۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

benjamin clementine - condolence | A Take Away Show

این پست هیچ ربطی به لوزان ندارد .

من تا نصف راه را درست رفته بودم . از یک جایی به بعد اشتباه کردم . شاید هم از اولش اشتباه می رفتم اگر قرار بود راه را انتخاب کنم . شاید چون راه دیگری نداشتم و انتخاب پیچیده ای نداشتم و تصمیم مهمی نبود فکر می کردم دارم درست می روم . هر چی بود از حالای خودم درست تر بودم . از پنج سال پیش خودم خیلی درست تر بودم . چون حالا از پنج سال پیش بهترم . درست ترم ؟ چهار پنج سال پیش روزها برای من به دودستهء روزهایی که مهران زنگ می زد و روزهایی که مهران زنگ نمی زد تقسیم می شد . روزهایی که آشتی بود و روزهایی که قهر بود . که می شد ده دوازده روز توی سال . من سیصد و چهل پنجاه روز ِ هر سال را باخته بودم . روزهایی که قهر بود بدبخت و خاک بر سر و غمگین بودم و روزهایی که آشتی بود بدبخت و خاک بر سرتر و خوشحال بودم . ماهی یک بار می خواست همدیگر را ببینیم . یا دو ماه یک بار . یا صد سال یک بار . من تمام روزها زندگی کرده بودم برای همان یک شب . برای آن روز به خصوص با پولی که نداشتم لباس می خریدم . سه روز جلوی آینه لباس هام را عوض می کردم . می خواستم زیباترین باشم که تلاش احمقانه ای بود . چون از فرط خوشحالی زیبا ترین شده بودم و چشم هام می درخشید و هی بی دلیل می خندیدم . نیازی به لباس تازه نبود . بعد می آمد دنبالم . نیم ساعت توی ماشین فکر می کردیم کجا برویم . می رفتیم یک رستوران ایتالیایی و گفت و گو ندارد که با پولی که نداشتم پول غذا را من حساب می کردم . نمی خواستم وقتی رفت خانه از این که این همه خرج کرده پشیمان باشد و دیگر دلش نخواهد شام برویم بیرون . می خواستم فکر کند جهنم ! یک شام مجانی خوردیم . به این ها که می گویم واقف نبودم . حالا واقفم . آن وقت ها نا خود آگاهم با خودش همچین فکری می کرده که از یک جایی به بعد همیشه پول شام ها را حساب می کرده ؟ نمی دانم .
بعدش می رفتیم یک جای چای می نوشیدیم که پول چای را دنگی می دادیم . بعد توی خیابان های تاریک می چرخیدیم و او یک کم خودش را به من می مالاند که تجربهء تلخی بود . چون عمیقا می دانستم دوستم ندارد و تمام راه فکر می کردم پس چرا ؟
گاهی هم توی فیس بوک پوکم می کرد . سالی یکی دو بار . من از خوشحالی تا صبح نمی خوابیدم تا وقتی یکی توی صفحه اش نوشت پوک بک و من فهمیدم کلن مدلش این شکلی ست . همه را پوک می کند ؟ یا چی ؟ اما نا امید نشدم . همچنان چون من هم یکی از آن هایی بودم که پوک می شدم شبش نمی خوابیدم . می شد یکی از آن هایی باشم که پوک نمی شود . پوک اصلا چی هست ؟
و این داستان چهار سال ادامه پیدا کرد . پنج سال ؟ صد سال .
بعد خسته و بی پول برگشتم وسط راه . همان جایی که راه را اشتباه رفته بودم . پاییز هشتاد و هشت . همان جا که بی خیال و سر به هوا .
و راه درست را رفتم ؟ نچ ! درست کجا بود ؟ آی عشق ! چهرهء آبی ات این بود ؟ نشستم همان جا و خیره شدم به افق . به آن جا که آسمان به دریا می رسید .

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

من سعی می کردم آهنگ گوش کنم . ماکارونی سعی می کرد بسوزد و جمال سعی نمی کرد .

صورت جمال الدین موسوی ترکیده بود و اجزاش پرت شده بود تو صورت بابا . من نمی دیدمش اما از هیجانی که توی صداش بود می توانستم بفهمم . بابا بی تفاوت اجزای صورت جمال را با آستینش پاک کرد و به وایبر بازیش ادامه داد . بعد داد زد نسوزه این . اما دادش هم داد نبود . توی دلش بود . چون حواسش به گوشیش بود . من گفتم نه ! اما از کجا می دانستم نه وقتی این جا بودم و بوی غذا را نمی شنیدم ؟ نمی فهمیدم ؟ نمی آشامیدم ؟
بعد صدای جمال قطع شد و یکی از لوزان با صدایی که به زحمت شنیده می شد گزارش داد . جمال گفت که در برنامهء شصت دقیقه مفصل تر به این موضوع می پردازد و احسان گفت که در برنامهء نوبت شما منتظر شنیدن نظرات ماست . ما بی بی سی گوش نمی دادیم . با بی بی سی زندگی می کردیم که خیلی خوش می گذشت . همش در جریان همهء خبرها بودیم و بر کسی پوشیده نیست که شنیدن خبر با صدای به غایت بلند چقدر مهم و حیاتی ست و در درمان انواع بیماری ها مفید است . آن هم از بی بی سی که بر کسی پوشیده نیست که خیلی بی طرف است . خیلی حرفه ای ست . خیلی مستقل است .
من دارم آهنگ گوش می کنم و دارم سعی می کنم اولین روزهای دانشگاه را به خاطر بیاورم . پیش از آن که عاشق شوم و همه چیز عوض شود . دارم سعی می کنم به یاد بیاورم چقدر بی خیال ، آزاد و سبکبال بودم و بعد از آن همه چیز چه مبتذل شد و من …. آروم باش جمال . داری جلوی فکر کردنم رو می گیری !
نود و اخبار بی بی سی  یک جوری تنظیم شده اند که توی همهء خانه ها با صدای بلند پخش می شوند . چون فوتبال و اخبار مهم ترینند . اگر نه پس چرا وقت « تماشا » مردم می فهمند مریم عرفان دارد حرف نمی زند ، که داد می زند و صدای تلویزیون را کم می کنند یک جوری که با لب خوانی هم نمی شود فهمید چه خبر است ؟ به جاش خبر ها را تحلیل می کنند و خیار پوست می کنند چون خیار و موز راحت ترین میوه های عید دیدنی اند . و تحلیل خبر لذت بخش ترین کار دنیاست .

۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

Marc Riboud

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

کسل کننده ، مثل بعد از ظهر سیز به در که آفتاب می رود که برود .

نه که بخواهم بگویم بهتر بود . یا بدتر بود یا هر چی . یک چیزی بود برای خودش . صرفا دارم بلند بلند فکر می کنم . چرا ؟ چون روز ششم عید که فامیل ها را بیش از حد توانم دیده ام و تخمه به غایت خورده ام و خنده به وفور ، یک جوری که حالم از هر چی فامیل و تخمه بهم می خورد ، کاری ندارم بکنم جز فکر کردن به « گذشته » . به شکل کلی اش . نه یک روز خاصش .
توی عید دیدنی ، بعد از این که یخ ها آب شد و سکوت ها شکسته شد و تعداد مهمان ها از سه تا گذشت ، یک لحظهء درخشانی هست که همه با هم دارند چرند می گویند ، دویست نفر همزمان . کی دارد گوش می کند ؟ هیچ کس . در باب سیاست و تورم . وسط حرف های شان ارجاع می دهند به پیامی که یکی قبل از عید توی وایبر برای شان فرستاده . کی ؟ آن لحظه من دارم از زور تخمه شکستن بالا می آورم . چون آجیل عید تخمه ژاپنی دارد که خیلی می چسبد و خیلی هم سرگرم کننده . وقتی توی کاسهء آجیلم که با خست تا نصفش را پر کرده بودند چیزی نماند جز تخمه کدوهای بی خاصیت ، من هم به خیل چرت و پرت گویان می پیوندم و می شویم دویست و یک نفر .

باری ! « گذشته » .
سال های بیخیالی بود . قرار نبود در آینده یک کاره ای بشویم . یعنی قرار بود هر کدام مان یک کاره ای بشویم اما چه کاره ای ؟ نمی دانستیم . دلیلی نداشت برایش کاری بکنیم و قدمی برداریم . خودش می آمد چون طالع ما بلند بود . فردا بهش فکر می کردیم . یک فردای دورتر . زندگی مان خیلی روزمره بود . روزمرهء خوب ؟ روزمرهء ملال آور ؟ روزمرهء گاهی خوب ِ گاهی ملال آور . بی فراز و نشیب . خانه امن بود . خیابان امن بود . دوست امن بود . کسی قلب مان را جریحه دار نکرده بود . حسادت های کوچک معصومانه . دوستت دارم های یواشکی .
هیچ چیز توی آن خانه خنده دار تر از من نبود که هر چند ساعت یک بار می رفت اتاق مامان و با پاش وزنه را از زیر تخت می کشید بیرون . همین جوری که کونش را توی آینه ورانداز می کرد با پاشنه روی وزنه ضربه می زد تا صفر صفر : صفر روی صفحه ظاهر شود و گاهی که اِرور ظاهر می شد ، کمی بیشتر کونش را بالا پایین می کرد و وقتی صفحه از هر چی خالی می شد ، این عمل را دوباره تکرار می کرد . وزنش را که روی صفحه می دید لبخند می زد یا افسوس می خورد یا بی تفاوت به اتاقش بر می گشت . لم می داد روی تخت و به کتاب خواندنش ادامه می داد . من ریقوترینم . ریغو ترین ؟ همیشه بودم . پایین تر از وزن طبیعی . پس چرا ؟
حالا که به ریقو یا ریغو رسیدیم این را هم بگویم که من شما را اگر بخواهید غلط املاییم را بگیرید به سخره نمی گیرم . من شما را تحسین می کنم و از این موجی که راه افتاده که آدم های غلط بگیر را مسخره می کنند که نوشته شان بامزه تر باشد حالم به هم می خورد . مثل موج ما که خدا رو شکر روشنفکر نیستیم رقت انگیز است . مثل موج توی نوشته های مان ، بخندیم به پدر مادرمان که بامزه باشیم ، آدم های درست را مسخره کنیم که بامزه باشیم ، کون مان را هوا کنیم که بامزه باشیم رقت انگیز است .
شما تلاش تان برای درست بودن قابل تحسین است . غلط های من را هم بگیرید لطفا که من تا گور دانش می جویم و از بابتش خجل هم نیستم .

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

می خواستم یه تعریفی ، یه زمانی و یه مکانی از من شروع بشه . نه من از بقیه .

پیاده و خوش خوشان رفتم سمت ولیعصر که عکاسی کنم . خیلی نمی دونم برای چی عکاسی می کنم . حتی بعدش به عکسام نگاه هم نمی کنم . مثل کتاب خوندنه ؟ شاید . یک راهه برای نگاه کردن به تهران ؟ محتمل تره . هوا قشنگ بود و تمیز . من خوب نبودم . نه به خوبی هوا و به سفیدی کوها . خیلی عجیبه . نامی همیشه من رو متعجب می کنه . نه چون فقط حالم رو می گه . چون با درست ترین کلمه ها و شبیه ترین کلمه ها . گفته بود خیلی فکر می کنم . فکرایی که به هیچ جا نمی رسن . دیروزش فکر کرده بودم چه فکر هام به هیچ جا نمی رسن . نمی خواستم فکر کنم دیگه بس که بی فایده . بی تَه !
برای همین هیچ چیز اشتباه تر از این نبود که امروز رو انتخاب کرده بودم برا عکاسی . چون وقتی راه می ری از فکر کردن گریزی نیست . فکر کردم تموم راه را بی اون که عکاسی کنم . رسیدم که به ولیعصر تموم شدم . نشستم روی پله های … ممم … بانک ؟ هر چی . چون یهو فهمیدم دیگه هیچ تعریفی از خودم ندارم . کنار هیچ کس و هیچ جا . تا پیش از این دختر مامانم بودم و دختر بابام و خواهرِ خواهرم و خواهر ِ برادرم و دوست کی و کی و کی . دوست کی ؟ هر کی . حالا کنار هیچ کدوم از این آدما نمی تونستم خودمو تعریف کنم . نمی خواهستم هیچ کدوم از اینا باشم که پیش از این بودم . تا پیش از این توی یه جغرافیایی خودمو تعریف می کردم . خونه ، کرشت ، تهران ، پله های … مممم … بانک ؟ هر جا ! حالا اما هیچ جا خودمو نمی دیدم . غریب بود ولی گم شده بودم . هیچ جا آروم نبودم و با هیچ کس قرار نداشتم .
حتی به هیچ جای زمان تعلق نداشتم . گذشته در من مرده بود . هیچ جای گذشته چیزی نبودم که بابتش به خودم ببالم .
برگشتم خونه . چون هوا داشت تاریک می شد و من ترسیده بودم . از پیاده روهایی که قسمتی از من نبود . شهر پر شده بود از مجسمه های کثافت و این ترسناک ترش می کرد .

برادره نشسته پشت میز و داره روی پایان نامه اش کار می کنه . تا وقتی یادم میاد برادره داره روی پایان نامه ش کار می کنه . خیلی دلگیر و مایوس کننده ست . یعنی من هیمشه به خودم گفتم تا وقتی کسی به زور من رو نمی بره سربازی دهنم رو ببندم و اظهار نظر بیخود نکنم اما دربارهء برادره واقعا می تونم بگویم که بی خیال ! تموم نشد ؟ نمی گم  اما . توی دستمال فین می کنم . همیشه وقتی از از توی جعبه ، دستمال کاغذی در میارم ، آخرین دستماله . عجب ! فین می کنم که سرو صدا کرده باشم . چون بی تربیتم . چون تا وقتی یادم می آید برادره داره روی پایان نامه اش کار می کنه ، آه !

۱۳۹۴ فروردین ۶, پنجشنبه

اما آن هایی که از سِرُم توی دست شان روی تخت بیمارستان عکس می گذارند توی صفحهء اینستاگرام شان ، از کیف ِ زشت ِ خاکی من هم رقت انگیز ترند .

آن وقت ها خیلی به دنیا و آدم هاش مطمئن بودم . قدم هام محکم بود . مثل فیل راه می رفتم . بوم بوم . مجید گفت من حتما یک چیزی می شوم . چیز چی بود ؟ چیز خوبی می شوم .
باید گذشته را به یادش می آوردم . یک کیف داشتم که روش نوشته بودم کیل تی وی اند رید بوک . چه فکری با خودم می کردم که ترم اول دانشگاه این کیفِ خاکی به غایت زشت را به این کلمات انگلیسی خودنمایانهء من ـ خیلی ـ می فهمم مزین کرده بودم و راه افتاده بودم توی حیاط دانشگاه ؟ مگر دیوار بالای آبخوری مدرسه مان بودم که روش نوشته بود النظافه من الایمان ؟ هر چند هنوز هم بر همین عقیده استوارم که رید بوک و هنوز سنگ محکم کتاب هایی ست که آدم ها به دست می گیرند و به وضوح به آن هایی که کتاب نمی خوانند احترام نمی گذارم . اما آخه کیل تی وی ، رید بوک . چرا انگلیسی ؟ چه مرگم بود  که دیوار مدرسه ام را و شهرم را با خودم به دوش می کشیدم ؟ باید بهش می گقتم آن روزی که حتی من را نمی شناخته من یک چیزی بودم برای خودم . یک چیزی که هیچ کس نبود .
اما نگفتم . آن کیف را هیچ کس به یاد نداشت و با یاد آوریش خودم را موضوع خنده می کردم . رفتم ابری تهران را نفس کشیدم . پسره گفت عید شما مبارک . لبم به خنده باز شد . خیلی تیکه قشنگی انداخته بود . خیلی کلی بود . ربطی به جنسیتم نداشت . اشاره ای به هیچ جای بدنم هم نداشت . بهترین جمله بود برای ساعت هشت شبِ روز چهارم عید . می خواستم بگویم عید تو هم مبارک . بیم آن می رفت که جنبه اش را نداشته باشد . بیم آن می رفت که دنبالم راه بیفتد و هر چند تا سر کوچه مان راهی نمانده بود اما نمی خواستم بیخود قدم هایم را تند کنم . می خواستم لبخند به لب از شنیدن « عید شما مبارک » به لهجهء افغانی که به گوش من لهجهء زیباییست ، تا خانه آرام آرام هوای خوب را ببلعم . چون من ، تمام این سال ها که گذشت ، از همه چیز تر بودم .