۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

« امشب غول اسباب بازی خوار از راه می رسد » *

همه جا را به هم ریخته بودند . یک بند انگشت خاک سیاه نشسته بود روی همه چیز . حتی روی دورترین نقطه . من و هدیه خوش فاز بودیم اما . از روی کثیفی ها می پریدیم می رسیدیم به مقصد . گاهی هم باهاشان گپ می زدیم . گپ بزن بودند . با این که سرشان شلوغ بود می نشستند به سیگار کشیدن و حرف زدن . مسلط به اوضاع بودند . خیلی خوب است آدم دد لاینش جلوی چشمش باشد و این جور . من می فهمیدم و نمی فهمیدم . چون ترکی را می فهمم و نمی فهمم . بیشتر نمی فهمم . ما که می رسیدیم فارسی می گفتند . آن جور بی سر زبان نبودند که محمود گفته بود . به هدیه گفتم بی خیال . شهری کارها کجاشان بی سر زبان است . باید با یک زبانی با آن زبان نفهم های زیبا سازی حرف بزنند که مجسمهء شهری بگیرند . هر چند نه آدم های زیبا سازی را می شناختم نه هیچی . حدس می زدم . چون هیچ مجسمه ای توی این شهر چشمم را نگرفته . دارم شبیه بخیل های « ما که بخیل نیستیم » حرف می زنم . اما من هیچ وقت ایدهء کار شهری نداشتم . پس بخیل هم نیستم .
گوش می دادم . همین جور که گاتاها را می چپاندم توی حلقم . خوشحال بودم آنیتا نیست . چون موزیک نبود و صدای پرنده ها بود و ترکی بود و باد .
فکر کرده بودم دلم نمی خواهد بیش از این با آنیتا زندگی کنم . از آن جا شروع شده بود که آنیتا رفت پشت آرش و یواشکی به هلیا گفت کلید دارند اما نمی خواهند در را باز کنند . شوربختانه من این صحنه را دیدم . از آن وقت آنیتا را دوست نداشتم . دروغ تنها چیزی بود که باهاش کنار نمی آمدم . هیچ وقت . هیچی نگفتم . انگار ندیدم . از کافه آمدم بیرون و بعد از آن نشد که تحملش کنم . فکر کردم امروز تصمیم بگیرم چون فکرم آرام بود و توی آن همه کثیفی کاری از دستم بر نمی آمد جز هیچ کار . جز این که تصمیم بگیرم برای سال جدید .
نشستم رو به روی پنجره و فکر کردم . خوشم نمی آید هستهء خرمای یکی را از روی میز بردارم . تمام مدتی که با هم زندگی کرده بودیم من غذا پخته بودم . برای خلوت و آرامش دیگران احترام قائل نبود . خوراکی هاش را قایم می کرد که خیلی چیپ و بی معنی بود. هیچ کس بدون ویفر نمرده . ذهن آدم را درگیر حساب کتاب های احمقانه می کرد … مممم … دروغ گفته بود ... من به حذف رای می دهم .
فکر می کنم اگر آنیتا هم لیست بنویسد رای به حذف من می دهد ؟ نچ ! من بهترین همخانه ام . این تنها بهترین زندگیم است . بابتش به خودم نمی بالم . چون احمق ترین هم هستم . مدام باید آدم ها را حذف و جایگزین کنم چون بلد نیستم چجوری به یکی بگویم می تواند گاهی هم غذا بپزد . غذاهای سنگین هم نه . مثلا نودل های الیت که توی پنج دقیقه حاضر می شود و سرطان زاست . هوم ؟ یا وقتی سر فیلتر های قهوه را برید آشغالش را بیندازد توی سطل آشغال . کافیست با پنجه پاش به پدال سطل آشغال فشار بیاورد و به اندازهء بیست درجه کمرش را به سمت زمین خم کند . نه بیشتر .
نمی دانم شاید هم به دلایل دیگری که نمی دانم رای به حذف من بدهد . مهم نبود دربارهء من چه فکری می کند همان قدر که مهم نبود من دربارهء او . مهم این بود که دیگر با هم زندگی نکنیم .
همخانهء بد همین است . سطح دغدغه های آدم را می آورد پایین . من حالا باید در حال حل مشکلات بشر باشم ، نشسته ام از عصبانیت با حرص گاتا می چپانم توی حلقم و به این که کی سطل توالت را خالی می کند فکر می کنم .
تصمیمم را که می گیرم نرم تر می شوم . مطمئنم اگر هنوز گاتا داشتم با طمانینه بیشتری می خوردمش . اما گاتا ندارم . گاز قطع شده . توی باران ِ شب جاده بر می گردم تهران و به جعبهء نان خامه ای توی یخچال و مشکلات بشریت فکر می کنم .

* از « غول اسباب بازی خوار » شل سیلور استاین 

۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

گذشته کوفت نبوده . حالا هم نیست . من نمی خواهم انقدر نسبت به زندگی بی ادب باشم . زندگی خیلی چیز قشنگی ست . خیلی قابل احترام است . در یک سطحی از رمانتیسیسم به سر می برم که ممکن است بروم یوگی موگی شوم .

می شد همه را دعوت کنم به دیدن غروب . کاری که اغلب می کردم . چون آن بینواها توی شهر زندگی می کردند و بساز بفروش پفیوزی منظرهء پنجرهء اتاق شان را با گرانیت های زشت سیاه پوشانده بود و غروب جایی پشت ِ پشت ِ پشت ِ گرانیت های سیاه اتفاق می افتاد . اما پرده ها را کشیدم چون لحظهء غروب گاهی از فرط زیبایی غمگینم می کرد و به من چه آن ها هیچ وقت غروبی به این زیبایی ندیده بودند . شاید هم دیده بودند . این ها هیبستر طور در گروه های هزار نفره و دو هزار نفره می روند کویر و می روند جنوب و چه غروبی قشنگ تر از غروب کویر ؟ من کویر را ندیده ام اما می توانم حدس بزنم غروب کویر زیباست . یک بار می روم می بینم و مفصل برای تان می نویسم . چون هیبستر نیستم و کسی را هم ندارم جنوب و کویر را به آیندهء نامعلومی موکول کرده ام .
فکر می کنم در گذشته آدم شادتر و جالب تری بودم . برای خودم معاشرینی داشتم که بهم تلفن می کردند و چند دقیقه ای با هم گپ می زدیم . گاهی هم بیشتر و طولانی تر . اما نه خیلی چون من آدم تلفنی ای نیستم . پشت تلفن اغلب اغراق شده ام . بلند صحبت می کنم چون پدرم پشت تلفن بلند صحبت می کند و مادرم پشت تلفن بلند صحبت می کند ، چون تلفن تازه اختراع شده و من باید به کی می رفتم جز آن ها . بلند می خندم و صورتم دردش می آید . مکالمه هایم را کوتاه می کنم . هی می پرسم خوب دیگه کاری نداری ؟ و این تماس گیرنده را معذب می کند . قصد بی ادبی ندارم . نمی دانم یک مکالمهء تلفنی را چطور باید به پایان رساند . شک ندارم تا به حال هیچ کس از صحبت تلفنی با من لذت نبرده. من هم .
معاشرت با دوستان قدیمی ام را دوست ندارم چون می ترسم بفهمند غمگینم . شاید هم همه غمگین ترند . شاید هم اشتباه می کنم که غمگین تر شده ام و همیشه همین قدر غمگین بوده ام . آدم رویکردش نسبت به گذشته اغلب مصامحه کارانه ست . چون فراموشکار است و یادش می رود گذشته همان کوفتی بوده که حالا هست و هیچ چیز عوض تر نشده . فقط کش تر آمده . بهر حال که من دیروز کلی خندیدم . امروز هم به مقداری که هنوز انرژی داشتم خندیدم . فردا بیشتر خواهم خندید . آدم روزی نیم ساعت بیشتر بخندد دیگر سرطان نمی گیرد . جز سرطان سینه که کاریش نمی شود کرد و ربطی به خنده ندارد . که کار راحتی هم نیست . آدم چطور می تواند با وجود صدای فلاحتی توی اتاق خوابش بخندد ؟ چرا صدای فلاحتی تمام درهای بسته را می نوردد و خودش را به ما می رساند ؟ چرا تصمیم گرفته ما سرطان بگیریم ؟ امریکا با ما چِشِه ؟

۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

« من کاملا تحت کنترلم » *

لحظهء جانکاهی بود . من طنازی می کردم . مخاطب هام داشتند جان می دادند . یک داستان بامزه تعریف می کردم و گفت و گو ندارد که مثل کفتار می خندیدم . این اولین اشتباه توی تعریف کردن داستان بامزه است . وقتی دارید یک چیز بامزه می گویید باید بی تفاوت ترین لحن دنیا را به خودتان بگیرید . همین جور که شکم مخاطب های تان یکی یکی پاره می شود از خنده و دل و روده شان پخش زمین می شود شما به بی تفاوتی و کولی تان ادامه دهید . این فانتزی من است که محقق نمی شود . با این که به این اصل آگاهم ، پیش از شروع داستان بامزه ام خنده ام را هم می آغازم و مخاطب را هم وادار می کنم خندهء الکی ِ اساعهء ادب نشه اش را بیآغازد . دومین اشتباه خودم بودم . من بی نمک ترینم . وقتی بچه بودم توی بازی ها فامیلم چمنی بود . چمنی ؟ آره چمنی . وا ! کوفت ِ وا . طبیعتا توی آن سن نمی گفتم کوفت ِ وا . سر خورده می شدم که آن ها نمی فهمند چمنی چقدر خاص و قشنگ است . معلوم است که چمنی . گاهی هم یک جوری با غرور می گفتم چمنی که دختر عموم توی بازی بعدی زودتر از من می گفت چمنی ! فکر می کرد اسم خاص و قشنگی ست که انتخابش کرده ام . قبول نیست چمنی مال منه ! من زودتر گفتم . الاغ ! مامان بهم می گه الاغ !
توی بازی اسم فامیل هم توی حرف چ زیر فامیل می نوشتم چمنی . چمنی که فامیل نیست . چکامه ای فامیله پس ؟ زیر رنگ هم می نوشتم چمنی . چمنی که رنگ نیست ! خیلی هم هست . بیست امتیاز … اصلا چمنی انقدر زیبا و خواستنی بود در نظرم که باید اسم یک شهر را هم می گذاشتند چمن آباد . شهری که توی همهء خیابان هاش چمن روییده باشد . غذا ؟ چمن پلو ! چرا نه ؟ شی هم که معرف حضورِ همه تان است . چمن پلاستیکی .
خوب من این جور آدمی بودم . از من چه انتظاری بیش از این داشتند . که بخندانمشان ؟ بی خیال بچه ها ! بلند شوید بروید خانه های تان و من را با فانتزی هام تنها بگذارید .
 
* از « اوقات خوش » ِ سامپه

۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

روزی که آخرین « ما » ، آخرین سنگر تمام شد .

ما را می بینم . پیر و خسته و فرتوت . امیدهایی که ناامید شد . بابت عزاداری نمی گویم . امشب فهمیدم . ساعت هفت و نیم خوابم برد . همین جوری که مامان را بغل کرده بودم و مامان وایبرش را بغل کرده بود . خوابم برد و بیدار که شدم ساعت هشت و ده دقیقهء شب بود و دهانم تلخ بود . فهمیدم هیچ امیدی نمانده . هشتاد و هشت تمام شده . انگار هزار سال پیش . رفتم یک شلوارک پوشیدم و جوراب های خال خالیم را پام کردم چون زمستان هم توی این چهل دقیقه تمام شده بود .
تقصیر زمستان نبود که تمام شد و خواب کوتاه غروب . تقصیر بعد از ظهر جمعه بود . شهاب که حرف می زد . ناتاشا که می گفت خسته شده . نه ناتاشا ! خسته نشو ! ما که واکنش جمعی بودیم به وضعیت موجود . ما ؟ کدام ما ؟ جمله ای که تمام کلماتش می لنگد . حتی که . حتی به . جمعی که می خواست دیگر جمع نباشد . آخ !
هی طعنه شنیدیم که انتلکت بازی . بچه هنری بازی . من اما باکیم نبود . باید شاشید به فرهنگی که توش روشنفکر فحش است . فمنیست فحش است . هنر و فلسفه فحش است . من مثل شما روشنفکر نیستم ! ها ها ها ! از این خسته تر و دل گیر تر شنیده بودید ؟ یکی ببالد به خودش که هنر نمی فهمد ، روشنفکری بلد نیست ، کتاب نمی خواند ؟

بعد از این سال از پی سال که بیاید توی یواشکی های خودمان فیلم های جنبش سبز را می بینیم و اشک می ریزیم . دست مان از دنیا کوتاه است . دیگر حتی نمی گوییم : خدایا یه معجزه ! یه این طرفی ! یه اون طرفی … هیچ . معجزه ای نمانده . اشک می ریزیم فقط . حتی سعی نمی کنیم خاطراتش را به یاد بیاوریم . بس که دلگیر می شویم . چی شد که این جوری شد ؟

امشب ؟ فقط می خواهم آلبوم جدید زد بازی را گوش کنم ببینم باید بروم توی کدام دسته . یعنی حالا که این ها را می نویسم ، دستم از همه جا کوتاه است جز دانلود مجانی آهنگ های زد بازی . تیلمانس حرف های درخشان کم نداشت . یکیش این که نگاه کردن مجانیست . من اضافه می کنم که گوش کردن مجانی تر است . چون هر چی نگاه کردم نفهمیدم قرمز ِ « جف وال » چه رنگی بود . اما این بالا وقتی می نویسم آلبوم ِ جدید یک لیست بلند بالا می آید که آلبوم جدید ابی ، مرتضی پاشایی ، احسان خواجه امیری ، فریدون اسرایی . اصلا شما می دانید فریدون اسرایی کیست ؟ همان آهای خوشگل عاشق است یا یکی دیگر ؟ بیایید امشب با فریدون آشنا شویم .

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم *

همیشه می خواستم زندگی را از یک جا شروع کنم . از شنبه ، از فردا ، از هشت صبح ، چهار بعد از ظهر .
اما شروع ، ساعت نداشت . لحظه نداشت . یک بازهء زمانی طولانی بود . یک سال می گذشت که می فهمیدی شروع کرده ای به لبخند زدن . مثلا . من اخموترینم .
مثل پایان که لحظه ندارد . مثلا من امروز توی تاریکی و عکس های تیلمانس فهمیدم دارم یک گذشته ای را تمام می کنم . تمام شدنی که سال ها پیش شروعش کرده بودم . تمام شدنی که تمام نمی شد . روزها طول می کشید . شب ها ادامه داشت . اما همیشه بود . گرم و پر رنگ .
توی عکس های تیلمانس اما نبود و بود . داشت محو می شد .
خواهره یک گذشته ای را هی مرور می کرد و به خاطرم می آورد که نمی خواستم . توی مرور گذشته اش یاد گذشته ای می افتادم که نمی خواستم . یاد تو می افتادم که بد بودی . چهار پنج سالی که انگار هزار سال گذشته بود و فرسوده ام کرده بود . این همه سال را چطوری فراموش کنم ؟ پایان تو کجا بود ؟ گفته بودم که بدی تمام نمی شود . تو باید اما تمام می شدی .
خودم را می دیدم که نامه ات را نخواندم . که دم در خانه ات نیستم . زنگ در را نمی زنم . اشک هام سرازیر نمی شوند .
منِ فردای نامه ات ، من ِ پشت در خانه ات یکی از شخصیت های کتاب های مودب پورم . مسخره ترینش .
نیامده بودم که نروی . نیامده بودم که انتخابت من باشد . چون دیگر انتخاب ِ من نبودی . آمده بودم ببینم چی شد که این جوری شد . و این همان لحظه ای ست که دلم می خواست تمام می شد . باقی از پی اش نمی آمد اگر این لحظه نبود . اگر دست های کوچکم زنگ در را فشار نمی دادند . چرا پله ها را آمدم بالا ! آن همه شکست خورده و زخمی . چرا بر نگشتم ؟ فرار کن آیسا ! بدو ! 

بعد از تو خوب می دانستم چی شد که نخواستم بیش از این سایه را ببینم . چی شد که امین تمام شد . چی شد که وقتی فراز آمد مریض بودم . نه به دروغ . که بدنم خواسته بود مریض باشد که فراز را نبیند . که شیما خیلی پیش از شب مهمانی تمام شده بود .
خوب می دانستم گذشته باید تمام می شد .
فردای مهمانی بیش از همیشه غریب بودم . بیش از همیشه گذشته در من مرده بود . بیش از همیشه می خندیدم . هیچ چیز به اندازهء آن همه بهم ریختگی نمی توانست سر حالم بیاورد . همین جوری که زمین را تی می کشیدم تو در تمام می شدی . نگاه کردم به آسمان که ابر بود . به کوه ها که دور .  شاید من هم یک قوی سیاه قشنگ بودم که یک روز پرهام را می گشودم .

* عنوان مصرع اول غزل مولوی ست 

۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

فرداش آسمان ابر بود و درخت ها صدام می کردند . با گشادترین لبخند دنیا ، یورتمه رفتم سمت باغچه ! این آخرین یورتمه های سال اسبیم بود .

اما همیشه فانتزی های من با واقیعت فاصله دارد . ترجیح می دادم بروم آرام قارچ ها را خرد کنم . خامه را بریزم توی ماهیتابه . آب پاستا جوش بیاید . صدای آهنگ پیچیده باشد میان بوی روغن زیتون . بعد یکی بگوید همش تو آشپزخونه ای که ! اومدیم یه دقیقه خودتو ببینیم . ها ها ها . از این شوخی خورشتی بیمزه ها که لبخند می شود روی لب . بروم ، بیایم ، حرف های بیمزه بزنم . حرف های بامزه بزنم . جدی شوم . عوضش همه چیز کم بود . یک جوری که حتی نمی شد گفت کون لقش ! اما من گفتم . میان رقصم که بپر بپر های الکی ست می دویدم نمک می پاشیدم روی خامه و بر می گشتم به ورجه وورجه .
عوضش ساعت دوازده شب به یک دختره که نمی دانستم کیست التماس می کردم یک ربع بیشتر بماند که چهار تا از دوست هام که این جنگولک بازی را به خاطرشان راه انداخته بودم دیرتر بروند . و دختره هی لبخندهای شهلا می زد و می گفت وای نمیشه . کوفت ِ نمی شه ! خوب نمیومدی !
عوضش پنج دقیقه بعد ترش بالای جنازهء غذام که پخش زمین بود ایستاده بودم و دلم می خواست به همه التماس کنم همین الان بروند شاید توی یخچال خانه های شان یک چیزی گیرشان بیاید چون ما کوفت هم نداشتیم .
همهء کمد ها را خالی کردم تا یک چیزی سر هم کنم چون کسی نمی خواست برود . گل آرا گفت که کی آشپزیم تمام می شود . خوب ترجیح می دادم بگوید کمک می خواهم یا نه یا چی ؟ اما دلش خواسته بود بنشیند روی صندلی سبزه و خودش را عقب جلو کند و نقش عمهء مامان ِ آدم را توی مهمانی بازی کند . الان حاضر می شه ! 
غذا که حاضر شد معطل نکردم . توی یوهاهاهای نیما و میلاد و سرمیناز و آنیتا شیرجه رفتم توی رختخواب . یک جوری که نوشین پرت شد بیرون . کله ش خورد به دیوار و خونش پاشید روی صورت بقیه که خواب بودند . من از فتح بالش و لحاف لبخند خبیثانه ای زدم . از این که نوشین جایی برای خوابیدن نداشت خجالت نکشیدم ؟ البته که نه . توی مهمانی قبلی مجبور شده بودم با آنیتا و پوتین هاش روی کاناپه بخوابم و تا دو روز بعدش مثل خرچنگ راه می رفتم . حالا نه خجالت می کشیدم و نه عذاب وجدان داشتم . هر چند خیلی هم به خودم نمی بالیدم .
یوهاهای بچه ها محو شد توی گرمای لحافم ، جز یوهاهای نیما که محو نمی شد چون خیلی بلند و عمیق می خندید و از این که داشت بازی می کرد خوشحالترین بود . شاید هم نبود . شاید صرفا همیشه یک جوری می خندید که انگار خوشحال ترین است . هی می خواست نفوذ کند توی خوابم . اما موفق نشد چون خسته ترین بودم و مردم .
صبح یک کوه ظرف بهم سلام کردند ! سلام بچه ها !

۱۳۹۳ اسفند ۱۱, دوشنبه

که نود و چهار روزهای قشنگ تری داشته باشد و خنده های عمیق تر و دوستت دارم های بی نهایت . برای من ، برای شما و همهء آن ها که دیگر ندیدم شان . آمین .

آسمان هم زیباترین بود . یک جوری که نمی شد نگاهش نکرد . چشم از جاده بر می داشتم و می دیدم کوه ها به چه قشنگی . حتی می خواستم تصادف کنم . چرا نه ؟ چرا یک هو دستم فرمان را نپیچاند . کافی بود یک کم بروم به راست . یک قطره . نفرت یک جایی بود در درونم . بیرون به غایت زیبا بود . یک جوری که نمی شد ازش چشم بر داشت . نمی شد دوستش نداشت . پس کجای این داستان نفرت در من ریشه دوانده بود ؟ بر می گشتم به قبل . به قبل تر . به خیلی خیلی قبل تر . به اولین دوستت ندارم . نداری ؟ ندارم . حیف ! ای کاش می شد عشق را یک جای زیباتر . یک جا شبیه این کوه ها . این جاده . این غروب . این زیبایی به غایت و به کمال و بی نهایت .
خواب فراز را دیدم . بیدار که شدم فکر کردم چی شد که دیگر نخواستم فراز را ببینم . چی شد که سایه را ندیدم . گاهی از این خیابان که می گذرم یادم می آید آخرین بار مهران را توی همین خیابان دیدم . آخرین بار ِ امین کجا بود ؟ چرا نخواستم بیشتر ببینمش . شیما کجا تمام شد ؟ خواهره کجا رفت ؟
ما یک روز تمام می شویم . بی ان که این خیابان ها ، کافه ها و شهر ها به یادمان بیاورند .
یک مهمانی گرفتم بی امین ، مهران ، سایه ، شیما ، فراز . بی خواهره . بی خواهره . بی خواهره . بی تمام خیابان ها ، شهرها ، کافه ها . یک مهمانی توی غروبی که قشنگ بود . توی کوه هایی که هیچ نشانی از من و ما نداشت . فکر کردم این بار محکم قدم بر می دارم ، عمیق تر می خندم ، زیباتر عشق می ورزم ، تا این کوه ها ، این تونل ها و این غروب ها هزار پاییز و زمستان هم که گذشت از پاییز و زمستان نود و سه ، من را و رویام را از یاد نبرند . هر چند که غمگین ترین رویای دنیا را بسرایم .