۱۳۹۶ آذر ۲۷, دوشنبه

ای حلزون! از کوه فوجی بالا برو. تند تند.

اول از همه سه تا قلم مو برداشتم.  می خواهم روی دیوار های تازه، کوه فوجیِ قرمز هوکوسای را بکشم. چون کوه فوجی به غایت زیباست و چون چهارده هزار تو مان و سی هزار تومان را خوانده بودم هزار و چهارصد تومان و سه هزار تومان و فکر می کردم خیلی برد کرده ام. این را نه توی فروشگاه که سه ساعت و نیم بعد، وقتی لم داده ام جلوی تلویزیون و سعی می کنم لیست خرید را بخوانم می فهمم. زکی!
و چیز های دیگری خریدم که رقم شان را درست دیده بودم. یک چیزی را چون دو هزار تومان گران بوده با یک برند دیگر عوض کردم. خیلی زبل و حساب شده خرید کردم. یعنی فکر می کردم دارم خیلی زبل و حساب شده خرید می کنم. تا جلوی تلویزیون که قیمت قلم مو ها را دیدم.
تمام همت را حرف زدم. آه کشیدم. غر زدم. حتی بامزگی کردم و خندیدم و مامان همراهی ام نکرد. چون خواب بود و من نفهمیده بودم. ورودی همت به ونک فهمیدم. چون داشتم تصمیم می گرفتم ترافیک همت را ادامه بدهم یا از ونک بروم یا چی؟ اگر آن طرف هم به همین شدت ترافیک باشد چی؟ از مامان پرسیدم چون می خواستم یکی را توی تصمیمم شریک کنم که اگر اشتباه شد بتوانم سر یکی دیگر غر بزنم. بعله! من آدمی هستم که همیشه تقصیر هایم را گردن دیگران می اندازم. این چیزی ست که حالا از خاطرتان گذشت. اما این جوری ها هم نیست. من اتفاقا آدم خود سرکوب کن خاک بر سری بیش نیستم. اما حالا حقیقتا خسته تر از آنم که بخواهم تقصیر ترافیک را هم گردن بگیرم. « از ونک برم؟ » مامان جواب نمی دهد چون خواب است و اگر ترافیکی به کار باشد مقصر خودم هستم و هیچ کس نیست. 

هوا تمیز باران دیروزست. ترافیک نیست و من با سرعت نسبتا ثابتی می رانم. مامان خواب ست و گردنش کجکی افتاده روی سینه اش. سعی می کنم گردنش را برگردانم سر جاش که نمی شود. ادامه نمی دهم چون نمی خواهم تصادف کنم. وقتی می رسم خانه توی دفترم می نویسم تلینگ استوری … برای شروع. 

۱۳۹۶ آذر ۲۱, سه‌شنبه

از دفتر مشق تازه ام

صبح پنجشنبه اما این شکلی نبود. کثیف و خاکستری بود. زشت نبود. ابری بود. معلوم بود قرار است باران بیاید. بیدار که شدم ساعت ده بود و من باید می رفتم دنبال سپیده و این که باید می رفتم دنبال سپیده یعنی لازم نبود فکر کنم با بیست و سه ساعت باقی مانده چه کنم. ساعت های زیادی به گپ زدن می گذشت. 
من همیشه وقت هایی که خیلی خسته و درمانده بودم، می دانستم باید از کجا شروع کنم. به خودم اجازه می دادم کمی ناله کنم، کمی گریه کنم، بی هدف بنشینم روی سرامیک های گرم کنار بخاری و آه های پیرزنی بکشم، یا حتی مثل آنیان « نیکولا کوچولو » از عصبانیت روی زمین غلت بزنم، بعدش می دانستم شروعم کجاست. بلند می شدم، لباس هایم را می تکاندم، و می ایستادم روی جایی که باید شروع می کردم. 
اما حالا نقطهء شروع نداشتم. از فردا، از سوله، از کافه، از تردمیل طبقهء سوم . هیچ کدام شروعِ من نبودند. تکرارهای بیمزهء ملال آوری بودند که تمام نمی شدند. کش می آمدند. برای همین زنگ زدم به سپیده و گفتم ده دقیقه دیر می رسم. رسیدم به اولین کتابفروشی سر راه. که خوب خیلی دور نبود. سر کوچه مان کتابفروشی بود. من ماهی یک بار می رفتم آن جا و میان کتابها پرسه می زدم و از فروشنده هایی که قدم به قدم همراهی ام می کردند می پرسیدم به فروشنده نیاز ندارند و آن ها لبخند می زدند و می گفتند فعلا که نه! پس کی دیوثا؟ شما که هر سه ماه یکبار فروشنده های تان را عوض می کنید . بعد بی هدف به پرسه زدنم ادامه می دادم و بی ان که کتابی بخرم می آمدم بیرون. من باید پنج ساعت توی کافه کار می کردم تا یک کتاب بخرم و خوب چرا؟ 
رسیدم به اولین کتابفروشی سر راه و قبل از این که از ماشین پیاده شوم به دست هایم نگاه کردم که بسیار پیر و خشک و خسته بودند. این عادت من است. به دست هایم نگاه می کنم و به هیچی فکر می کنم. مثل وقتی که آدم به ساعتش نگاه می کند و نمی بیند ساعت چند است.
بی آن که به لبخند فروشنده های جدید کتابفروشی که تازه استخدام شده بودند و حق من را خورده بودند و کوفتشان بشود، وقعی بنهم، از اولین قفسهء دفترها، یک دفتر مشق خط دار با جلد مشکی براق برداشتم. بعد میان پونز ها و سوزن ها پلکیدم و فکر کردم باید یک ساعت و نیم کارم را بدهم پونز بخرم؟ نچ. 

پول دفتر جلد مشکی ام را دادم. نشستم توی ماشین و کمی نگاهش کردم. این جا جایی بود که باید شروع می کردم. ساعت از دوازده گذشته بود و کمتر از ده دقیقهء دیگر باید می رسیدم به چهار راه پاسداران. 

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

هر جور هم حساب می کردم هفتصد هزار تومان از پانصد و سی هزار تومان بیشتر بود.

صبح چهارشنبه، تهران به غایت کثیف و خاکستری و زشت بود. خواهره رفته بود. سرما خورده بودم و خوابیده بودم. با نالهء سرماخوردگی و اندوه رفتنش. 
بیدار که شدم تنها یک ساعت گذشته بود و من نمی دانستم با بیست و سه ساعت باقی مانده چه کنم. 
خوشحال بودم که کارمند نیستم و قرار نیست مقنعه مشکی و مانتو سرمه ای بپوشم و با کفش های سیاهِ راحت زنانه ای که از حراج سال پیش منگو خریده ام بروم سر کار. هر چند امروز تعطیل بود و چون کارمند بانک یا وزارت خانه نبودم از تعطیلی چهارشنبه خوشحال نمی شدم. من را فقط تعطیلی های یکشنبه و سه شنبه خوشحال می کرد. تنها روزهایی بود که باید می رفتم سر کار و چهارده ساعت به مشتری ها لبخند می زدم و برای شان اسموتی درست می کردم، بدون مقنعهء سیاه و مانتو سرمه ای. با کفش های کتانی. بدون بیمه و حقوق و مزایا. حقوقم از حقوق مصوب وزارت کار برای یک کارگر ساده کمتر بود و مقنعه پوشیدن چه اشکالی داشت که یک بار نکردی؟ 
با این همه ذهنم را خیلی درگیرش نمی کنم. چون من قرار نیست پیر و بیمارستانی شوم و بیمهء تامین اجتماعی، با بدبختی و بدو بدو و از این اتاق امضاء بگیر، بده آقای فلانی مهر بزند، صد و هفتاد تومان از هفتصد تومان خرجی را که بابت سونوگرافی شکم و فلان کرده ام پسم بدهد. قرار است چی بشوم؟ این چیزی ست که خودم هم نمی دانم. با این که سن و سالی ازم گذشته و هر چند هنوز به نظر خیلی جوانم و اصلا بهم نمی آید که سی و دو سالم باشد، اما پایم به بیمارستان باز شده و وقتی پای آدم به یک جایی باز شود دیگر نمی شود جلوش را گرفت، اما هنوز نمی دانم هفتصد تومان پول سونوگرافی و عکس و فلان را کی قرار است بدهد؟ 
حقیقتا نمی خواستم بیست و سه ساعت باقی مانده را به بیمهء درمانی ام فکر کنم. نشستم پشت میز. فیس بوکم را باز کردم. میدان و بی بی سی را آنفالو کردم چون چه کاری از دستم برای یمنی ها بر می آمد؟ 

صبحانه خوردم و ساعت یک و سی هشت دقیقهء ظهر، تمام محتویات معده ام را بالا اوردم. 

۱۳۹۶ آذر ۱۱, شنبه

حالا که داشتم می رفتم «‌ سیاسنگ » چی؟

به ساعت نگاه کردم و دیدم عقربهء کوچک از یک گذشته و عقربهء ثانیه شمار دارد از یک می گذرد و ندیدم عقربهء بزرگ کجاست. چون فکر کردم چه اهمیتی دارد ساعت چند است؟ من داشتم تصمیم های بزرگ می گرفتم و وقت تصمیم های بزرگ باید راه بروم و باید بدانم ساعت چندِ چند شنبهء چندم سال است. که بعد بگویم شد یا نشد یا چی؟ 
نمی شد بلند شوم چون منتظر بودیم برگه های امتحانی از راه برسند و همه چیز خیلی مهر و موم شده و جدی بود. آخر این امتحان تکلیف زندگی ما را مشخص می کرد. مسخره ها! 
امتحان زودتر از آن چه انتظارش را داشتم تمام شد چون عجله داشتم راه بروم و تصمیم های بزرگم را توی نمی دانم ساعت چندِ چندم ماه فلان بگیرم. من آن وقت ها که همه از تهران بدشان می آمد تهران را دوست داشتم. چون هیچ وقت شهری نداشتم که مال خودم باشد و وقتی سرانجام از اتوبوس پیاده شدیم و چمدان های مان را گذاشتیم زمین و داد زدیم تاکسی ! تصمیم گرفته بودم این شهر را به عنوان شهرم انتخاب کنم و باید که دوستش می داشتم . با تمام ترافیکش. بعد جنبش تهران شهر قشنگیه راه افتاد و مجبور شدم تهران را دوست نداشته باشم. چون من با این همه کتابی که خوانده ام و شعوری که فلان باید چیزی شبیه همه باشم؟ البته که نه! 
و ماندم این وسط. عده ای بودند که به تهران بد و بیراه می گفتند و عده ای سعی می کردند قشنگی های تهران را. از شلوغی و کثافت میدان هفت تیر جان سالم به در ببری، گشت ارشاد رو به روی مسجد الجواد را رد کنی، خودت را برسانی به کافهء فلان که لاته بخوری پانزده هزارتومان. بعله تهران شهر قشنگی ست! 

بعد فکر کردم شاید باید قیدش را بزنم. من چهار سال بود که درگیر تهران نبودم و درگیر کرشت بودم. می شد کرشت را به عنوان شهرم انتخاب کنم و فکر کنم که دوستش داشته باشم یا نه یا چی؟ و بگذارم آن ها از کافه های بیمزهء تهران عکس بگیرند و بگذارند توی ایستاگرام. این شهر بی تو یا با تو من را حبس نمی شد. کلن نه این شهر را دوست داشتم و نه جایی توی این شهر کسی منتظرم بود و نه هیچ. از تقویم سایت تقویم آی آر دیدم چند شنبهء چندم ماه است و تصمیمم را گرفتم. ساعت دوازده و پنجاه و سه دقیقهء شبِ نه آذر نود و شش، اتوبوس بعدی جایی حوالی پاریس نگه می داشت و من چمدانم را توی خیابان های پاریس روی زمین می گذاشتم. 

۱۳۹۶ آذر ۶, دوشنبه


۱۳۹۶ آبان ۵, جمعه

و تنها شش روز از تولد سی و دو سالگی ام می گذشت.

کتاب رسیده بود به انتهاش و من دیگر نمی توانستم بخوانمش. حالا مامان سیمون مرده بود و من کتاب را گذاشته بودم روی میز و نمی توانستم ادامه دهم . کتاب از اولین کلماتش دربارهء مرگ مامان سیمون بود و من می دانستم نباید بخوانم و خوانده بودم تا مامان سیمون مرده بود و باقیش را نمی توانستم. وقتی یکی می میرد بعدش چی؟ این چیزی بود که نمی خواستم بدانم. بعدش آفتاب می تابید به همان شدت روزهای قبلش و قبل ترش و بعدترش و خیلی خیلی بعد تر. سبا آمد و گفت چرا دارم این کتاب را می خوانم و من گفتم نمی دانم. چون نمی دانستم. حقیقتا نمی دانستم چرا باید کتابی را بخوانم، وقتی تمام مدتی که مامان سیمون روی تخت با مرگ می جنگید، من مامان خودم را می دیدم. وقتی سبا هم. یا هر کس که کتاب را می خواند. هر کس که توی کتابفروشی تصمیم می گرفت کتابی را بخواند که اسمش مرگی بسیار آرام بود. در حالیکه هیچ چیز تند تر از مرگ نیست. چرا باید پیش تر از موعد با مرگ مامان مواجه می شدم وقتی سرانجام یک روز همهء ما با مرگ مامان مواجه می شویم و یک روز خانه، دیوارهاش، گربه ها و گلدان هاو زندگی مان، زندگی کوچک و حقیر و بی معنی مان از حضور مامان خالی می شود. وقتی هر روز که می گذرد مرگ مامان نزدیک و نزدیک تر می شود. هر ساعت و هر لحظه. و هیچ چیز توی این دنیا نیست که بتواند جلوی مرگ مامان را بگیرد. وقتی یک روز همهء ما با حقیقتِ عریان و ترسناک زندگی مواجه می شویم و فرداش آفتاب می تابد، به همان شدت روزهای قبل ترش و بعدترش و بعد و بعد تر. 

۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

خدای من! یکی وایساده جلوی تانکا!‌

ـ ساعت چهار بعد از ظهر گرم تابستان تهران است که سهیلا می خواهد برایش دربارهء عشق و عکاسی بنویسم. که می توانم با خیال راحت هزار و پانصد کلمه بنویسم سر صبر و حوصله. هزار و پانصد کلمه خیلی زیاد است. حتی هشتصد کلمه. حتی هیچ. عکس خوب کلمه نمی خواهد. عکسِ خوب خودش به تمامی و فارغ از کلمه کامل است. گفت و گو ندارد  کلماتی که می نویسم، تنها احساس من در مواجهه با عکس هایی ست که دیده ام. در ستایش عشق است. نه حتی در ستایشش. عشق هم نیازی به ستایش ، نیازی به کلمه ندارد. این یادداشتِ هزار و پانصد کلمه ای دربارهء مواجهه من با تصویر عشق است

ـ اولین تصویری که به ذهنم می آید عکسی از مارک ریبو ست . دختری را نشان می دهد که در برابر ردیفی از سربازان مسلح  ایستاده و گلی را به سمت سربازها گرفته . انگار دارد می گوید : نگاه کنین! این فقط یه گله! همین
دختر مسلح نیست. من قصد ندارم این تصویر را نشان تان بدهم. نمی خواهم اینجا بیش از یک عکس بگذارم و این تصویر به اندازهء کافی معروف هست که شما اگر با خواندن نوشته ام کنجکاو شده باشید بتوانید گوگل کنید مارک ریبو و دختر گل به دست و کلماتی از این دست و به عکس مورد نظرم برسید. اگر برای تان مهم نباشد هم که هیچ . 
در تاریخ عکاسی که من یک کمش را بلدم و نه زیاد ، عکاسان زیادی هستند که از معشوقه های شان عکاسی کرده اند و می کنند، همیشه و در همه حال. و این چی می تواند باشد جز عشق؟ و من چرا مثلا یاد عکس های کالاهان نمی افتم؟ چرا با عنوان عشق و عکاسی یاد این تصویر می افتم؟ 
و خیلی فکر می کنم. سر صبر و حوصله. گلی که یان رُز کسمیر به سمت سرباز ها گرفته تنها یک گل نیست . تمام عشقی ست که یک انسان می تواند به همنوع خود تقدیم کند . برای همین «عشق» پیش از هر عکسی که تا به حال دیده ام، من را به یاد این عکس می اندازد. 
تنها سلاح دختر عشقش به انسان است . او آن قدر به همنوع خودش عشق و اطمینان دارد که می داند آن ها به سمتش شلیک نمی کنند. برای همین در فاصله ای کوتاه از سربازان مسلح ایستاده. و جنگ ویتنام به پایان می رسد . 

ـ من شنیده ام آدم ها توی جنگ خودکشی نمی کنند. نمی دانم آیا برای این حرف مدرک و سند و آماری هم هست یا نه. اما فکر می کنم توی جنگ آنقدر کار و بدبختی سر آدم ریخته که وقت نمی کند به خودکشی فکر کند. باید به مجروحین از جنگ برگشته رسیدگی کرد، برای جنازه های از راه رسیده سوگواری کرد، خانواده های عزادار را دلداری داد. خرابی ها را سرو سامان داد، توی صف های طولانی نان ایستاد، غذا خورد، خندید و زنده ماند. 
مرگ به میزان زیادی هست و نیازی نیست آدم خودش دست به کار شود. کافیست به اندازهء کافی بدشانس باشد و خانه اش دو تا کوچه بالاتر باشد، زود به خانه برسد، دیر از خانه برود بیرون تا با خاک یکسان شود. 
توی جنگ همه چیز زیادی و اغراق شده است. همان قدر که مرگ اغراق شده و زیاد است، زندگی و عشق به زنده ماندن هم زیاد است. چرا آدم باید دلش بخواهد بیش از این زنده بماند وقتی جز خرابی چیزی باقی نمانده؟ نمی دانم. وقت جنگ خیلی کوچک بودم و خانواده ام به جای من داشتند برای زنده ماندنم تلاش می کردند. اما وقتی بیشتر به عشق و عکاسی فکر می کنم یاد عکس های جنگ می افتم. چون دارم یک کتاب آبکی دربارهء جنگ جهانی دوم می خوانم؟ چون این روزهای زندگی‌مان پر است از تصاویر جنگ سوریه؟ چون موصل دارد آزاد می شود؟ 
تصاویر جنگ آنقدر سر شارند از خشونت که فلج می کنند . با این همه ذهن من همیشه عادت دارد تصویر ها و اتفاق های بد و فلج کنند را فراموش کند . و این تنها راهی ست که می تواند به زندگی ادامه دهد . چطور می شود بعد از دیدن تصویر کودکی که آب جنازه اش را به ساحل آورده ، صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید و صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید . 
لیبرا هنرمندی ست که توی یکی از مجموعه هایش ، عکس های معروفی از جنگ را باز سازی می کند. توی عکس های بازسازی شدهء لیبرا، بچه هایی که به سمت دوربین می دوند، از چیزی فرار نمی کنند ، فریاد نمی کشند، اشک نمی ریزند. آن ها می خندند و دسته جمعی به سمت دوربین می دوند. انگار عکس نیک اوت ، جنگ و بمب هایی که بر سرشان آوار شده تنها یک شوخی بوده.  توی عکس های لیبرا آن ها که از پشت سیم های خاردار بازداشتگاه بوخن والد به ما نگاه می کنند، شبیه چهره های مغموم عکس های مارگارت بورکه وایت نیستند، آن ها می خندند و این لحظه تصویری ست که از بازداشتگاه های آلمان ها به یادم می ماند.
محمد بدر فر عکسی دارد از جنگ که در آن دو تا سرباز که ماسک شیمیایی زده اند و صورت شان پیدا نیست ، به دوربین نگاه می کنند . ان ها زیر تابلویی ایستاده اند که رویش با خط خوش نوشته شده : « لبخند بزن ای برادر ». شاید بعد از دیدن عکس های لیبراست که هر وقت به این عکس نگاه می کنم فکر می کنم آن ها زیر ماسک شان دارند می خندند. 
کاری که ذهن من می کند، شبیه عکس های بازسازی شدهء لیبراست. ذهن من میان آن همه تصویر فلج کننده از جنگ تنها آن هایی را نگه می دارد که قسمتیش ، گیرم یک قسمت کوچک و ناچیزش زندگی و عشق به زنده ماندنست. من نه جنازهء کودک روی ساحل ، که تصاویری از پناهندگان را به یاد می آورم که آنقدر عاشق زندگی بوده اند که شنا کرده اند ، زنده مانده اند ، به ساحل رسیده اند و همدیگر را در آغوش گرفته اند. هر چند خاکی که به آن رسیده اند آغوشش را برایشان نگشوده. این جوری می توانم صبح بروم سر کار و شب به خانه بر گردم و بخوابم و صبح بروم سر کار . 
برای همین «عشق» من را به یاد عکاسی جنگ می اندازد.

ـ رون هویو توی بوسنی از مسمانی عکاسی می کند که گیر شبه نظامیان صرب افتاده. جوان، بسیار مستاصل و نا امید، زانو زده و به چشم های عکاس نگاه کرده و دست هایش را به نشانهء تسلیم بالا برده. و این جا همان جایی ست که عشق و انسانیت فلج می شود .
می شود یه عکس های مشابه زیادی اشاره کرد . در برابر گلی که یان رز کسمیر به سمت سرباز های مسلح گرفته، می توان عکس های بسیاری را به یاد آورد که در آن ها عشق معنایی ندارد. بسیاری وقتی صحبت از جنگ ویتنام می شود عکس ادی آدامز را به یاد می آورند که ژنرالی را نشان می دهد که تفنگش را به سمت یک ویت کنگ نشانه رفته است. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود و این لحظه تا ابد کش می آید . تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود …  
حتی وقتی چهل و چند سال بعد که جنگ به پایان رسیده، به عکس نگاه می کنیم، هنوز عشق به هیچ کاری نیامده و تفنگ ژنرال لوآن تا دقایقی دیگر سرباز را خواهد کشت. 

ـ اخرین عکسی که درباره اش نوشته ام نشانی از عشق و زندگی ندارد اما من نمی خواهم نوشته ام را با این عکس به پایان برسانم. دلم می خواهد اگر نوشته ام را به خاطر آوردید، تصویر «مرد تانکی» استوارت فرانکلین را به خاطر بیاورید. استوارت فرانکلین این عکس را از اعتراضات دانشجویی می هزار و نهصد و هشتاد و نه پکن گرفته. چیزی که این عکس را برای من این همه جادویی و قدرتمند می کند این است که در نگاه اول نمی شود مرد را دید. ما ردیف تانک های توی خیابان را می بینیم و این خودش به قدر کافی هولناک هست . جای تانک توی میدان جنگ است . تانک اگر وسط میدان شهر باشد خبر از تسلط نیروهای نظامی می دهد . و با کمی دقت ؛ خدای من ! یکی واستاده جلو تانکا! 
روز پنجم جون سال هزار و نهصد و هشتاد و نه عکاس ها و روزنامه نگار ها داخل هتلی مشرف به میدان تان آن من پکن محبوس شده اند . شب قبلش سرباز ها وارد میدان شده اند و آن جا را از حضور معترضین خالی کرده اند . ارتش لابی هتل را اشغال کرده  و خبرنگار ها بازجویی می شوند و جلوی فعالیت شان گرفته شده . هیچ کس به اندازهء اسلحه به دست ها از تاثیر عکس ها خبر ندارد . فرانکلین و باقی خبر نگار ها و عکاس ها ایستاده اند توی بالکن و لابد گپ می زنند که ناگهان مردی می پرد جلوی تانک ها. 
و این عکس برای من تبدیل می شود به نمادی از عشق ، امید ، زندگی ، ایستادگی و من وقتی بسیار خسته و از پا افتاده ام و تمام عشق و امیدم برای باقی زندگی ته کشیده به این عکس نگاه می کنم .

تمام آن تانک ها جلوی مردی به صف ایستاده اند که هیچ سلاحی ندارد جز این که پریده جلوی تانک ها و چه سلاحی از این بالاتر. این که توی چشم تانک ها نگاه کنی و … خوب بگذارید داستان را همین جا به پایان برسانیم. هیچ کدام از این داستان ها پایان خوشی ندارد و این را کی بهتر از ما خاورمیانه ای ها می داند؟