۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

بعد از آن شب ، هیچ کافه ای توی این شهر نشانی از من ندید .

دنبال حالی می گشتم که حالِ تازه باشد . من تکراری شده بودم . از کی ؟ از وقتی تو تکرار می شدی در من . تو که بدترینی . نه که بدترین . نمی خواستم این همه بی انصاف باشم . تو که بدترین ِ من بودی . یادم می آید ، یادی که از یادم نمی رود زمستان از پس آخرین زمستان مان ، که توی کوچه های شب می گشتی دنبال تاریکی . و این شهر چه روشن شده بو آن شب . این شهر که می خواست نجاتم دهد . آن شب که تو بدترین بودی . این که هیچ عشقی نبود . نه حتی دوستت دارمی . این که هیچ نگاهی . هیچ گرمای دستی . تنها دنبال تاریکی می گشتی که چشم هایم چشم هایت را نبیند . چشم هایت که نمی خواستند . چشم هایت که برقش مرا می ترساند . بعد از آن شب بود که از تاریکی کوچه های این شهر ترسیدم . از این همه نخواستنی که بوسه می شد روی لب هام . نخواستنی که دستم را می گرفت . من که همه عشق بودم . من که این شهر ، شهرِ من بود و حالا از شبش ، از کوچه هاش می ترسیدم . از تنهایی با آدم هاش ، راه هایی که می رفت سمت کوه هاش . تو ذره ذره به لب هام تجاوز می کردی . به دست هام . به موی بلندم که قشنگ ترین بود . حالا بدم می آید از موی بلند . آن قدر کوتاه شان می کنم که به دست نیایند . پسره می گوید موی کوتاه سکسی تر است . من چین می افتد به پیشانیم . می خندد . شبیه تو . نگاه می کنم به دوست دخترش که موهاش بلند است و قشنگ است و نمی خندد . بدم می آید از موی بلند . از موی کوتاه سکسی . از دست هام گاهی . نگاه شان می کنم که این دست ها مال من است ؟ ای کاش نبود . ای کاش می شد از آن جا که دست های تو شروع شد تمام شان کرد .
ای کاش این شهر را قبل از تو شناخته بودم . کافه هاش را پیش از تو رفته بودم .
من اولین راز زندگیم را توی کافه های این شهر توی گوش تو زمزمه کرده بودم . اولین دوستت دارم را در تاریکی کوچه های پاییز این شهر به تو گفته بودم . بعد از آن پاییز زندگی آن روی زشت ِ بی شرمانه اش را به رخ کشید .