزن چه کاری از دستش بر می آید ؟ برای همین سه تا ایستگاه قبل تر تلاش مذبوحانه ام را شروع می کنم . هی گردن و دست و سینهء آدم ها را از توی دهانم در می آورم و راهم را به درهای مترو باز می کنم .
توی آن شلوغی یکی داد می زند که حراج آلاماولت ، دوهزار تومن . آقاهه که جلوم دارد راه می رود با شنیدن این کلمات خیلی اتوماتیکلی بر می گردد . یک جورِ مسخی می رود سمت آلاماولت . بابای من هم اگر بود همین کار را می کرد . آلاماولت قبلیش را که تازگی خریده بود پنج هزار تومن و پاره پوره شده بود همان جا از جیبش در می آورد . کارتهاش را هم در می آورد . حتی بیهوده ترین کارت ها را . و می تپاند توی آلاماولت تازه اش . و نمی فهمید که آلاما ولت از اساس جنس بنجلی ست و این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار خواهد شد . من اجازه می دهم آقاهه برود به سمت آلاماولت های دوهزار تومنی با این که این تغییر مسیرش حرکت ماها را که توی دل هم راه می رویم سخت تر می کند . خانومه از پله ها می رود بالا و بلند صلوات می فرستد . آدم فکر می کند وقتی برسد آن بالا ضریح حرم امام رضا را می بیند . اما خبری از ضریح نیست . خبری از دستکش آشپزخانه ست . سه تا پنج تومن !
زل می زنم به خانوم کناری که زل زده به اس ام اس های سمانه . من چیم از این خانومه کمتر است ؟
از ، ایستگاهِ بعدی امام خمینی ، مسافرینی که قصد ادامهء مسیر به سمت ِ ، تمام نگاهم معطوف به در می شود که خیلی دور به نظر می رسد و از این جا که من ایستاده ام هیچ وقت بهش نخواهم رسید . این کابوس من است . این که در های مترو توی یک ایستگاه ِ مقصدم باز و بسته شود و من همش در حال هل دادن آدم ها باشم که برسم به در . اما مگر چهل و دو کیلو وزن چه کاری از دستش بر می آید ؟ برای همین سه تا ایستگاه قبل تر تلاش مذبوحانه ام را شروع می کنم . هی گردن و دست و سینهء آدم ها را از توی دهانم در می آورم و راهم را به درهای مترو باز می کنم .
توی آن شلوغی یکی داد می زند که حراج آلاماولت ، دوهزار تومن . آقاهه که جلوم دارد راه می رود با شنیدن این کلمات خیلی اتوماتیکلی بر می گردد . یک جورِ مسخی می رود سمت آلاماولت . بابای من هم اگر بود همین کار را می کرد . آلاماولت قبلیش را که تازگی خریده بود پنج هزار تومن و پاره پوره شده بود همان جا از جیبش در می آورد . کارتهاش را هم در می آورد . حتی بیهوده ترین کارت ها را . و می تپاند توی آلاماولت تازه اش . و نمی فهمید که آلاما ولت از اساس جنس بنجلی ست و این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار خواهد شد . من اجازه می دهم آقاهه برود به سمت آلاماولت های دوهزار تومنی با این که این تغییر مسیرش حرکت ماها را که توی دل هم راه می رویم سخت تر می کند . خانومه از پله ها می رود بالا و بلند صلوات می فرستد . آدم فکر می کند وقتی برسد آن بالا ضریح حرم امام رضا را می بیند . اما خبری از ضریح نیست . خبری از دستکش آشپزخانه ست . سه تا پنج تومن !
۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه
آه بلاگ ! من همیشه عاشقت بودم و بهت وفادار موندم . تو بهترینی !
یکی تو توضیح صفحه اش نوشته بود : « اصلا کس ننت ! » با اعراب ! یعنی چی آخه ؟ مثلا یعنی خنده دار ؟ آخه چرا ؟ ما به چه روزی افتادیم ؟ نه جدی ! نمی فهمم . توی سه تا جمله ده بار نوشته گاییدم ، گاییده شدم . واقعا ؟ از کی این همه فحش بامزه شد ؟ « همتونو می گام » جمع کنید بابا دیوانه ها ! « داف خوش ممه هم نداریم » آخه این چه ادبیاتی ست ؟ شرمنده شدم . شرمنده کی ؟ والا اگه بدانم . اما خواندن این اراجیف و فقط خواندن شان هم آدم را شرمنده می کرد . یک کم هم می ترساند . « دوبی 780، استانبول 890، تایلند 2100 و ننه صاحب آژانس هم مجانی . کس ننه ها مغز مارو گاییدن با اسمساشون » این جمله ترس ندارد ؟ واقعا ندارد ؟ زید ؟ داف ؟ این همه شوخی جنسیتی ؟ قاطیش اراجیف سیاسی هم می گویند . از حقوق زنان هم دفاع می کنند بعضا . به اسید پاشی هم اعتراض می کنند . آب حوض هم می کشند . آدم دلش می خواهد زمین را گاز بزند . این همه ما خاک بر سر بودیم ؟
یک بار هم رفتم اینستاگرام . هی دیدم عکس گربهء نکبت شان را می گذارند هشتک پیشی و نازی و کوفت . بی خیال . ما هم گربه داریم . از این لوس بازی ها در نمی آوریم . یا عکس دست های لاک زده شان را می گذاشتند . هر روز یک رنگی . چرا باید انگشتان لاک زدهء بیمزهء شماها جالب باشد ؟ من با همهء بی مزگیم از شماها جالب ترم .
پی نوشت آن که حالا نگویید خوب دوست دارد توی صفحه اش هر چی دلش می خواهد بگذارد . من اصلا این فاز هر کس نظرش محترم است و همه با هم دوست و پیس فول و این ها را نمی فهمم . اگر طرف می تواند توی صفحه اش هر مزخرفی را به سمع و نظر عموم برساند ، من هم می توانم اعتراضم را عمومی اعلام کنم و بگوییم کلن خیلی قهقهراییم .
یک بار هم رفتم اینستاگرام . هی دیدم عکس گربهء نکبت شان را می گذارند هشتک پیشی و نازی و کوفت . بی خیال . ما هم گربه داریم . از این لوس بازی ها در نمی آوریم . یا عکس دست های لاک زده شان را می گذاشتند . هر روز یک رنگی . چرا باید انگشتان لاک زدهء بیمزهء شماها جالب باشد ؟ من با همهء بی مزگیم از شماها جالب ترم .
پی نوشت آن که حالا نگویید خوب دوست دارد توی صفحه اش هر چی دلش می خواهد بگذارد . من اصلا این فاز هر کس نظرش محترم است و همه با هم دوست و پیس فول و این ها را نمی فهمم . اگر طرف می تواند توی صفحه اش هر مزخرفی را به سمع و نظر عموم برساند ، من هم می توانم اعتراضم را عمومی اعلام کنم و بگوییم کلن خیلی قهقهراییم .
سعیِ من وقتی لبخند می زند خیلی زشت می شود .
من هیچ وقت شک نکردم که توی انتخابات تقلب شده . دلایل کافی هم داشتم برای این که تقلب شده . نه کوچک . خیلی هم بزرگ و خانمان برانداز و آدم حسابی توی زندان کُن و آدم حسابی تر توی حصر . اما دیگر حوصلهء چانه زدن نداشتم . داشتم توی ذهنم جواب ترانه را می دادم . با این که دیگر حوصله چانه زدن نداشتم . اما این که یکی از راه برسد و بپرسد حالا واقعا تقلب شده بود ؟ خیلی مایوس کننده است . با خودش بحث نکردم . گفتم شده . آره شده . معلومه که شده . ادامه ندادم اما . خیلی قاطع گفته بودم . باید می فهمید شوخی ندارم . ذهنم ادامه اش داد ، آن شب و شب های بعد . من لال .
اما خوب این فکر ها برای اول صبح سنگین بود . برای همین زل زدم به پنکه برقی بالای سرم که خاموش بود . و فکر نکردم دیگر به ترانه . خانومه پرسید که از باشگاه آمده ام . خواستم بگویم خانوم جان من پولم کجا بود که بروم باشگاه ؟ همهء کارهام مانده روی زمین بس که بی پولم . حتی نمی دانم مانده روی زمین یا کجا بس که نرفتم ببینم چه بلایی سرشان آمده . بعد دیدم خیلی ننه من غریبم است . خانومه خودش اگر پول داشت که می رفت باشگاه این وقت صبح جای این که موهای پاهای من را با این شدت بکند بیندازد توی سطل آشغال . چته خانوم جان ؟ نگفتم . صدای زهرای توی آشپزخانه گفت غم آخرت باشه زهرا . چقدر زهرا ؟ حتی یک زهرا هم نشسته بود دم در و جواب تلفن ها را می داد و شبیه ابرو گوندش بود . یک زهرای دور هم برام یک هویچ قاچ قاچ قاچ فرستاده بود که خیلی هویچ بامزه ای بود . زهرای توی کابین گفت ممنون . خیلی قیافه اش حیوونکی بود وقتی می گفت ممنون . همین جوری آخی و حیوونکی داشت دق و دلیش را سر پاهای من خالی می کرد . گفت ببخشید معطل شده ام . گفتم خواهش می کنم . با لبخندی که هیچ به صورتم نمی آمد . سعی کردم درکش کنم . ترانه هم باید سعی اش را می کرد .
اما خوب این فکر ها برای اول صبح سنگین بود . برای همین زل زدم به پنکه برقی بالای سرم که خاموش بود . و فکر نکردم دیگر به ترانه . خانومه پرسید که از باشگاه آمده ام . خواستم بگویم خانوم جان من پولم کجا بود که بروم باشگاه ؟ همهء کارهام مانده روی زمین بس که بی پولم . حتی نمی دانم مانده روی زمین یا کجا بس که نرفتم ببینم چه بلایی سرشان آمده . بعد دیدم خیلی ننه من غریبم است . خانومه خودش اگر پول داشت که می رفت باشگاه این وقت صبح جای این که موهای پاهای من را با این شدت بکند بیندازد توی سطل آشغال . چته خانوم جان ؟ نگفتم . صدای زهرای توی آشپزخانه گفت غم آخرت باشه زهرا . چقدر زهرا ؟ حتی یک زهرا هم نشسته بود دم در و جواب تلفن ها را می داد و شبیه ابرو گوندش بود . یک زهرای دور هم برام یک هویچ قاچ قاچ قاچ فرستاده بود که خیلی هویچ بامزه ای بود . زهرای توی کابین گفت ممنون . خیلی قیافه اش حیوونکی بود وقتی می گفت ممنون . همین جوری آخی و حیوونکی داشت دق و دلیش را سر پاهای من خالی می کرد . گفت ببخشید معطل شده ام . گفتم خواهش می کنم . با لبخندی که هیچ به صورتم نمی آمد . سعی کردم درکش کنم . ترانه هم باید سعی اش را می کرد .
اشتراک در:
پستها (Atom)
