دارم به شالیزار ها نگاه می کنم. هوا آفتابی ست. آن سو تر اما ابر. بعد از ظهر باران خواهد بارید. بابا دارد یک چیزی را تعریف می کند. داستان ویلای آقای الهی تبار. سه بار، چهار بار، ده بار این داستان را شنیده ام. هر وقت از کنار همین شالیزار ها گذشته ایم که برویم کیا شهر ماهی بخریم، یا برنج بخریم یا هر چی، بابا شروع کرده به تعریف کردن این داستان. بی اندکی پس و پیش. تنها یک خدا بیامرز اضافه می شود به اسم ها. رفتم جلو دیدم اِ این که ماشین خدابیامرز علی اکبریه؟ گفتم مجید تو این جا چیکار می کنی؟ اگر مرحوم تازه مرحوم شده باشد، من یادش می اندازم. می گوید مقدم. می گویم همون که مرد؟ می گوید آره خدا بیامرز. با تاخیر. با افسوس. یادش رفته بود که مقدم هم مرده. و بله من نمی توانم لال شوم.
گوش می کنم و گوش نمی کنم. من به بابا رفته ام از فرط تکرار. بابا اما گوینده خوبی ست. نه مثل من کشدار و بیمزه.
داستان هاش شنیدنی نیستند. برای هیچ کس توی این دنیا مهم نیست آقای الهی تبار چطوری این ویلا را خریده، چند بار رفته دادگاه، چند بار وکیل گرفته. توی این دنیا چی از این بی اهمیت تر که نقاشی که از تهران آورده با خودش، از میدان صادقیه سوارش کرده، توی راه چلو کباب خورده و هزار تا جزئیات ریز بی اهمیت دیگر، پکیج خانه را دزدیده و رفته که رفته؟
با این همه بلد است چطوری داستان های بی اهمیتش را برای شنونده تعریف کند. با جزئیات کشنده. فکر می کنی داستانش هیچ وقت تمام نمی شود. اما بلد است دهان ها را بسته نگه دارد. حتی دهان من که این داستان را ده بار شنیده ام.
می گوید دقیقا یک سال طول کشید. روی ق های دقیقا تاکید می کند. تا بعدش اضافه کند حالا یک ماه کمتر یا بیشتر. برای غیر دقیق ترین چیز های ممکن از دقیقا استفاده می کند. اصلا معنی قید را نمی داند.
می گوید زنگ زدم گفتم بردار بیار اون پکیجو. داستان به اوج خودش رسیده. فتوحاتش را با آب و تاب بیشتری می گوید. این همه را گفته تا برسد همین جا. فقط نادر شاه نیست و جایی را فتج نکرده و الماسی نیاورده. پکیج دزدیده شدء ویلای آقای الهی تبار را پس گرفته.
ماشین را پارک می کند وسط خیابان. کج. از من بدتر و کج تر پارک می کند. از این که توی ماشین باشم و بابا جایی ماشین را پارک کند خجالت می کشم. می دانم راننده های دیگر وقتی از کنار ماشین بابا می گذرند لعنت می فرستند به خودم و پدر و مادرم. می گوید الان بر می گردد. می رود توی شورایاری. نباید بگذارم برود. اصلا آن تو چی کار دارد؟ آمده ام این جا تا نگذارم جایی برود. اما هوا خوب است. من صبحانهء ام را خورده ام، حیاط را آرام قدم زده ام. صدای باد را لای درخت های بلند صنوبر شنیده ام. بعد از سال ها انگار. هزار سال. صدای پرنده ها، صدای برگ ها، رشد آرام صخره ها. مثل معجزه ست صداها.
می گذارم برود هر جا دلش خواست. حالش خوب است. تهران که بود گیر کرده بود توی خانه. پیر شده بود. پیر تر، بی حوصله تر. کم حرف می زد. زنگ که می زدم چهار تا کلمه می گفت و خداحافظی می کرد. بی هوا. وسط حرف. حالا از صبح تعریف می کند. می گوید بریم کیاشهر؟ بابا عاشق این است که برود کیاشهر و وقت رانندگی داستان های تکراریش را تعریف کند. می گویم برویم.
همیشه همین جا، درست همین جا داستان ویلای آقای الهی تبار را قطع می کند و می گوید محلیا به این جا می گن چهار راه. با تعجب و خنده. که چهار راه است و نمی دانم چیش عجیب است. داستان ویلا را ادامه می دهد تا درست کنار همین ساختمان بلند سفید بگوید، محلیا این جا چقدر کشته دادن و رفتن و اومدن تا دادگاه صدا سیما رو مجبور کرد این راهو باز کنه همه بتونن برن لب ساحل از این راه! تا حالا از این ور اومدی؟ صد بار با خودش آمده ام. می گویم نه ! چطوری کشته دادن؟ نمی پرسم.
می رسیم لب آب. فکر می کنم چه عجیب است که آدم توی شهری زندگی کند که دریا داشته باشد. دلش که گرفت لباسش را می پوشد، چترش را می گیرد دستش و داد می زند من می رم لب دریا و تق در به هم کوبیده می شود از باد.