۱۳۹۹ مرداد ۴, شنبه

از خواب که بیدار می شوم فکر می کنم ای کاش اول هیچ ماهی از خواب بیدار نشوم.

از خواب که بیدار می شوم یادم می آید امروز اول ماه است. باید اجاره بدهم و حقوق نگرفته ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید. کمی به سقف نگاه می کنم. کمی به پایه های میزم. کمی نفس های عمیق و طولانی می کشم. بعد با خواهرم حرف می زنم. این کار باعث می شود به تهران و نگرانی هاش فکر نکنم. به وقت برلین زندگی می کنم. برای دقایقی که طولانی نیست و ساعت ده و چهل دقیقهء اول مرداد نیست.  
خواهره می گوید پسره کوچک بود. بهش گفتم بهتر نبود که کوچک بود؟ فکر می کنم درست ترین کاری که توی زندگیم کردم این بوده که  دور عشق دهه شصتی ها را خط کشیدم. چون آن ها آدم های پر از تناقض و خاک بری سری هستند. آن ها به خاطر تربیت شان، به خاطر مدرسه، خانواده، جنگ، نداری و بدبختی شان اساسا پر از عقده اند. هر چند وقتی حرف می زنند انگار خیلی مسلط و سوار زندگی اند. اما نیستند. خیلی هم نیستند. تمام زندگی دارند می دوند تا سال های از دست رفته را جبران کنند. چه تلاشی بی نتیجه تر از جبران گذشته؟ وقتی بهش می رسند ( که نمی رسند ) بلدش نیستند. می فهمید که چه می گویم؟ مهم نیست. چون بلد نیستم بگویم. اما خوب می دانم از چی دارم حرف می زنم. چون من هم یک دهه شصتی خاک بر سرم که تنها مزیتم این است که می دانم عقده ای و خاک بر سرم. اما این دانستن کمکی به بهبود زندگیم نمی کند. چون دارم وانمود می کنم می دانم، انگار خیلی مسلط و سوار زندگیم. 
این ها را من می دانم و دوست پسرم نمی داند و می توانم مدتی در جهل و نادانی نگهش دارم. 

وقتی گوشی را قطع می کنم ساعت از یازده گذشته و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید جز این که کفش های آدیداسم را بپوشم و توی یک مستطیل سه در یک و نیم متر بالا پایین بپرم.

۱۳۹۹ تیر ۳۱, سه‌شنبه

سال ها پیش، خیابان های تهران را، دست در دست خواهرم مثل آهو دویده بودم. بعد از آن سال، بعد از هشتاد و هشت کاری نکردم جز تماشا کردن. نه حتی آه کشیدن.

سوگند! 

من خیلی سال است که می نویسم. با این همه هنوز از خواندن نامه های گاه بی گاه خوشحال می شوم. خوب که چی؟ نمی دانم. اما خواندنشان دلم را گرم می کند. ممنونم که مرا می خوانی. 
من توی سی و چهار سالگی چه کردم؟ لابد می خوانی و می دانی که هیچ. حق با توست. با دقت و حوصله کوه هایم را کشیدم. دوست پسرم را بوسیدم. کتاب خواندم. روی شن های ساحل قدم زدم. مثل سی و سه سالگی، سی و دو سالگی و باقی سال هایی که گذشت. و سال هایی که از پی اش خواهد آمد. بعد از مهر نود و نه. بعد از قرن تازه. تا وقتی تمام شود. این چیزی که اسمش زندگی ست. و فکر کردن به این که یک روز تمام می شود هم غمگینم می کند. هر چند تمام این سال ها کاری نکرده باشم غیر از همین ها که نوشتم و خواندی و حقیقتا چیزی ندارد که بابتش به خودم ببالم. و یک روز خواهم گفت : « در این زندگی چیزی بود که من نمی فهمیدم. حالا هم نمی فهمم. » **

کار های دیگری هم کردم. نشستم یک گوشهء دنیا و رنج آدم ها را تماشا کردم. توی یک مانیتور سیزده اینچ کوچک. نه حتی اشک ریختم. فقط تماشا کردم* . نه چون آن رنج و درد جایی کیلومتر ها دورتر از من بود. که نبود. داشت چند تا خیابان آن طرف تر اتفاق می افتاد. اما من حتی صدایش را هم نشنیدم. از توی مانیتورم تنها نگاه کردم. با صدای کم تا کسی را بیدار نکنم. خواهرم می پرسید حالا چی می شه. گفتم نمی دانم. باز هم می پرسد. کیلومتر ها دورتر است. و من باز هنوز هم نمی دانم. 
برونو باربی عکس سیاه و سفیدِ غبار آلودی دارد که بر می گردد به می شصت و هشتِ خیابان های پاریس. دانش آموزان کنار هم ایستاده اند و دارند دست های همدیگر را می گیرند تا زنجیره بسازند. من هیچ کدام از آن ها نیستم. من همانی ام که حالا هستم. همین جوری که دارم به عکس نگاه می کنم. آن جا هم اگر بودم لابد ایستاده بودم یک گوشهء پیاده رو و دست هایی را نگاه می کردم که زنجیر می شوند. با حسرت. 

گریه کمتر می کنم اما. چون وقتی اشک هام سرازیر می شود می رسم به همان که نوشتی. خوب که چی؟ کافیست وقت گریستن توی آینه به خودم نگاه کنم تا بفهمم با این دماغ پف کردهء قرمز فرقی با یک دلقک ندارم. هیچ چیز با شکوه و زیبایی توی صورت غمگین و گونه های خیسم نیست. من وقت غم به غایت خاک بر سر و مستاصل می شوم. شبیه موشی که توی تله گیر افتاده. 
باری! اشک نریز. این توصیهء من به تمام سی و چهار ساله های دنیاست! 
و خوب باش! 
آیسا

* « تماشای رنج دیگران » نام کتابی از سونتاگ است. 
** از « جنگ و صلح » تولستوی

۱۳۹۹ تیر ۳۰, دوشنبه

Bruno Barbey

۱۳۹۹ تیر ۲۹, یکشنبه

از خیسی بدم می آید. وقت باران دلم می خواهد بنشینم توی خانه، قهوه بنوشم و باران را از پنجره نگاه کنم. مثل تبلیغات تلویزیونی. همه چیز به غایت تمیز و آرام.

از خواب که بیدار شدم باران می بارید. روی میزم تخته شاسی کوچکی بود که روی مقوای رویش با خودکار نوشته شده بود: قشنگم! لطفا گوشیم رو بزن به شارژ. ماچ بهت. دو نقطه ضربدر. مقوا، شتابزده قیچی شده بود. 
گوشی را از کنار تخت بر می دارم و دنبال شارژر می گردم. کند و آرام. قرنطینه شتاب زندگیم را گرفته. و حساسیتم را به گوشه های نا منظم قیچی شدهء مقواها. 
من همیشه صبح ها که از خواب بیدار می شدم، قدم هام تند و با شتاب و محکم بود. انگار قرار بود کجای دنیا را بگیرم. نشستم پشت میزم. دوست پسر سابق سابق سابق سابقم پرسیده بود زنده ام. نوشتم هستم. انگار چه مهم بود که زنده باشم. پرسیدم اگر مرده بودم چی می شد؟ و منتظر جواب نماندم. چون هیچی نمی شد. 
بعد نشستم پشت لب تاپم، بی آن که بدانم باید از کجا شروع کنم. چون دیگر قرار نبود جایی از دنیا را بگیرم. دنیا به قدر کفایت بزرگ بود و جا برای همه فراوان. و درست وقتی گوشه ایش نصیبت می شود، آن بیرون اتفاقاتی می افتد که شتاب زندگیت را می گیرد. کند و آرام، بی آن که بخواهم عددهای فاجعهء آن بیرون را بدانم، صفحه های باز را یکی یکی بستم. آخرین صفحه تصویر خندان ارس امیری بود. 
از همین جا که نشسته بودم، به پنجره نگاه کردم که باران می بارید. 
روزهای آخر فروردین بود.

۱۳۹۹ تیر ۲۷, جمعه

امروز چهار شنبه نیست. کسی نخواهد مرد.

صبح آسمان ابری ست. فقط کمی. ساعت نه و هجده دقیقه جمعه، بیست و هفت تیر از خواب بیدار می شوم. با خودم می گویم از امروز... باد می آید و ورق های روی میز را تکان می دهد. خبر ها را نمی خوانم. نمی دانم باید به چی و کی اعتماد کنم. یلدا نوشته چهارشنبه ها روز اعدام است. من با یلدا چندان دوستی نکرده ام. اما ازش خوشم می آید. از خودش و دوست پسرش نیما. بی آن که بدانم چرا. معاشرت ما به همین سوال های گاه و بی گاه ختم می شود. مگر فردا اعدام می شوند؟ 
نمی پرسم چرا چهارشنبه؟ پنجشنبه بهتر نیست؟ نمی پرسم چون هیچ روزی برای اعدام بهتر نیست. چون یلدا هم نمی داند. از کسی شنیده، جایی خوانده. همه مستاصلیم و نگران. نمی پرسم پس چرا دیروز دو نفر را اعدام کردند؟ فکر می کنم بگذار باقی هفته خیالش راحت باشد. اذان صبح هر چهارشنبه که گذشت یک نفس راحت بکشد. 
بیدار که می شوم خبرها را نمی خوانم چون نمی خواهم بیش از این بدانم. خبر های بعد از آبان، برای باقی عمرم هم کافیست. اعدام، هفت تپه، بازجویی، اعتراف. بیش از این نمی توانم. می روم کنار پنجره و نگاه می کنم به تابلوی بیمهء ایران ساختمان آنسوی خیابان انقلاب. میان ساختمان های رو به رو، خط باریکی هست که می شود از میانش پل خیابان انقلاب را دید. نگاه می کنم  به ماشین هایی که به سرعت می گذرند و به اتوبوس هایی که به آرامی می گذرند و بعد؟ بعدی ندارد. فقط نگاه می کنم و همین. قبل از ساعت ده و نیم باید پنجره را ببندم. این قانون اتاق من است. ساعت ده و نیم تا دوازده. وگرنه بوی کبابِ رستوران سر کوچه می پیچد توی اتاقم و چی توی این دنیا بدتر از بوی کبابِ اول صبح؟  

ماه های آخر سی و چهار سالگیم را زندگی می کنم. شاید باید یک تتوی تازه بزنم؟ گلدان های تازه بخرم؟ یک سگ بیاورم؟ یا هیچ؟ مطلقا هیچ. همین هیچیِ کنار پنجرهء صبح های تابستان را زندگی کنم.  
خانوم شما توی سی و چهار سالگی چه کردید؟ جنگ و صلح خواندم و باقیش را به خیابان انقلاب نگاه کردم. گله ای نیست. بیش از این در توانم نبود. 

۱۳۹۹ تیر ۱۵, یکشنبه

شب آرامی بود.

عجیب آن که توی آن اتاق همهء بوها با هم قاطی نشده بود که نشود تشخیص داد. به وضوح بوی سیر، سیگار و بوی یک مادهء شیمیایی می آمد. یک جور چسب. که مانده توی اتاقِ گرم در بسته و حالا باد داشت بوها را با خودش جا به جا می کرد. 
اتاق نور خوبی داشت. پنجره های بزرگی که به یک تراس باز می شد. تراسی که پشت میله های پنجره زندانی شده بود. یا برعکس. حالا اما شب بود و باد خنکی از پنجره های باز می پیچید توی اتاق. بادی که برای این وقت سال ِ تهران زیادی دست و دلبازانه بود. 
مسواک زد. همیشه توی لیوان یک خمیر دندان خالی بود. که کسی دورش نمی انداخت. هر چند خمیر دندان پونه را سه هزار و هفتصد تومان می خریدند اما هیچ کس نمی خواست آن کسی باشد که قوطی خالی را می اندازد دور. توی این دنیا هیچ چیز به اندازهء قوطی های خمیر دندان اشتباه طراحی نشده. همیشه وقتی دورش می اندازی فکر می کنی می شد یک کم دیگر چلاندش و یک بار دیگر مسواک زد. 
بیست دقیقه بعدش، با طعم خمیر دندان نعنایی پونه در دهان، نشسته بود پشت میز و طراحی می کرد. خطوط منظم مدادش کاغذ زرد را آرام می پوشاند. آرام و با حوصله. این چیزی بود که بود. آرام و با حوصله. گاهی سرش را می چرخاند سمت چپ. و پاهای دوست پسرش را می دید و کمی از دست هاش را. باقی بدنش پشت میز بود. کمی گردن می کشید تا ببیند دوست پسرش توی آن لحظهء شب دقیقا چه شکلی ست. بی نتیجه. 
داد زد فهمیدی دیشب بارون اومد. پسر گفت که فهمیده. که بیدار بوده. داد زد نگفتم همیشه توی تیر یه بار بارون میاد. گفته بود. سه شب پیش گفته بود. پسر گفت اتفاقا یادش افتاده. داد نزد. آرام گفت. حواسش جای دیگری بود. نفهمید کجا. 
از آن دسته آدم هایی بود که دوست داشت بگوید نگفتم؟ هر چند خودش از گفتنش بیزار بود. اما همیشه دیر یادش می آمد. همین که نگفتم از دهانش می آمد بیرون با خودش فکر می کرده اَه لعنتی!

۱۳۹۹ تیر ۱۱, چهارشنبه

نگاه کنی به ویرانی همهء زندگیت.

می گفت داشته صحبت می کرده که مامان گوشی را گذاشته روی میز. از توی گوشی سقف را می دیده و لوستر را که تکان می خورده. تنها ده ثانیه طول می کشد که مامان گوشی را بر می دارد و می گوید نترسیا! این جا زلزله اومد. همان جور دراز کشیده روی تخت داد می زند برید بیرون. چند بار. شاید صد بار. بی آن که از روی تخت بلند شود. بی آن که کاری از دستش بر بیاید. می گفت آن ده ثانیه بدترین لحظه های زندگیش بوده. می گفت لحظه های بد کم نداشته. نمی گفت هم می دانستم. غربت پر از لحظه های بد است. اما این یکی جنسش فرق داشته. 
صبح که بیدار می شوم اولین چیزی که به خاطر می آورم همین است. ده ثانیه ای که نگران بوده و ترسیده سقف خانهء مامان بابا بیاید پایین و خودش دراز کشیده روی تختِ اتاقش توی برلین، کاری از دستش بر نیاید جز نگاه کردن. 
قلبم از شنیدنش هزار تکه می شود. از من پرسید کجام؟ گفتم توی پارکیم. نشسته ایم توی چمن ها و نگران نباشد. گفتم نه! فعلا نمی رویم خانه. هوا خوب است. گفتم نگران نباشد دستکش پوشیدیم و ماسک داریم و از آدم ها فاصله داریم. گفتم دوباره بهش زنگ می زنم. گفت ای کاش این جا بود. گفتم بود که چی می شد؟ اما من هم نمی خواستم آن کسی باشم که لرزش لوستر را از توی گوشی موبایلم ببینم. می خواستم همین جایی باشم که هستم. توی پارک. نه هیچ کجای دنیا.