۱۳۹۹ آبان ۲۳, جمعه

و چون خیلی ترسیده ام.

از صبح باران می بارد. حتی قبل تر. ساعت پنج و سی و هشت دقیقه از خواب بیدار می شوم. کمی به صدای باران گوش می کنم. کمی غلت می زنم. بعد خوابم می برد. دوباره بیدار می شوم و باران می بارد، گوش می کنم، غلت می زنم و می خوابم. ساعت هشت و بیست دقیقه می فهمم غلت زدنم بیهوده ست. بیدار می شوم. 

دلم می خواهد بروم خانه. دلم برای برادرم تنگ شده. هر چند رابطه من و برادرم جوری نیست که هی دلمان برای هم تنگ شود یا هر چی. وقتی خانه بودم هم همین بود. همدیگر را کلافه می کردیم. همش از دست هم عصبانی بودیم. کوتاه. یک کم بد و بیراه می گفتیم. آشغال. می رفتیم تا عصبانیت بعدی! آشغال! 

حالا هم کم حرف می زنیم. از یک جایی شروع کرد به عکس گرفتن. داشتی خمیازه می کشیدی عکس می گرفت. خودت را می خاراندی عکس می گرفت. خودت را نمی خاراندی عکس می گرفت. من توی تمام عکس هاش دارم ناله می کنم. بابا سعی می کند لبخند بزند و و مامان لبخند نمی زند. چون مامان این شکلی ست. اگر بهش نگویی مامان بخند اخم می کند وقت عکس گرفتن. مثل تمام وقت هایی که دارد کار مهمی می کند و اخم می کند. بعد عکس را نگاه می کند و می گوید این چیه ازم گرفتی؟ 

از همه عکس می گیرد. گربه ها، درخت های بلوار شهرزاد، آسمانِ پشت پنجره محل کارش، مامان، بابا وقتی که تهران است، من اگر خانه باشم. عکس ها را می فرستد توی گروه خانوادگی. این گروه یکی از گروه های باباست. زیر مجموعه گروه های بزرگتر. بابا عاشق گروه درست کردن است. گروه های خانوادگی از خانواده های بزرگتر شروع می شود و هی کوچکتر می شود تا می رسد به ما. یک بار هم یک زیر گروه درست کرد که اسمش بود دختر خاله ها. خودش رییس گروه بود و حقیقتا مایه تفریح بود. 

گاهی هم به عنوان ادمین تذکر می داد. بحث های استقلال پرسپولیس که بالا می گرفت همه را دعوت به آرامش و سکوت می کرد. یا یک عکس سماور و لیوان کمر باریک می فرستاد با جملاتی در مدح گذشته. یکی قهر می کرد می رفت بیرون، می رفت پادرمیانی برش می گردادند. بعد کم کم از صرافتش افتاد. دایی و زندایی و دخترشان که رفتند قهر کسی نرفت دنبالشان. انقدر نرفت تا برادر زن دایی مرد و چون خدا را شکر کرونا ما را از شرکت در مراسم های عزاداری فامیلی محروم کرده یکی گفت بروید این ها را برگردانید تسلیت بگوییم. آمدند تسلیت گفتیم رفتند به سلامت. 

 

حالا گاهی می نشینم عکس هاش را نگاه می کنم. که خیلی کار لذتبخشی ست. صبح دراز می کشم زیر پتو چون باران می بارد و دمای اتاق منفی بیست درجه ست و عکس ها را نگاه می کنم. 

۱۳۹۹ آبان ۲۰, سه‌شنبه

بله بابا! رسم روزگار چنین است!

صبح با ویدیوی انگیزشی بابا از خواب بیدار می شوم. بابا گاهی از این ویدیو ها برایم می فرستد. کسانی که تعریف می کنند یک زمانی بی پول و خاک بر سر بوده اند و مجبور بوده اند تمام راه را پیاده بروند و یک وعده غذا بخورند یا اصلا هیچی نخورند و از گرسنگی بمیرند. اما به جای مردن پولدار شده اند و خیلی معروف و متشخصند. آن ها توی آن ویدیو، با لباس های سفید و تمیز و شلوارهای اتو کشیده اول و اخر داستان شان را تعریف می کنند. اما نمی گویند آن وسط ها، برای این که بنشینند جلوی دوربین یا باستند روی سن تا نور بتابد رویشان، پول چند نفر را خورده اند و از کول چند نفر بالا رفته اند و چقدر شارلاتان بوده اند و چقدر کثافت کاری کرده اند. 

فکر می کنم باید برای بابا بنویسم چون فکر می کنم فکر می کند می شده و نتوانسته. هر وقت احساس می کند من دیگر از پسش بر نمی آیم این ویدیو ها را برایم می فرستد که تو اشتباه من را تکرار نکن! در حالیکه بابا درست ترین آدم زندگی من است. 

نمی نویسم. چون فکر می کنم شاید این جوری فکر کند من هم یک روز می توانم و با خیال راحت ریحان هایش را بکارد و به گربه هاش غذا بدهد. من نمی خواهم که بتوانم چون دیدن تلاش آدم ها برای رسیدن خیلی رقت انگیز است. تنها چیزی که توی زندگی دلم می خواهد این است که از پس اجاره خانه ام بر بیایم و نه بیشتر. این چیزی ست که باید برای بابا بنویسم. که من هیچ وقت نشده چیزی را دلم بخواهد و نباشد. نه چون همه چیز بوده. چون من دلم نخواسته. قناعت. این چیزی بوده که باید توی آن دوازده سال پشت آن میز و نیمکت های کثافت یادمان می دادند تا این جوری با هر ویروسی که آمد و دلاری که بالا رفت همدیگر را ندریم. اما یادمان ندادند. درست نمی دانم چه کوفتی یادمان دادند. اما بعدش تنها چیزی که بلد بودیم این بود که از خودمان عکس بگیریم و بگذاریم توی اینستاگرام و توی کپشن بنویسیم خودتو دوست داشته باش. چون اگر این را نگوییم چطوری می توانیم این خودِ کثافتمان را تحمل کنیم؟  


دوشنبه نوزده آبان است، نزدیک ساعت هشت صبح، هوا صاف است، من به یکی از آهنگ های تارکان گوش می کنم و تا فکر کردن به اجاره خانه ام کمی فرصت دارم. و بله من از پس همین یکی هم بر نیامدم. چطور می توانم خودم را دوست داشته باشم؟ 

۱۳۹۹ آبان ۱۳, سه‌شنبه

صبح آفتابی ست. شب اما ابر جلوی ماه را می گیرد.

از خواب که بیدار می شوم میترا برایم نوشته که دارد به هر دری می زند از این جا برود. از شنیدینش دلم می گیرد. به هر دری؟ چرا میترا؟ این جمله برای فیلم های کلیشه ای ست. قرار نبود فیلم های کلیشه ای را بازی کنیم. جملات بهرام رادان را تکرار کنیم و توی مرز کشته شویم. اما همین کلمات حقیقت زندگی میتراست. میترا را آخرین بار چهار سال پیش دیدم. یا قبل تر. توی بالکن خانهء شیوا. ازدواج کرده بود. شوهر نچسب محترمی داشت. می خواستند بروند. کجا؟ یادم نیست. برایم مهم نبود میترا می خواهد برود کجا. برایم مهم نیست هر کی می خواهد برود هر جا. هنوز نرفته. هنوز دارد به هر دری می زند که برود. دیگر برایش فرقی نمی کند کجا. از من می خواهد از خواهرم بپرسم چجوری می شود رفت نروژ یا آلمان. این جا اگر من توی یوسف آباد زندگی می کردم خوشحال تر بودم. اگر هر روز صبح می توانستم توی پارک قیطریه ورزش کنم بیشتر زکیف می کردم. اما برای میترا فرقی نمی کند برود آلمان یا نروژ یا کانادا. سه سال، هر روز صبح بخواهی بروی. هر شب قبل خواب با خودت فکر کنی یک روز می روی و دیگر پشت سرت را نگاه هم نمی کنی. هر خبری که می خوانی، هر تصویری که می بینی، با هر سقوط هواپیما، با گلوله های آبان، با قیمت دلار، یا رای صندوق هایی که امشب از صندوق بیرون می آید.  

برایش می نویسم که هر جا برود آسمانش همین رنگی ست. گفت و گو ندارد که دارم چرند می گویم. که خودم هم نمی دانم آسمان هر جایی چه رنگی ست. که مهم هم نیست. نه برای من. نه برای میترا. میترا این جا خوب نیست. من خوبم؟ 


برای خواهرم نوشته بودم بابای آلما مرد. نوشت بیشتر خسرو سینایی تا بابای آلما. فکر می کنم توی تمام لحظه هایی که می دانستم حالش بد است یادم نبود خسرو سینایی ست. چون برای من بابای آلما بود. زهرا سال هاست رفته. شد هفت سال. و دیگر آلما را ندیده. دیگر آلما را نمی شناسد. اما مرگ بابای آلما خبر رسانه هاست. « مرگ کارگردان سینمای ایران بر اثر کرونا » برای آلما می نویسم متاسفم و ای کاش می شد کلمه ای بیش از این بگویم. آلما می نویسد ممنون است. تسلیت من هم شبیه تسلا دادن دوستی نیست که می شناسمش. شبیه تمام تسالاهای دیگر است. 

گوشیم را می گذارم روی زمین کنار تختم. مسواک می زنم و دراز می کشم و فکر می کنم من خوبم. شب بخیر. 

۱۳۹۹ آبان ۱۰, شنبه

چه بسیار کوه ها، دشت ها، آغوش ها که انتظارم را می کشند.

صبح از خواب بیدار می شوم. قهوه می ریزم. می نشینم روی صندلی، پاهایم را بغل می کنم و از  پنجره به بیرون نگاه می کنم. شنبه ده آبان نود و نه. هواشناسی آسمانی آفتابی را برای تمام روزهای هفتهء پیش رو پیش بینی کرده. می توانم تمام روز همین جوری بنشینم و به بیرون نگاه کنم. هر چند این پنجره منظرهء در خوری برای تماشا کردن ندارد. دود کش های بلند و بد قواره و ساختمان های دود گرفته از پشت میله های آهنی. با این همه این جا تنها جایی ست که دلم می خواهد باشم و نه هیچ کجای دیگر.  


یکی از خانه های بچگی ام، خانه بزرگی بود که دو تا اتاق تو در تو داشت. اتاق جلویی برای من و خواهرم بود و اتاق آخر برای برادرم. پنجره های بلند چوبیِ دو جداره ای داشت که رو به حیاط بزرگی باز می شد. میان دو پنجره طاقچه ای بود که می نشستم روش، محصور میان شیشه ها و همین. لذت می بردم. دو تا تخت کوچک دو طرف پیانوی اتاق بود. روزهای شنبه مشق پیانو داشتم. معلم پیر روسی داشتم که سعی می کرد با زبانی که نمی فهمیدم پیانو نواختن را یادم بدهد. جدی و پاکیزه که بوی عجیبی هم می داد. که نشد یاد بگیرم. من هیچ وقت استعدادی توی موسیقی نداشتم. 


من کم بر می گردم به گذشته. حسرت روزهای از دست رفته را نمی خورم. حسرت آدم هایی که حالا به سختی صورتشان را به خاطر می آورم. با این همه دیشب دلم خواست آن جا بودم. کنار خانوادهء پنج نفره مان، توی آن کشور غریب. از آن روزها عکسی از مادرم دارم که از عکس بزرگتری بریده شده. اگر آن عکس کامل بود می توانستم درست بگویم معلم پیانوی روزهای شنبه چه شکلی بود. اما یک روز عکس مامان را با قیچی بریدم، چون باقیش مهم نبود و با یک دفترچه یادداشت و کمی پول فرستادم برای خواهرم. توی عکس مامان پیراهن تابستانی زیبایی پوشیده که گل های ریز بنفش دارد، روی صندلی نشسته و کمی از دامن قرمزش پیداست و رو به دوربین لبخند می زند. توی عکس مامان بسیار زیباست. از روی صندلی به عکس نگاه می کنم و فکر می کنم زندگی برای دیدن این همه زیبایی حقیقتا کوتاه است.   

شبی که ایران پهپاد امریکایی را زد، خواهرم رفت. بی آن که درست همدیگر را دیده باشیم. بابا ترسیده بود و بلیط خریده بود. اولین بلیط به مقصد برلین. قیمت دلار به سرعت بالا می رفت و تلفن تمام آژانس های هواپیمایی اشغال بود. آن قدر زمان کوتاه بود که خواهرم فرصت نکرد جعبه یادگاری هایش را با خودش ببرد. توی آن جعبه تمام گردنبند هایی بود که من توی این سال ها برایش فرستاده بودم، چند تا کارت پستال و عکس های خانوادگی. وقتی آمدم توی این خانه جعبه را با خودم آوردم و عکس ها را به دیوار های اتاقم چسباندم. به هر طرف نگاه کنم ما از توی عکس ها لبخند می زنیم. توی آن عکس ها همه خیلی کوچک و معصومیم. و آن قدر به هم نزدیکیم که هر وقت دلمان خواست همدیگر را در آغوش می گیریم. 

۱۳۹۹ آبان ۸, پنجشنبه

من دیگر هیچ نیم سانتی قد نکشیدم و با دوست پسر سابق سابق سابقم دعوا نکردم.

صبح که از خواب بیدار می شوم هوا خنک است، هوای پنجشنبه، هشت آبان نود و نه.  باد درهای پنجرهء آشپزخانه را به هم می کوبد. هر چند من نمی دانم این صدایی که می آید از پنجرهء آشپزخانه ست یا چی؟ با صداش از خواب بیدار می شوم. ساعت هفت و یازده دقیقه و دوباره می خوابم، چون حوصله ندارم ببینم صدا از کجاست. هر چند فرقی هم نمی کند. ساعت هشت از خواب بیدار می شوم و می فهمم و هیچ وقت قدم نمی رسد پنجره را ببندم. حتی وقتی بزرگ شدم. حتی توی چهل سالگی. چون تا سی و پنج سالگی اگر قدم بلند نشده بعد از این هم نمی شود. حتی کوتاه می شود. این یک مسائله علمی ست و من از خودم نمی گویم. مربی باشگاه می گفت. و ورزش هایی می داد که قد کوتاه شدهء خانوم های باشگاهی را بهشان برگرداند. هر ماه اسم کسانی را که قد کشیده بودند می نوشتند روی آینهء راه پله های ورودی. خانوم تقوی سه سانت. جایزه : ده جلسه رایگان. ما با خواندن آن اسم ها انگیزه می گرفتیم و تمام تلاش مان را می کردیم که قد بکشیم و هر روز می رفتیم طبقهء سوم و از مسئول قد می خواستیم که قدمان را اندازه بگیرد. مسئول قد هم از ما می خواست کفش ورزشی مان را در بیاوریم و به متری که به دیوار چسبیده بود تکیه دهیم. متر خیاطی قرمز رنگ و رو رفته ای که حتی متر خیاطی مامان من که مال جهازش بود از آن بهتر و سالم تر بود. بی حوصله. چون معمولا کسی قد نکشیده بود. من نیم سانت قد کشیدم و سه جلسه رایگان جایزه گرفتم که نرفتم چون با دوست پسر سابق سابق سابقم دعوا کرده بودم و تعادل روحی نداشتم و همش می خواستم گریه کنم و بمیرم که خودش داستان دیگری ست. 


دلم می خواست صبحانه را بیرون می خوردیم. من همیشه دلم می خواهد هر چی پول دارم بدهم و صبحانه را بیرون بخورم. اما هر چی پول ندارم. هیچی پول دارم. معمولا حقوقم را دیر می گیرم. وقتی حقوق می گیرم باید قرض هایم را بدهم و تهش چیزی برای خودم و صبحانه هایی که توی کافه ها انتظارم را می کشند نمی ماند. وانمود می کنم دلم نخواسته صبحانه ام را بیرون بخورم. چون دلم نمی خواهد این فکر اولین فکر صبحم باشد. بی آن که به گوشیم نگاه کنم، از تختم بلند می شوم چون توی گوشیم شبیه سیرک است. و فکر می کنم شاید نباید به دوست پسرم قول می دادم از امروز حسابی کار می کنم و اگر نکردم تف کند توی صورتم. اما گفته بودم. پس خیلی مصمم رفتم کفش های ورزشیم را پوشیدم. ( بله من دوست پسر دارم و از گفتنش خوشم می آید و هی سعی می کنم الکی دوست پسرم را وارد نوشته هایم کنم. در حالیکه خیلی معلوم است که فقط می خواهم از کلمهء دوست پسر استفاده کنم. و حضورش هیچ کمکی به جلو رفتن داستان نمی کند. چون داستان های من اصلا جلو نمی رود و بله خودم هم می دانم من اصلا داستان نمی نویسم. من هیچی می نویسم و متاسفم که شما هفت، هشت، ده نفر هیچی های من را می خوانید و ای کاش داستان در خوری داشتم که حوصله تان سر نمی رفت. ) 


حالا که دارم می نویسم ساعت از دوازده گذشته، امروز کار در خوری نکردم، تصمیم گرفتم فردا صبحانه را بیرون بخوریم، به دوست پسرم هم گفتم که با لبخند تاییدم کرد. این کاری ست که اغلب انجام می دهد. حتی تصمیم گرفتیم کمی هم خرید کنیم. خرید های الکی. تصمیم گرفتم آخر ماه اجاره ام را ندهم و جواب تلفن طلبکار هام را ندهم و اگر با شمارهء ناشناس زنگ زدند بهشان می گویم بروند به جهنم. 

۱۳۹۹ مهر ۳۰, چهارشنبه

آبان نود و نه این جوری شروع می شود. و تمام آبان های بعد از این!

صبح ها قبل از مسواک زدن از کنار کارت پستالی می گذرم که پشتش نوشته شده خسته نباشی مجسمه ساز بزرگ. هشت سال از تاریخ نوشته شدن کارت پستال می گذرد. و هر روز صبح، پیش از مسواک زدن یادم می آید که من مجسمه ساز بزرگی نشدم. شاید باید کارت پستال را از روی در شیشه ای اتاق بردارم. یا نوشتهء پشتش را با کاغذی بپوشانم. تنها به مرد نقاشی روی کارت پستال نگاه کنم که حلقه ای را دستش گرفته و یادم بیاید من شعبده باز خوبی هم نیستم. اما کی هست؟ بابتش افسوس نمی خورم. من « هیچی » خوبی هستم و اصلا مگر قرار بوده چیزی غیر از این باشم؟ توی تمام این سال ها که نمی دانم چند سال، میلیارها آدم آمدند و رفتند و مگر چند نفر همینگوی بودند؟ حتی بعضی که چند ماه بعد آمدن شان رفتند « هیچی » هم نبودند. فقط صدای گریه بودند توی خاطرات مادر و پدرشان. وقتی شروع کردم نمی خواستم این موضوع غمگین را بنویسم. حالا که دارم می نویسم یاد گزارش بی بی سی از درسا قندچی افتادم. درسا یکی از مسافران پرواز هفتصد و پنجاه و دو هواپیمای اوکراین بود که با شلیک دو موشک جانش را از دست داد. و وقتی می نویسم دو موشک قلبم مچاله می شود. چون درسا می توانست زنده باشد. بابای درسا توی ویدیو می گوید دخترش با استعداد بوده. فکر می کنم اگر من جای درسا توی آن هواپیما بودم بابای من می گفت من با استعداد بوده ام؟ بعید می دانم. چون من هیچ کجای زندگیم هیچ استعدادی از خودم نشان نداده ام. از نظر او من دختر خوبی بوده ام؟ 

شک ندارم نمی توانسته بنشیند جلوی دوربین و بگوید من چه دختر خوبی بوده ام. این چیزی ست که پدرم درباره ام خواهد گفت، اما نه رو به روی مونیتور خطاب به میلیون ها مخاطب. چون این کار سخت است و پدرم از پسش بر نمی آید. پدر من وقت مصیبت لال می شود و موهایش سفید می شود. حالا نه. حالا تمام موهاش سفید شده و دیگر موی سیاهی ندارد. پشتش خم تر می شود و همیشه بغض دارد. این اتفاقی بوده که توی تمام این سال ها، با هر مصیبتی افتاده … و پیر می شود. پیرِ پیر. خطاب به فامیل های ترک مان می گوید من دختر خوبی بوده ام و زن عموی بابا به ترکی چیزی را زمزمه می کند. چیزی شبیه لالایی. و اوج می گیرد و دل همه را آتش می زند. و بعید نیست آن قدر اوج بگیرد که بابا آرامش کند. هر چند زن عموی بابا، من را سال هاست که ندیده. اما این شکلی ست. هر عزاداری و حلوا و صدای قرآنی یاد پسر سال ها پیش از دست رفته اش را زنده می کند و بیش از همه اشک می ریزد. 

باری! صبح پنجشنبهء قشنگی بود که با فکر کردن به پرواز هفتصد و پنجاه و دو غمگینش کردم. صبح بخیر. 

۱۳۹۹ مهر ۲۱, دوشنبه

برایم فرقی نمی کند هواپیمایم کجا فرود بیاید.



صبح از خواب بیدار می شوم و فکر می کنم دلم می خواهد از امروز یک جور دیگر زندگی کنم. هر چند نمی توانم بزنم زیر همه چیز و دوچرخه ام را بردارم و بروم دور دنیا را بگردم. چون دوچرخه ندارم و علاقه ای به رکاب زدن ندارم و میلی به دیدن کل دنیا ندارم. 

ساعت هفت و پانزده دقیقه ست و من اغلب صبح ها که از خواب بیدار می شوم میل به خوابیدن دارم. نه هیچ چیز دیگری. همیشه می خوابم تا هر وقت دلم خواست و وقتی بیدار شدم به هیچ جا نرفتن، هیچ کاری نکردن و هیچی نشدن فکر می کنم. 

بانک آینده و مرکز زیبایی زرنوش تولدم را تبریک گفته اند. بهمراه بیست هزار تومان تخفیف خدمات زیبایی. امروز سی و پنج ساله می شوم و مانند آیت الله هیچ حسی ندارم.