۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

من شبش که می امدم بالا زمین خیسِ باران غروب بود .

زنه داشت تند تند حرف می زد . غر می زد . صدایش را نمی شنیدم . صدای جان تش را می شنیدم که sway را می خواند و تناسبی به غر های ملال آور زنه نداشت . عصبانی بود ، خسته بود ، نا امید بود . رسیده بود به ته رابطه اما قرار نبود بیاید بیرون . قرار بود جایی همان ته بماند و بماند و هی این پایان را کش بدهد . 
مرده لال . هیچی نمی گفت . خیره شده بود به زمین و از دور فکر می کردی بیچاره ! اما بیچاره نداشت . از این ازگل ها بود که یک گهی خورده بود یا یک گهی را که باید می خورد نخورده بود . خودش می دانست و باکیش نبود . می دانست کاری از دست زنه بر نمی آید . تنها غصه اش این بود که نمی تواند غذایش را به راحتی و بدون نق نق کوفت کند . 
زنه آیس لاته سفارش داده بود . همین جوری ، محض این که من ایستاده بودم بالای سرش و باید یک چیزی سفارش می داد و اولین کلماتی را که دید به زبان آورد . مرده اما مفصل ، پاستای گوشت و نوشابه و چون ببخشید ما نوشیدنی کارخانه ای نداریم ، موهیتو . 
زنه لب به آیس لاته اش نزد . با نی اش بازی می کرد و مرده تا ته ِ بشقابش را خورد . 
من هر از گاهی نگاه شان می کردم چون این شغلم بود و کافه خلوت بود و ناگزیر بودم از بر انداز کردن شان . 

این تمام چیزی بود که می توانستم ببینم و بگذارید کمی از ان بالا برای تان بگویم . صبح ، حوالی ساعت ده بادِ خوبی آسمان تهران را تمیز کرده بود و دماوند می درخشید . بعد نزدیکی های ظهر ابر شده بود و حالا باران می بارید . آدم ها بی هدف توی خیابان های نزدیک عید راه می رفتند و قیمت اجناس را می پرسیدند بی ان که قصد خریدشان را داشته باشند . یک کم خنزر پنزر می خریدند که اگر یک وقت دیگری از سال بود نمی خریدند . صرفا چون عید بود و حالا چه عیبی داشت آدم این گلدان های سفالیِ آبی را هم داشته باشد ؟ هووم ؟ 

۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

و بشر چقدر باید بدبخت باشد که هیلاری بشود معجزه اش ؟

بابا پرسید کسی زنگ نزد . گفتم نه . منتظر باقیش نماندم . باقیش شوخی بیمزه ای بود که بابا تمام این سال ها می کرد . قرار بود اوباما بهم زنگ بزنه . اوباما چند سال رییس جمهور بود ؟ هشت سال ؟ عین این هشت سال بابا این شوخی را کرده بود . از کی ؟ از همان روزی که سوگند ریاست جمهوری خورده بود . با این همه سه تا یکی می شد که به شوخیش بخندم . با این که از فرط تکرار جدی شده بود . مثل همان سوالش . کسی زنگ نزد ؟ حتی جواب این سوال هم همیشه یک چیز بود . نه ! بعد از این که همهء اعضای خانواده موبایل دارند کسی با تلفن خانه تماس نمی گیرد . اگر هم بگیرد معمولا کسی جواب نمی دهد . نه کسی زنگ نزده بود . اوباما هم زنگ نزده بود . ها ها ! 
اما بابا دیگر نمی پرسید . چون دیگر اوباما رییس جمهور نبود . ترامپ هم اسمی نبود که آدم دلش بخواهد باهاش شوخی کند . اسمی بود که بر زبان نمی آمد . 
شبی که رای اورد من خوابیدم . زود خوابیدم . هنوز قرار بود هیلاری رییس جمهور شود . هیلاری بهتر از ترامپ است ؟ چه مهم است وقتی دیگر محلی از اعراب ندارد ؟
نامی مرده بود . مردنش تازه بود . مثل حالا . مثل قبلن . من روی تخت نامی می خوابیدم که خیلی خوش می گذشت . بیدار که می شدم عکس خواهره را می دیدم . عکس مامان را ، عکس تمام خاله ها . من صبح ها همان چیز هایی را می دیدم که نامی می دید . عکس هایی که با دقت روی کتابخانه اش چیده بود . کتابخانه ای که خالی از عکس من بود . چون من همیشه قرار بود یک عکس خوب بهش بدهم . پس کی ؟ 

از روی تخت نامی آمدم روی کاناپه . لب تاپم را باز کردم و دیدم دیگر هیلاری رییس جمهور نیست . هر چند رای چند تا ایالت باقی مانده بود اما خوب کو معجزه ؟ 

۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه

سرم را گذاشتم روی خیسی بالش و نور تابید روی گردنم . فعلا این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد .

سرم را گذاشته بودم روی لحاف و پاهام روی بالش بود و داشت بالش را خیس می کرد . چون از حمام آمده بودم و دراز کشیده بودم روی تخت و تنم توی حوله بود و نور آفتاب را می دیدم که یک خط باریک بود روی لباسهایم ، روی تشک ، روی آستین حوله و سعاد مسی می خواند و می نمی فهمیدم چی می گوید چون عربی یاد نگرفته بودم و بیروت نرفته بودم و نود و پنج داشت تمام می شد و می شد حالا ، همین حالا پایان نود و چهار باشد . من دراز کشیده باشم و نور خط شده باشد روی آستینم و من سعاد مسی نفهمم و بیروت را ندیده باشم . حتی پایان نود و سه . توی تمام این سال ها هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز عوض نشده بود . شاهی نرفته بود . شاهی نیامده بود . 

صداهای دیگری هم بود . صدای کلاغِ توی حیاط . صدای سیفون توالت که اگر چشم هام را می بستم و فکر می کردم شب ِ انزلی ام و روی نیمکت پارک نشسته ام انگار جیر جیرک . اما من چشم هام باز بود . هوشیار بودم و این صدا هیچی نبود جز صدای سیفون توالت فرنگی . نور را روی آستینم می فهمیدم و دلم می خواست اسفند نود و شش را یک جور دیگر . 

۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

هوممم . هیچی . به دل نگیر یاسمن . خوب ؟

من هیچ وقت موهایم را قرمز نکردم . نخواهم کرد . آدم های مو قرمز را هم خوشم نمی آید . خاله ام موهایش قرمز است و شامل این جمله نمی شود . اما این باعث نمی شود این جمله را این جوری بگویم که با این که موهایش را قرمز کرده خیلی بهش می آید و فلان . نه . خیلی هم بهش نمی آید . خیلی هم بی سلیقه گی . اما خاله ام است و خاله اش را آدم هر جوری خوشش می آید . 
حتی اگر شما که داری این ها را می خوانی موهایت را قرمز کرده باشی خیلی بی سلیقه ای . این از من . خوب یک کم نگران شدم . من یادم نمی آید موهای یاسمن آخرین باری که دیدمش چه رنگی بوده . یعنی یادم هست سالاد سفارش داد . روی میز شمارهء یک نشست . بعدش چای نوشید . و جزئیات بی اهمیتی از این دست . اما یادم نیست رنگ موهایش چه رنگی بود . و اکر یاسمن رنگ موهایش قرمز باشد و این سطور را بخواند و به دل بگیرد چی ؟ 
مثلا مهم است که تو فکر کنی موهای من از فرط شانه نکردن و آرایشگاه نرفتن و شلختگی ، این همه مضحک شده ؟ هر چند همیشه هدفم توی زندگی این بوده که داف باشم و تو دل برو باشم . اما نشد . شما هم به قرمز بودگیت ادامه بده . 

به تو چه ؟ این چیزی ست که باید در جوابم بگویی و هر جور که هستی را ادامه دهی . 

۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

مثلا همین حالا داشت آی فیلم در پناه تو نشان می داد . حیف .

چیزی که حقیقتا دلم می خواست این بود که بروم آشپزخانه و کنسرو ذرت را باز کنم و بریزم توی بخار پز و همین جوری که ذرت داشت آرام بخار پزیده می شد ، به گرجستان فکر کنم و به لباس هایی که خواهم پوشید ، شب هایی که خواهم رقصید ، شراب هایی که خواهم نوشید ، کتاب هایی که اول صبح پیش از بیدار شدن شهر خواهم خواند . مثلا . هر چی . 
من وقت سفر بی خواب می شوم . شب ها دیر می خوابم . بعد از آخرین نفر که به خواب برود . صبح ها زود بیدار می شوم . پیش از آن اولین نفر که بیدار شود . هیجان زده ام و هی خیابان ها را بالا و پایین می کنم تا صبح از راه برسد . 
چیزی که دلم می خواست این بود که سس و آبلیمو را بریزم روی ذرت های بخار پزیده و یک سریال سبک نگاه کنم تا بی ان که مهم باشد دارد چه اتفاقی می افتد و همین جوری که صدای خندهء مثل کفتار بیننده ها به گوش می رسد خیالم را ادامه بدهم تا آن جا که کلن بروم و بشوم قسمتی از آن شهرهای زیبا و زندگی های آرام ِ بدون انتخابات پیش رو ، زندگیِ  به تخمم . 
اما مامان داشت گریه می کرد و من معذب بودم بروم توی آشپزخانه . معذب بودم بروم بگوید گریه نکند . چرا نکند ؟ 
 صدای فین فینش را از پشت در بسته می شنیدم و نامی مرده بود و اهواز داشت خاک بالا می آورد و من روی مبل کتاب می خواندم و پاهام را می فشردم به مبل که کمی از قدِ پاهای من کوچکتر بود . نه خیلی . آن قدر که تکلیفم را نمی دانستم . می شد پاهایم را دراز کنم و به این فکر کنم دلم ذرت می خواهد . اما نه کاملا . یک قسمتی از پام ، آن تهش جا نداشت . 

۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

حتی برای پایان

بابا گفت تو چرا انقدر امروز ساکتی . سه بار گفت ، چهار بار گفت . با صدای یکنواخت . منتظر بودم گربه به حرف بیاید و جوابش را بدهد . که مثلا امروز حوصله ندارد . اعصاب ندارد . هر چی . انقدر که بابا جدی و منطقی داشت می پرسید . بعد ادامه داد . بقیه اش را به مامان گفت . این که رفته خرید و چیزی که می خواسته را پیدا نکرده . با همان لحن . نه انگار مخاطبش عوض شده بود . موقع حرف زدن با گربه صداش را موش موشی نمی کرد . 
من نشسته بودم توی اتاق ، زیر پنجره . آسمان داشت کم کم ابر می شد و صدای مبهم مامان و بابا را از پشت در بسته می شنیدم و فکر می کردم باید هفتهء دیگر دوباره بروم کونگ فو . وقتی خواهره امد ایران کونگ فو رفتنم را قطع کردم . اپیلاسیون رفتنم را هم قطع کردم . دیگر نرفتم زبان بخوانم و یک ماه بودنش را به غایت لش کردم که خیلی خوب و آرام و قشنگ بود و این لش بودگی با من ماند تا صبح چهارشنبهء بیست و هفت بهمن که فکر کردم خوب چی ؟ تا کی ؟ حالا لش کردنم با یک عذاب وجدانی همراه بود که از لذتش می کاست . آدم باید بی دغدغه لش کند . لش کردن با دغدغه سرطان می آورد . 
و فقط این نبود . دویدن تنها چیزی بود که آدم را از لش کردگی و از عذاب وجدان و از مرگ لوسی و مرگ نامی و پلاسکو و ترامپ و حصر می رهاند . 
بر خلاف تصورم کونگ فو تشکیل نمی شد از یک سری حرکات آرام و زیبا و متفکر و استاد چانگ چی و فلان . بلکه ما قبل از شروعِ یک سری حرکات آرام و زیبا و چانگ چی باید چهل دقیقه می دویدیم و صد تا دراز نشست می رفتیم و صد تا پاهای مان را می بردیم هوا و می آوردیم پایین و از عدد چهل و هشت انگار یک وزنه به پایت بسته اند از زور سختی و سنگینی ، سعی می کردیم دور از نگاه مربی دو تا یکی پای مان را ببریم بالا ، اما همه جا آینه بود و چوب مربی پای مان را می برد بالا . بعد که از بوی عرق داشتیم خفه می شدیم و از گرفتگی عضلات پا داشتیم می مردیم چند تا حرکت آرام و زیبا و متفکری انجام می دادیم و با بوی گند می رفتیم سر کار و چی میل دارید و باقی داستان . 

دویدن و عرق ریختن و گرفتگی عضلات پا . این چیزی بود که برای شروع بهش نیاز داشتم . 

۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه


بیست و پنج بهمن هشتاد و نه ، ساعت های اولیه حصر ، ون سفیدی ورودی اختر را می بندد .