۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

« در حقیقت هر بی شعوری که خودش را اصلاح کند بیش از حد تصور به بهبود کیفیت زندگی بر روی کرهء زمین کمک می کند » *

از صفحهء شصت و شش به بعد بود که فهمیدم بی شعورم . هر چی جلوتر رفتم فهمیدم خیلی بی شعورم . این از من ! به شماها که شک ندارم همه تان بی شعورید یا دارید توسط یک مشت بی شعور تر از من آسیب روحی و روانی می بینید توصیه می کنم کتاب را بخوانید . هر چند حالا خیلی نمی دانم باید چه خاکی توی سرم بریزم اما خوب آگاهی بد نیست . یک جایی به کار می آید . مثلا یک کم پیش سر میز صبحانه هدیهء بی شعور شروع کرد داد زدن . من ِ بی شعور داد هدیه را با داد جواب داد . بعله این جا میدان جنگ می شود گاهی . بعد منِ آگاه به بی شعوری یک جایی پس ذهنم گفت خفه شو بی شعور ! من از سر میز صبحانه بلند شدم و چند ساعت بعد صبحانه ام را خوردم . دلیلی نداشت انقدر احمق باشم که فکر کنم با داد مشکلات حل می شود چون یک احمقی فکر کرده با داد مشکلات حل می شود . بهر حال خودم را پاره پوره هم می کردم داد ِ من از داد ِ هدیه بلند تر نبود .  و دلیلی هم نداشت وعدهء قشنگ صبحانه ام را با داد داد خراب کنم .
حالا صبحانه خورده و با فراغ بال دارم به بی شعوری های زندگیم فکر می کنم و آه می کشم .

* قسمتی از کتاب « بی شعوری » نوشتهء خاویر کرمنت

۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

سه و سی دقیقه صبح ِ یکشنبه

صبح که بیدار شدم یادم افتاد خواهره رفته . نخواستم بلند شوم از تختخواب . ماندم و خوابیدنم را کش دادم . دلم می خواست تا یک هفته کش بدهم . اما نشد . از آن روزها بود که ثانیه ها کش می آمد . تا شب هم میخوابیدم بیدار که می شدم ده صبح بود و خواهره رفته بود . بابا توی خانه راه می رفت و هی می گفت عجب زندگی ایه ! من نمی پرسیدم . تا خودش گفت دلش برای خواهره تنگ شده . اشکش هم تالاپی افتاد روی زمین . من خندیدم اما حالم گرفته بود . الکی می خندیدم . رساندمش تا سر خیابان . گفت مامان از فرودگاه تا خانه گریه کرده . مامان ِ من از این مامان گریه بکن ها نیست . دلم گرفت . پشیمان شدم که گفتم می رسانمش تا سر خیابان . می خواست روضه بخواند . من خودم روضه بودم . ترافیک هم بود . فحش می دادم . بوق می زدم . اما خوب همه می دانند که نه بوق ترافیک را باز می کند نه فحش اما چون دل آدم را خنک می کند به فحش دادنم ادامه دادم . مانده بودم توی ترافیک و مستاصل اشک ها بابا را می دیدم که می چکیدند روی دست هاش . روی ساعتش . فکر کردم این ساعته اصلا برازنده اش نیست . چی شد که این ساعت را برای تولدش خریدیم ؟ فکر کردم ای کاش صبحانه خورده بودم . و فکر کردم به هر طرف که نگاه کنی دخترهای مو کوتاه می بینی . مد شده . آدم فکر می کند خیلی خوش سلیقه شده که موهاش را کوتاه کرده . چه جسارتی . اما جسارت نیست . مد است . آدم توی دام مد افتاده . ای بابا !
چشم از دختر مو کوتاه ماشین بغلی برداشتم ، انگار چشم از خودم برداشته باشم . یک کم بورتر . یک کم سیاه تر . هر چی . و توی دستمال کاغذی فین کردم . دستمال نرمی بود . شبیه این دستمال هایی که وسط فاطما گل تبلیغ می کنند . با این که همیشه وقت فین کردن دماغم را می کنم اما دماغم کنده نشد بس که نرم بود . دستمال های نرم هزار لایه . به به !
از توی کیفم دستمالِ عینک در آوردم و عینکم را هم تمیز کردم . کثیف نبود . بیخودی .
بعد ؟ مانده بودم توی ترافیکی که با فحش من تکان نمی خورد . دیگر کاری نداشتم بکنم . فکرهام هم ته کشیده بود . ده صبح بود و چاره ای نداشتم جز این که به اشک های بابا گوش کنم  . آخ آخ .

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

چون من یا چارلی نیستم یا چارلی نیستم .

خواهره گفت اوه اوه ! دوست هاش پروفایل پیکچرهای شان را به ژو سویی چارلی تغییر داده بودند . ژو سویی چی ؟ چارلی . اوه اوه داشت . برای خواهره داشت . برای من … ممممم … من صبحانه می خوردم و فکر می کردم خواهره هم باید پروفایلش را به ژو سویی چارلی تغییر بدهد یا نه که فکر بی ربطی بود . چون خواهره چارلی نبود . چون وقتی خبر را شنیدم فکر نکردم ای وای بیچاره ها را کشتند . فکر کردم ای وای بهار ! من با بهار چندان رفیق نیستم اما وقتی یک جایی یکی الله و اکبر گویان یکی را می کشد خاطرم نمی رود پیش جان باخته . می رود پیش آن هایی که آن حوالی زندگی می کنند . که چارلی نیستند حتی اگر پروفایل پیکچرشان را هم تغییر بدهند . حتی فکر می کنم چه خفتی ست اگر پلیس خانه شان را زیر و رو کند .تصورشان می کنم . که ایستاده اند یک گوشه که پلیس راحت سرک بکشد توی زندگی شان .
پیش محمد ، گلریز ، خواهره ، آن ها که از سوریه گریخته اند . حتی پیش آن ها که عصبانی بودند و کشتند . اصلا هر کی غیر جان باخته .
چون من سفید پوست نیستم . چون وسط ندارد .

۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

آدم توی بلاگ خودش هم نمی تواند دو کلمه منبر برود ؟

یک هو خیلی مدعی شدم توی تخته . توی پینگ پنگ هم . الکی . تصمیم گرفتم هی ببرم . هی بردم . نه که بخواهم منبر بروم که بعله ! آدم کافیست تصمیم بگیرد . آن وقت همه چیز درست می شود . نه ! اما خوب آدم کافیست تصمیم بگیرد . همه چیز درست می شود . چون مجبور است درست شود .
پسره تعریف می کرد این جا رفته اند کنسرت شهرام . این جا خارج نبود . فرهنگسرای نیاوران بود . شهرام هم شهرام کی نبود . شهرام ناظری بود . شک ندارم برادر شهرام ناظری هم این جوری صدایش نمی کرد که این پسره . حتی آدم به شهرام شب پره هم می گوید شهرام شب پره . فقط شاید به شهرام کاشانی بگوید شهرام . که من به شهرام کاشانی هم می گویم شهرام کاشانی . اصلا شهرام کم دارد . باید یک پس و پیشی بهش چسباند .
خیلی جدی می گفت رفته بودیم کنسرت شهرام . وا ! حالا که می گویم نیشم باز است . آن روز نبود . یعنی اگر پسره یک پسره ای توی خلا باشد می توانید این را تعریف کنید و بخندید . اما پسره دوست پسرم بود . من هاج و واج نگاهش کردم . حالا شما می توانید به دختره و دوست پسر داغونش بخندید . اوف بر شما !
یک روز برگشتم نگاه کردم به گذشته ام با تمام آدم هایی که آمدند و رفتند . خوب من یک لوزر واقعی بودم . نه چون نمی توانستم چیزی غیر از یک لوزر واقعی باشم . چون برایم فرقی نمی کرد چی باشم . خیلی به چیزی وقعی نمی نهادم . دوست پسر داشتم چون هی از آدم می پرسند با کسی هستی ؟ اصلا این چه سوالی ست ؟
چند روز پیش آزاده پرسید . خیلی وقت بود کسی این سوال را از من نپرسیده بود . نمی دانستم چی بگویم . به تته پته افتادم . هی می گفتم حالم خوب است . خوشحالم . انگار این که با کسی نیستی یک مرگیت هست . افسرده ای ؟ نه خوبی . هی می خندی و می گویی خوبی و این یعنی بدی . نه چون با کسی نیستی چون فکر می کنی باید با کسی باشی . چون نمی دانی در جواب با کسی هستی چی باید بگویی . چون این سوال خیلی آزاردهنده است .
هر چند این سوال دوباره آزارم داد اما ترجیحش می دادم به با کسی بودن که با کسی باشی . یک هو تصمیم گرفتم لوزر نباشم . با کسی نباشم . حتی دوست هم نداشته باشم . حتی یک کم دوست . چون این جوری را خوش تر داشتم . و خوب آدم کافیست تصمیم بگیرد و فیس بوک لعنتیش را جمع کند و جواب تلفن هاش را ندهد . همه چیز درست می شود .

۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه


۱۳۹۳ دی ۱۲, جمعه

همین بغل به اندازهء کافی صمیمانه و بهداشتی و کافی نیست ؟

زنگ موبایل مامان بدترین بود . و به غایت بلند . در بسته بود اما من از این جا که نشسته بودم می شنیدمش . مامان نمی شنید . یا می شنید و نمی خواست بشنود . خواب بود . رفتم دیدم خوابیده وسط اتاق . صدای زنگش مرده را هم از قبر می کشاند بیرون . مامان بیدار نمی شد اما . بابا برای خودش چای به لیمو درست کرده بود و صدای تلویزیون را قطع کرده بود و زل زده بود به ناجیه غلامی . گفتم کرزای چی شد ؟ به تو چه چی شد ؟ کرزای بابات بود ؟ 
یک جور گربه واری چای اش را گرفتم و آمدم توی اتاق . صفحه ها را بالا پایین کردم . یک عده رسالت شان این است که هر سال بیایند بگویند امشب کریسمش ارمنی ها نیست بهشان تبریک نگویید . خوب بگویند . چه مهم است ؟ یک عده هم خیلی جدی نوشته بودند امسال برای شان سال خوبی نبوده یا بوده یا چی ؟ واقعا ؟ سال برای شما با کریسمس تمام می شود ؟ پووف .

فکر کردم بروم نمایشگاه آرش ؟ نروم ؟ چی کار کنم ؟ زنگ گوشی مامان می گفت بروم . اما یک من ِ خسته ای بود که همیشه خسته بود . هر چه بیشتر هیچ کاری نمی کرد خسته تر می شد .
بعد گوشی بابا زنگ زد . بابای شما هم ترک است ؟ بدبخت شما ! ترک ها وقت تلفن هوار می کشند . حرف نمی زنند که . خانه پر شده بود از صدای زنگ گوشی مامان که دست بردار نبود و داد داد های بابا . بعد خودم را دیدم توی نمایشگاه آرش که هی سلام سلام . ماچ ماچ . من از هیچ چیز توی این دنیا به اندازهء ماچ بدم نمی آید . آدم ها را بغل می کنم . خیلی مهربانانه و قشنگ . اما آن ها خیلی مصرانه لب شان را می چسبانند روی لپت و تف مالیت می کنند . مجبوری در جواب شان هوا را ماچ کنی . مجبوری تف شان را از روی صورتت پاک نکنی چون زشت است . مامان می گوید بچه که بودم هم وقتی کسی مرا می بوسید با دستم صورتم را پاک می کردم . چون آن وقت ها زشت نبود . بامزه هم بوده لابد . آن ها خوش شان می آمد از این که من بدم می آمده و بیشتر بوسم می کردند . بزرگ تر ها مریضند .
هر چند دلم برای صدرا تنگ شده بود اما دلم نخواست بروم . ماچ از داد های بابا بدتر بود . حتی از زنگ گوشی مامان ، از صدای زود پز ، از قرمه سبزی که بدبو ترین است .

۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

آمدم که خانه فرناز قاضی زاده گفت سر خط خبر ها و صدای آمبولانس به گوش رسید . واقعا ما چه مرگ مان بود که چای بعد از ظهر مان را با صدای آمبولانس می نوشیدیم ؟

فقط کافی بود صحنه کند شود . من خیلی باشکوه بر می گشتم . موهام تکان می خورد آرام . و دور می شدم . همه چیز را پشت سرم جا می گذاشتم و می رفتم . حتی « خدا حافط گری کوپر » م را . 
اما کند نمی شد . همین جور خشک و خالی برگشتم .مو هم نداشتم . از بیخ .  دماغم از گریه های دیشب باد کرده بود و هنوز فین فین می کردم . صحنه اگر کند شده بود طبعا این فین فینم نبود که به گوش می رسید . موسیقی ِ درست درمانی داشت پخش می شد که به شکوهِ غم و عصبانیتم می افزود . اما فین فین بود . یک دلقک واقعی ِ قابل ترحم بودم . قلبم زخمی شده بود . فکر کردم دیگر بر نمی گردم . نه چون نمی خواهم یا نمی خواهد یا هر چی . چون آن لحظه کند نشده بود و من خاک بر سر ترین بودم . دوست داشتم این جوری نگاهم نمی کرد . از گوشه و کنار خانه نشانه های حضورم را جمع می کردم و می رفتم . اما نگاهم می کرد که مغموم و فین فین کنان دکمه های مانتوم را می بستم و یادم می افتاد شارژرم را بر نداشته ام . می رفتم شارژرم را از پریز در می آوردم می تپاندم توی کیفم و دکمهء بعدی را با کند ترین سرعت ممکن می بستم . نه که خودم صحنه را کند کرده باشم . می خواستم چیزی جا نگذاشته باشم .
خداحافظی نکردم . صدای آمبولانس را ادامه ندادم . گفتم نه گرسنه نیستم . فین فین . در اتاق را بستم . نشستم صفحه اینستاگرام بهرام رادان را بالا پایین کردن . دختره زیر عکس رادان نوشته بود قربون ریش مردونت !