۱۳۹۷ مهر ۲, دوشنبه

« همچنان، همچنان و همچنان، این «امید» است که بذر هویت ما است. »

در میان بحران‌های عمیق و چندجانبه‌ای که جامعه‌ی امروز ایران و جسم و روح همگی ما را فراگرفته، تیرگی ِ چیرگی ِ شرایط دهشتناک معیشتی می‌تواند تمرکزمان را بر برخی شکست‌ها و پس‌رفت‌ها افزایش دهد و از سوی دیگر، ما را در برابر بسیاری از پیروزی‌ها و موفقیت‌ها، بی‌حس و بی‌تفاوت سازد. طی ماه‌های گذشته، در اثر تلاش‌های همه‌جانبه و چندساله‌ی جامعه در مسیر کاهش اعدام، نهایتاً با تغییر قانون جرایم مواد مخدر حدود پانزده‌هزار پرونده اعدام برای بازبینی رفت تا حکم اعدام قریب به چهارده‌هزار مورد از آنها لغو شود. اگرچه این یک پیروزی مدنی بزرگ و بسیار ارزشمند بود اما با وجود اهمیت فراوانش، آن‌طور که شایسته و بایسته بود دیده نشد؛ در حالی‌که به نظر جای تبریک فراوان – حتی جای جشن گرفتن– داشت. در همین ایام، ضدحمله‌ عقب‌مانده‌ترین بخش حاکمیتی برای حذف هم‌وطنی زرتشتی و منتخب، با همتِ جمعی ِ ایرانیان به طور کامل خنثی شد و حتی با تصویب قانونی دراین‌باره، حق مسلم مشارکت همگان در اداره‌ی عمومی کشور بیش از پیش مستحکم و مؤکد گردید. ایستادگی و تلاش‌های همه‌جانبه سالیان اخیر در حمایت از حق تحصیل، دانشجویان ستاره‌دار را از چند صد نفر سابق به حدود یکصد نفر در سال گذشته و به حدود بیست نفر در سال جاری کاهش داد (که مشکل اکثر آنها حل شده و یا در حال حل شدن است) و این تلاش مدنی نهایتاً منجر به تهیه‌ی لایحه‌ی قانونی «برخورداری همگان از حق تحصیل در دوره‌های آموزش عالی» شده است. امروز، پرداخت دیه‌ی زن و مرد در هفتاد تا هشتاد درصد مواردِ موضوعیتِ پرداخت دیه (یعنی تصادفات رانندگی) به پشتوانه‌ی قانون مصوب، به صورت برابر انجام می‌شود. حتی بسیاری خبر ندارند که در قانون مجازات جدید، دیه‌ی مسلمان و زرتشتی و مسیحی و یهودی با هم برابر شده و هم‌اینک این قانون در حال اجراست.
من با دیدن هر مورد موفقیت اجتماعی و مدنی از این دست و نیز موارد بسیارِ دیگری از تلاش‌های مدنی که در آستانه‌ی پیروزی و به نتیجه رسیدن هستند، هر آینه امیدوارتر و مصمم‌تر به ادامه‌ تلاش جمعی‌مان شده‌ام و می‌شوم. منظورم داشتن امیدی خوش‌خیالانه یا ساده‌انگارانه نیست بلکه منظورم دقیقا امیدی شناخت‌محور است، و اگر بخواهم صادقانه بگویم، این امید به‌هیچ‌وجه به معنای توهم بهبود کلان اوضاع در یک یا دو سال پیش رو نیست، اما مصداق آن به دوری ده ساله و بیست ساله هم نیست. بدیهی است که موارد شکست و پس‌رفت هم داشته‌ایم، اما این موجب آن نمی‌شود که دست از تلاش مستمرمان برداریم.
در عین حال، با وجود آن‌که این سونامیِ ناکارآمدی در واقع خود حاصل سرکوب مستمر اصلاح‌گری تحول‌خواهانه در امور مدنی و اقتصادی داخلی و نیز در سیاست‌های کلان خارجی بوده است، اما توده‌ها در وضعیت فوق بحرانی کمتر به این امر توجه می‌کنند و در چنین شرایطی پتانسیل جذب آنها به راه‌حل‌های ساده، به ظاهر سرراست و در عین حال سریع و افراطی بالا می‌رود که در صورت وقوع، غالباً نتایج فاجعه‌بارتری به همراه داشته و خواهد داشت. این موقعیت خطیر که حقیقتاً پتانسیل فراوانی برای زایش هیولاهای چندسر جدیدی از میانه‌اش دارد، اتفاقاً تلاش بیش از پیش بر حفظ «امید» اجتماعی را ایجاد می‌کند. از این رو پافشاری کنش‌گران مدنی بر خلق مستمر موفقیت‌های بزرگ و کوچک در این شرایط، وظیفه‌ای ملی و تاریخی است.
در این میان، سخن از اصلاح «پذیری» یا «ناپذیری» حاکمیت اساساً نابجا و در حکم طرح معکوس مسئله است چرا که اصلاح‌گری فعالانه محصول اراده تاریخی و تسخیرناپذیر ملتی است که تغییرات را با تلاش مقاومت‌ناپذیر خود به کرسی می‌نشاند. «پذیری» یا «ناپذیری» صفت حاکمیت نیست بلکه این «پذیراندن» است که صفت فعالانه‌ ماست. مگر دست حریف است که بخواهد «بپذیرد» یا «نپذیرد»؟ مگر اصلاً می‌تواند که «نپذیرد»؟! البته که از حریف برمی‌آید که مقداری مقاومت تاخیری و سنگ‌اندازی‌هایی جدی کند، همچنان‌که هسته‌ی تندروی حاکمیت در برابر لغو قریب به چهارده‌هزار حکم اعدام که ذکر آن رفت، مقاومت بسیاری کرد و اثراتی هم گذاشت؛ اما نهایت امر به کجا ختم شد؟ به یک پیروزی بزرگ و جمعیِ دیگر برای تلاش‌گران و صلاح‌اندیشان ایرانی.
پیروزی‌های پی‌در‌پی قطعاً – به شرط تلاش و ایستادگی مستمر – از آنِ خواستِ ملت است. از این رو قرار دادن ناامیدانه‌‌ی تعریف صورت مسئله در سمت حاکمیت و طرح قضیه در قالب اصلاح «ناپذیریِ» آن، بر دو تصور نادرست استوار است: از یک سو به خطا، قدرتی در سمت حریف را تا بدان حد بزرگ و یکپارچه فرض می‌کند و چنان مقهور و مرعوبش می‌شوند که آن را در جایگاه مانع کامل در برابر ایجاد تغییر می‌بیند و از سوی دیگر، قدرت اراده‌‌‌ یک ملت برای تغییر را چنان کوچک می‌شمارد که ناتوان از اِعمال و تحمیل تغییر بر حریف در نظر آورده شود. این از هر دو سو خطایی بس بزرگ است، همانطور که دست کم گرفتن قدرت حریف یا توهم درباره قدرت خویشتن نیز چنان است. نیک می‌دانم که ما با یکی از چِغِر و بدبدن‌ترین حریفان عرصه تاریخ معاصر جهان مواجهیم! اما این نهایتاً بدان معنا است که ما کاری بسیار سخت و سترگ پیش رو داریم، اما نه بیشتر از این. بسیار سخت، گاه بسیار هزینه‌بردار، اما نه غیرممکن.
موقعیت امروزم در کشاکش اعتصاب غذای جاری به عنوان یک کنش کوچک ایستادگی، با هر فکر و نتیجه‌ای که بدان بیانجامد، برای خود من جز در چارچوبی که شرح دادم و جز به عنوان قطره‌ای از دریای تلاش و امیدِ اصلاح‌گریِ مستمرِ ایرانی قابل تعبیر نیست.
همچنان، همچنان و همچنان، این «امید» است که بذر هویت ما است.
فرهاد میثمی
یکم مهرماه هزار و سیصد و نود هفت
بند چهار زندان اوین

۱۳۹۷ مرداد ۲۷, شنبه

سه روز بی وقفه باران بارید.


بلند گو داشت می گفت خانوم صرفه جو برود به در بغل! در بغل کجا بود؟ ما نمی دانستیم. مربی ها هم نمی دانستند. فقط خانوم صرفه جو می دانست. خانوم صرفه جو نظافت چی باشگاه بود. کفش آدیداس نمی پوشید، لبخند های گشاد نمی زد، سعی نمی کرد کون و سینه اش را توی آینه ورانداز کند. 
خانوم صرفه جو آینه ها را تمیز می کرد تا ما کون و سینه های مان را توش ورانداز کنیم. 
روزگار هیچ رحمی بهش نکرده بود. حتی توی اسم فامیل. هرچند همیشه فکر می کنم از این نظر پاکیزه خانوم که می امد خانهء پروانه این ها و به مادرش توی کار های خانه کمک می کرد وضعیت بدتری داشت. حتی از من که خیلی کوچک و ناچیزم و فامیلم رشید است و اول هر سال تحصیلی باید به شوخی تخمی معلم هایم که می پرسیدند پس چرا مثل فامیلم رشید نیستم، می خندیدم. 
من خودم را توی اینه می دیدم که صورتم پف کرده بود و فکر می کردم آیا باید بروم شمال؟ آیا همان طور که خانومه توی آرایشگاه گفته بود قرار بود باران ببارد؟ حیف نبود باران ِ وسط مرداد را از دست می دادم؟ آیا کونم نمی خواست کوچک شود؟ می خواست همین جوری بزرگ و زشت باقی بماند و مثل فامیلم مایهء ننگم باشد؟ 
تصمیم می گیرم بروم شمال. بهر حال خیلی وقت بود دریا را ندیده بودم. باران می بارید هم که بهتر. نمی بارید هم. 

اولش که داشتم به پاکیزه خانوم فکر می کردم، مطمئن بودم که از من و خانوم صرفه جو بدشانس تر است. حالا اما فکر می کنم شاید من بدشانس تر بودم. چون آن وقت ها فقط نه سالم بود و خیلی معذب می شدم. حالا هم معذب می شوم اما سعی می کنم با بلبلی کردن خودم را فارغ از این ظواهر نشان دهم.

۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه


Mohammad Reza Mirzaei

۱۳۹۷ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

و شک ندارم دمای هوا چهل و هشت درجه بود. حتی بیشتر.


شک ندارم هیچ وقت پیش روان شناس نمی روم. آوا ازم می پرسد نمی خواهم بروم پیش روان شناس. آوا یازده سال از من کوچک تر است. همین یعنی من مشکل دارم. همین که من با همکارم که یازده سال از من کوچکتر است نشسته ام توی آشپزخانهء محل کارم و از هر دری حرف می زنم تا برسیم به این جا که از من بپرسد فلان. این یعنی یک جای کارم، یک جای رابطه هایم می لنگد. می گویم نه! از سوالش ناراحت نمی شوم اما توضیح بیشتری هم نمی دهم.
توی کلاس زبانم دو نفر بودند که روانشناسی می خواندند و یکی بود که دکترای روان شناسی داشت و تازه فارغ التحصیل شده بود. همسرِ تیچر مان هم روان شناس بود. هیچ کدام شان عقل درست و حسابی نداشتند. خودم را که توی مطب، رو به روی شان می دیدم خنده ام می گرفت. کودن و بی مطالعه بودند. من به کسی اعتماد می کنم که چند تا جمله بیشتر از من بلد باشد. 
روزهای بدی بود. هوا بسیار گرم بود و قیمت دلار هر روز می رفت بالا تر. همه وحشت کرده بودند. تیچر مان نیم ساعت اول کلاس را اختصاص می داد به صحبت دربارهء فروپاشی اقتصادی ایران و احتمال وقوع جنگ و توئیت دیشب ترامپ. من کلافه می شدم. از جنگ و از خبر های بد. آن ها اما دوست داشتند. فرصتی بود تا بلند بلند به گاورمنت بد و بیراه بگویند. وضعیت عجیبی بود. انگار این فروپاشی به وجدشان می آورد. هر چی قیمت دلار بالاتر می رفت با هیجان بیشتری درباره اش صحبت می کردند. نه چون سلطنت طلب بودند. منتظر نبودند هیچ شاهزاده ای برگردد.  نه چون چپ بودند یا نه این که آلترناتیو خاصی توی جیب شان داشته باشند. هیچی نبودند. شبیه  این بود که دارند یک سریال هیجان انگیز می بینند که هر چی توش جهان به گا تر برود سریال هیجان انگیز تر و دیدنی تر می شود. منتظر دلار بیست و پنج هزار تومانی بودند. 
آره حقیقتا وضعیت عجیبی بود.

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

چون نه زین الدین زیدان و نه مرضیه، که احمدرضا عابدزاده عقاب آسیاست!


سلام 
متاسفم برای تاخیر. هر چند این کار را دوست ندارن. اما ناخواسته تکرارش می کنم و چیزی نمی توانم بگویم جز متاسفم. حتی همین حالا فکر می کنم جایی وسط نوشتن، نصفه نیمه رها می کنم و می روم. اما بهر حال.

حواسم هست با « نفهمیدم چی گفتی » و « من از این چیزا سر در نمیارم » گفتن به دیگران، بی سواد و کودن جلوه نکنم. اما حقیقتا از حرفهایت چیزی سر در نیاوردم. نه چون بی سواد و کودنم. چون بی سواد و کودنم.

عاشق مرضیه نیستم. عاشق زیدان هم نیستم. اگر بخواهم عاشق کسی باشم احتمالا آن شخص عابد زاده ست. اما این ربطی به سن و سال ندارد. من آن قدر داستان نویس نیستم که بخواهم راجع به سنم توی بلاگم قصه بگویم. یک روزی بودم. یک روزی که می خواستم نویسنده شوم. لابد. درست یادم نیست. حالا نمی خواهم. این جا می نویسم چون نوشتن تنها چیزی ست که بلدم و بابتش خیلی خودم را آزار نمی دهم. می نویسم و حالم بهتر می شود و همین برایم کفایت می کند. اما همین و نه بیشتر. هیچ وقت داستان چندانِ در خور توجهی نداشته ام که بخواهم برای کسی بنویسمش. حتی تعریفش کنم. همیشه توی جمع های سه نفره مان، آن ها داستانشان را تعریف می کردند و واکنش من، صداهای اغراق آمیزی بود که از ته حلقم در می آوردم تا خودم را کنجکاو نشان بدهم. تا بی داستانی ام را جبران کرده باشم. من مستمع خوبی ام. می فهمی که چه می گویم؟ حقیقتا ترحم انگیز بودم. 

مرضیه غمگینم می کند. این کاریست که هایده با من نمی کند. می شود همیشه و به وفور گوشش داد.  هر چند یادم نمی آید آخرین بار کی گوش دادمش. 
حالا دارد سعاد مسی می خواند. قصد ندارم عوضش کنم. یادم آمد توی آرایشگاه یکی از مشتری ها گفت که تا سه روز آینده باران می آید. به من نگفت. رو به همه گفت. داشت خبر خوشی را به همه مان می داد. سودابه جون پرسید کی گفته؟ که سوال مودبانه ای نبود. انگار باورش نمی شد و انگار مشتری داشت دروغ می گفت. که حق داشت. هوا گرم بود و همه از گرما وا رفته بودیم. کی باورش می شد یک روز دوباره هوا ابری شود؟ اما به زنه بر نخورد. گفت اخبار گفته. سودابه جون گفت خوب توی شمال میاد. که جواب مودبانه ای نبود. زنه گفت نه! تهرانم میاد! 
رفتم پرده را زدم کنار. ابری نبود. آسمان صاف ِصاف. هنوز دو روز مانده بود. 
شب بخیر 

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

یک گروه کوهنوردی دارند قلهء بلندی را توی برف و بهمن فتح می کنند.


توی کانال های تلگرامی انقلاب خیلی قریب الوقوع است. هر شب پست های زیادی از این دست را نمی خوانم که شاه صدای انقلاب مردم را وقتی شنید که خیلی دیر بود و زندانی ها را وقتی آزاد کرد که بی فایده. من قرار است عدد کنار گروه های خانوادگی را به صفر برسانم. سرسری از انقلاب می گذرم. 
توی دنیای من اما انقلاب خیلی قریب الوقوع نیست. همه جا امن و امان است. من هم مثل محمدرضا شاهم. کودن. صدای انقلاب مردم را نمی شنوم. تمام ایستگاه ها را به آهنگ های ترکیه ای گوش می کنم و گاهی که دلم خوش تر باشد یک ایستگاه بالاتر پیاده می شوم. توی ایستگاه سر عباس آباد هم خبری از انقلاب نیست. سلانه سلانه می روم سر کار. من به اندازهء ده متر با خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران فاصله دارم. اما پر واضح است که توی خبرگزاری های جمهوری اسلامی هم خبری از انقلاب نیست. 
گاهی هم سعی می کنم لحظه های قشنگی توی ذهنم بسازم. خیالبافی چیزی بوده که تمام سال های زندگی نجاتم داده. خیلی دقیق خودم را توی کوچه های استانبول می بینم. این قدِ آرزوهای من است. من دنیای کوچکی دارم که سقفش خیلی خیلی کوتاه و ناچیز است.
توی اتوبوس های سید خندان آرزوهای کوچک ِ بی اهمیتم را می سازم. 
وقتی بر می گردم خانه بابا نشسته جلوی تلویزیون و فیلم های شبکهء مستند را می بیند و نچ نچ می کند. از تعجب.

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

امروز چهار آگوست دوهزار و هجده است .


از خواب که بیدار می شوم کمی بیشتر از هشت دقیقه با نا امیدی می جنگم. این داستان هر روز من است. روزهایی هم هست که نمی جنگم. می گذارم ناامیدی از پا بیندازدم. فکر می کنم بعد از هفته ها جنگیدن، استحقاقش را دارم که شمشیرم را بیندازم زمین و بروم سمت مبل جلوی تلویزیون و کانال ها را عوض کنم. 
بیشتر اما سعی می کنم. بسیار بیشتر از توانم سعی می کنم. امروزم ربطی به سعی ندارد. کمی بیشتر از هشت دقیقه وقت دارم که نا امید باشم. بیشتر از آن وقت ندارم. باید بروم سر کار. قبلش دوش بگیرم. روی تردمیل راه بروم. کمی بین کتاب ها قدم بزنم. و همین. 
باقیش برای من نیست. 
شب همین قدر فرصت دارم که توی دفتر تازه ام بنویسم چهار آگوست دوهزار و هجده. 
چرا این روز به خصوص را برای شروع انتخاب کرده ام؟ به تاریخ شمسی سیزدهم ماه است که هر چند هیچ اعتقادی به هیچ خرافه ای دربارهء عدد سیزده و فلان ندارم اما بهر حال. حتی تا نیم ساعت پیش نمی دانستم چهارم آگوست است. اگر تقویمم می گفت پانزده آگوست یا دوازده جولای است بعید بود برایم فرقی کند. دختر عبد الفتاح سلطانی مرده و نباید از غم مرد؟ باید. 
دلیل خاصی ندارم. فقط توی آن کمی بیشتر از هشت دقیقه تصمیم می گیرم باقی روزم را نه با خیره شدن به پایه های میز که با فکر کردن به تصمیم های تازه ام بگذرانم. همین.