۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

« چطور با یه همسر عصبی کنار بیام ؟ »

این جوری از خواب بیدار شده بودم . هر پیام صد تومن . اگر هر روز یک پیام دریافت می کردم تا آخر ماه می شد سه هزار تومن . شاید بعد ده ماه و هزینهء تنها سی هزار تومن از شر همسر عصبی ام خلاص می شدم . حیف که همسر عصبی نداشتم . یا همسرِ « خیلی به خانواده اش وابسته ست . چی کار کنم ؟ » ی هم به کار نبود . 
شاید اگر می نوشت چطور با خودِ عصبی ِ بدبخت تان کنار بیایید تحریک می شدم . اما ننوشته بود . این اصلا انصاف نبود . منِ عصبانی را رها کرده بودند توی کائنات . من زل زدم به سقف . این کار هزینه اش کمتر بود . البته که نتیجه ای هم نداشت . برای همین رفتم پایین . یک جوری که آنیتا بیدار نشود . آنیتا بیدار نمی شد . دوش هم که می گرفتم بیدار نمی شد . من بعد از شستن ظرف ها که سرو صداش همه را بیدار می کند و دوش گرفتن می رفتم نا امیدانه می گفتم آنیتا بیدار نمی شی . می گفت یک ربع دیگر . اما چهل دقیقهء دیگر می خوابید . من مجبور می شدم صبحانهء قشنگ اینستاگرامیم را تنها بخورم .
برای همین رفتم پایین . نه یک جور که آنیتا بیدار نشود چون بیدار نمی شد هیچ جور . یک کم بالای جنازهء کارِ نیمه تمامم زر زر کردم . اما بی فایده بود . حاضر بودم بابت هر پیام دو برابر هم بپردازم تا از عصبانیت خلاص شوم .
فکر کردم بهتر است زودتر از محل حادثه فرار کنم . لباس هام را پوشیدم ، آنیتا گفت که میخواهد دوش بگیرد . گفتم نمی شود . گاز را تمیز نکند ؟ نچ ! نرویم « کف » ؟ نه ! بند کفش هام را می بستم . فکر کردم کف آخرین جایی ست که دلم می خواهد بروم . وقتی گفت کف یاد همایون افتادم که از من هم بدتر است . همایون مسخره ترین است . یک لیوان استار باکس دارد و این تنها مشخصهء همایون است . چون خیلی حرف می زند و کلمات بعدش کلمات قبلش را له می کند . و کلمات بعدترش کلماتِ بعدش را و همین جوری فضای دود آلود کف پرِ کلمات له شدهء همایون است . کلماتی که از معنا تهی شده اند بس که زیادند .
این که یکی لیوان استار باکس داشته باشد و بگذارد توی کیفش و هر جا رفت لیوانش را در آورد و چای بنوشد و حرف های چپی بزند ، این تصویر خیلی زننده است .
کف نمی روم . نمایشگاه محمد غزالی نمی روم . پیش نامی نمی روم . بر می گردم خانه که خالی ست .

در اتاق را به هم می کوبم . چون فکر می کنم این کار حالم را جا می آورد . اما دلگیر ترم می کند . صدای تق بلندی می پیچد و لحظه ای بعد خانه به سکوت آزاردهنده اش بر می گردد . می نشینم پشت لب تاپم . می بینم یک عده تان شیر و کراسون تان را توی کافه میل کرده اید . با هشتگ کوفت بزن ! به به . چه جالب ! بعضی های تان امروز لاک قرمز زده اید . چه جذاب !
چی شد که تصویر غذا مهم شد ؟  چی شد که تصویر لذت ؟ 
چای دم می کنم و با نا امیدی می فهمم این دنیا دیگر جای من نیست .