۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

« گوگوش کیه بابا...ما یدونه داریم اونم مهنازه...کسی که برده خارجیاست و اونوره...تو کشور و دل ما جایی نداره...اینی که اینوره و هنرمنده عزیز دل ماست..» حالا چرا این همه نقطه ؟


همیشه فکر می کردم این کثافت ها را کی گوش می کند . نگو بابای من . خیلی جدی موج های رادیو را عوض می کند و یکی از این طنزهای سخیف رادیو را پیدا می کند که می تواند آدم را توی این ترافیک از آدم بودنش پشیمان کند و صداش را یک جوری بلند می کند که ماشین های بغلی هم استفاده کنند . دلم می خواهد سرم را از پنجره ببرم بیرون و از راننده های بغلی معذرت خواهی کنم .  بعد هی می گوید چه بیمزه ! چه بیمزه ! خطر از آن چیزی که فکر می کنیم به ما نزدیک تر است . مثلا الناز همیشه از خودش می پرسیده این شال هایی که روش هی اپل اپل اپل چاپ شده را کی می خرد . یا کفش ها یا هر چی . یک روز می رود خانه می بیند باباش دستهء کابینت هایی که خریده اپل است . به به ! مثلا من . می روم صفحهء اینستاگرام مهناز افشار ، عکس ها را می بینم و کامنت ها را می خوانم و حقیقتا تفریح می کنم . مثلا یکی توی دوست های اینستاگرامم که عکس های مهناز افشار را لایک می کند که اگر پیدایش کنم بلاکش می کنم . مامان من با این دل نوشته های وایبریش . جعفر پناهی که اسم پسرش را گذاشته پناه . مامان بابای شاهکار بینش پژوه . روناک که عاشق پلنگی بود . بچه های سینما تئاتر که از بیخ کج سلیقه اند . این پسره که از دور این همه با کمالات بود و می خواست بابای بچهء من باشد . پالت .

یک عده ای هم هستند عکس شان را می فرستند صفحهء کی شبیه منه تا بعد از کلی رای گیری و فحش و فضاحتِ مردم ، بهشان بگویند شبیه سحر قریشی اند . خدا را شکر هنوز به این درجه از ابتذال نرسیده ام . به دیدن اینستاگرام مهناز افشار و بهرام رادان قناعت می کنم . می خواهم بگویم دست بالای دست زیاد است .