۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

مثل تمام این سال ها


زنگ زد و گفت دارد می رود. فکر کرده قبل از رفتن باید خداحافظی کند. گفتم فکر نکرده. اگر فکر کرده بود زنگ نمی زد. خیلی آرام و با طمانینه و شمرده جوابش را داده بودم. که از من بعید بود. 
و گفتم ما خیلی وقت است خداحافظی کرده ایم. و چی از این بی معنی تر که بعد از این همه سال زنگ زده خداحافظی کند.
باران بند امده بود. اولین باران پاییز نود و هفت. هوا خوب و خنک بود. شاید برای همین. غیر از این بود گوشی را قطع می کردم. سمت چپم گل فروشی بزرگی بود. کمی این پا و آن پا کردم. نباید یک گلدان تازه می خریدم؟ 
گفت دلش می خواهد ببخشمش. گفتم از دستش عصبانی نیستم که ببخشمش. غمگین نیستم. اصلا هیچی نیستم. گفتم برای من فرقی با این آقای گلفروش ندارد. آقای گلفروش را با دستم نشان دادم و تصمیم گرفتم گلدان نخرم. 
گفتم خیلی بی تفاوتم. و برایم فرقی نمی کند برود یا تا همیشه یک جای این شهر باشد یا هر چی. 
همین که دیگر قسمتی از من و خاطراتم نیست برایم کافیست. باقیش برایم اهمیتی ندارد. 
گفت می خواهد قبل از رفتنش همدیگر را ببینم. آرام و با طمانینه و شمرده گوشی را قطع کردم و انداختمش توی کیفم. آخرین کاری که توی این دنیا دلم می خواستم بکنم همین بود. یکی از آدم های گذشته ام را ببینم. نه چون دلم برایش تنگ شده باشد یا هرچی. که باهاش خداحافظی کنم. پوووف! 
باز هم زنگ می زد. اما همدیگر را نمی دیدیم. تهش عصبانیت و دلخوری بود. این تنها کاری بود که بلد بودیم. همدیگر را عصبانی کنیم.

۱۳۹۷ مهر ۱۸, چهارشنبه


دماوند از سری « طبیعت بی جان » ، ۲۰۱۸، ماژیک روی کاغذ

۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

من نشسته بودم یک گوشه دنجش و کوه هایم را می کشیدم.


زنه نشسته بود تا اسنپ درخواستش را قبول کند. از اینترنت فقط همین را یاد گرفته بود که ویدیوهای توانا را برای گروه دوستانش بفرستد. توی تمام گروه های تلگرامیش قیمت دلار داشت می رفت بالا و چیزی تا بازگشت اعلا حضرت نمانده بود. آیا من داشتم از قیافه اش قضاوتش می کردم. بله! و خوب می کردم. 
مسیر کوتاه بود و کرایه اش کم بود و کسی قبول نمی کرد. گفت بعد می گن مردم ایران گشنه ان. گشنه بودن که قبول می کردن دیگه. به من نگاه کرد. می خواست من را هم ببرد توی تیم خودش. پر واضح بود که من توی تیمش نبودم. اگر تا آخر این ماه وضعیت همین بود که بود، من هم باید می رفتم توی اسنپ کار می کردم. یا مثل پیشخدمت های همین کافه، پیشبند می بستم به کمرم و برای آدم هایی از این دست اسنپ می گرفتم. یا هر چی! 
فکر کرده بود چون گرسنه ایم، شدیم نوکر کلفتش. نه خانوم! از اصل که نیفتادیم. با غضب نگاهش کردم. اما داشت یک جای دیگر را نگاه می کرد و غضب ِ من اشتباهی خورد به مشتری پشتی. لبخند زدم که زهر غضبم را بگیرم. نشد. 
قیمت دلار داشت می آمد پایین. به سرعت. حال آدم ها خوب بود. کافه شلوغ. 

۱۳۹۷ مهر ۱۴, شنبه

مطلقا هیچ چیز!


صورتش را با ماسک آووکادو پوشانده بود. نمی توانست بخندد. یا عصبانی شود. یا اشک بریزد. هر چند میلی هم به خندیدن یا عصبانی شدن نداشت. به گریستن هم. آن جور که نشسته بود روی صندلی و به جایی توی خلا خیره شده بود و صورتش را لایه سبز رنگی پوشانده بود، میلی به هیچ چیز نداشت. 
بعد از ظهر چرت کوتاهی زده بود. تمام ایمیل هایش را قبل از پایان وقت مقرر زده بود. تا آخر ماه حسابش پر بود. و دوازده روز دیگر سی و سه ساله می شد.  

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

گاهی هم می روم توی آدم ها. با کله.


مرده خطاب به راننده گفت درِ این لگنو باز کن. ها ها. زنش هم خندید. ها ها. اغراق شده. تا زهر شوخی های بیمزهء شوهرش را بگیرد. زن راننده هم خندید. تا همراهی کرده باشد. مرده از آن هایی بود که شوخی های لمپن و بیمزه می کنند و ها ها می خندند. می خواستند چهار نفری بروند شام بخورند. یا هر جا. قرار بود تا آخر شب از همین شوخی های باجناغی کند و زنش هم ها ها بخندد. زن راننده هم. حتی خود راننده هم. 
هوا گرم بود. می رفتم به سمت آفتاب و چشم هایم را این شکلی کرده بودم. می فهمید که چه شکلی؟ و داشتم به آدم ها نگاه می کردم. کاری که اغلب نمی کنم. اغلب سرم را می اندازم پایین، قدم های محکم بر می دارم و به آسفالت خیابان نگاه می کنم. گاهی هم می روم توی درخت ها. گاهی هم نه.
پسره همین جوری که می رفت به سمت آفتاب و چشم هاش را این شکلی کرده بود و با موبایلش حرف می زد گفت که آخه تو خیلی شیطونی! فارغ از این که شنیدن این کلمه از طرف هر کسی خیلی ناراحتم می کند ( که به من چه؟ ) نمی فهمیدم چطور می تواند با چشم های این شکلی و گرمای آفتاب این شکلی عاشقانه با کسی حرف بزند. من توی این هوا فقط می توانم تند تند راه بروم تا برسم به مقصد و نق بزنم. همیشه می توانم نق بزنم. این تنها کاریست که خوب از پسش بر می آیم. 
کافی بود نیم ساعت دیگر می آمدم بیرون تا آفتاب رفته باشد پایین تر. اما آدم فکرش را هم نمی کند آفتاب غروب تابستان چه گرم است. فکر می کنی هوا خنک شده. می روی توی خیابان ها هم قدمی زده باشی و هم فلان. 
توی کوچهء نزدیک کتاب فروشی، پدری را می بینم که دست پسر بچهء کوچکش را گرفته و بی هدف می رود و بر می گردد. انگار سگش را آورده بیرون که بشاشد. همین جوری بی هدف. و با موبایلش حرف می زند. و حواسش به پسرش نیست. پسره دستش توی دست پدرش دارد شعر می خواند. برای خودش. فقط برای خودش. خیلی صحنهء قشنگی ست. از دیدنش خیلی کیف می کنم. 

۱۳۹۷ مهر ۹, دوشنبه

وقتش نشده با ماجراهای عجیبم روی صندلی میخکوب تان کنم؟


خوب داستان به همین جا ختم نمی شد. آن وقت ها کانال پنج شب های جمعه شوی یک کمدین اصفهانی را پخش می کرد که اسمش رشید بود و درست حدس زدید. طنز ماجرا این بود که رشید قد کوتاهی داشت و بابت همین موضوع ما باید بهش می خندیدیم. من تا مدت ها باید به سوال معلم های بامزه ام جواب می دادم که با رشید نسبتی دارم؟ ها ها! جوابم ؟ خنده های معذب! 
اصفهانی ها ( یی که من توی زندگی ام دیده ام ) فکر می کنند موجودات بامزه ای هستند که نیستند. فکر می کنند لهجهء شیرینی دارند که ندارند. فکر های دیگری هم می کنند که من ازشان بی خبرم.
من از رشید کینه به دل گرفتم. و از پدربزرگم که فامیلش رشیدی بود و برایش مهم نبود که فامیل دو تا از پسر هایش توی شناسنامه «ی» ندارد. می شد از من بپرسند با داوود رشیدی نسبتی دارم؟ اما نمی پرسیدند. چون پدر من یکی از آن دو پسری بود که فامیلش ی نداشت. 
من زیر باد کولر باشگاه، در حالی که زل زده بودم به تصویر خودم توی آینه، به رشید فکر می کردم که روحش هم خبر نداشت من چه کینه ای ازش به دل دارم. پووف! 
من همیشه توی این آینه و درست توی همین آینه می فهمم ابروی سمت چپم از ابروی سمت راستم پایین تر است. 
و فکر می کنم پنجاه و شش روز دیگر سی و سه ساله می شوم و حقیقتا نباید دغدغه ای غیر از کمدین لوس شبکه پنج و ابرو های بالا و پایینم داشته باشم؟ وقتش نشده زندگی بی مزه ام را از عقده های بی معنی گذشته خالی کنم و دنیایم را فراخ تر کنم؟ نباید داستان های جالب تری برای تعریف کردن داشته باشم؟
گاهی نگرانم شبیه پدرم شوم. پدر من خاطراتی دارد که به بیمزگی خاطرات من نیست. شنیدنش خالی از لطف نیست. اما تنها یک بار شنیدنش. اما پدر من دوست دارد خاطراتش را برای هزارمین بار و همیشه سر میز شام برای مخاطبینش تعریف کند. می تواند تعریف کردن خاطرات را موکول کند به وقت میوهء بعد از شام که سرد نمی شود. به چای قبل از شام که تشریفاتی ست و مهم نیست سرد شود. اما درست وقتی مهمان های گرسنه می خواهند اولین قاشق را توی دهانشان بگذارند خاطراتش را آرام و با طمانینه شروع می کند. جوری آرام که آرام تر از آن نمی شود. مهمان ها قاشق را جایی نزدیک دهان شان معذب نگه می دارند. بعد پدرم همین جوری که قاشق هایش را از غذا پر می کند و غذا را آرام می جود، داستانش را برای بار هزارم تعریف می کند. غذای مهمان ها می ماسد. پدرم سیر و خوشحال از یک خاطره می رود به داستان بعدیش. من و مامان و برادرم به غذا خوردن مان ادامه می دهیم. کسی به مهمان ها نمی گوید بفرمایید سرد می شه! ما اهل این جور تعارف ها نیستیم. 

۱۳۹۷ مهر ۲, دوشنبه

« همچنان، همچنان و همچنان، این «امید» است که بذر هویت ما است. »

در میان بحران‌های عمیق و چندجانبه‌ای که جامعه‌ی امروز ایران و جسم و روح همگی ما را فراگرفته، تیرگی ِ چیرگی ِ شرایط دهشتناک معیشتی می‌تواند تمرکزمان را بر برخی شکست‌ها و پس‌رفت‌ها افزایش دهد و از سوی دیگر، ما را در برابر بسیاری از پیروزی‌ها و موفقیت‌ها، بی‌حس و بی‌تفاوت سازد. طی ماه‌های گذشته، در اثر تلاش‌های همه‌جانبه و چندساله‌ی جامعه در مسیر کاهش اعدام، نهایتاً با تغییر قانون جرایم مواد مخدر حدود پانزده‌هزار پرونده اعدام برای بازبینی رفت تا حکم اعدام قریب به چهارده‌هزار مورد از آنها لغو شود. اگرچه این یک پیروزی مدنی بزرگ و بسیار ارزشمند بود اما با وجود اهمیت فراوانش، آن‌طور که شایسته و بایسته بود دیده نشد؛ در حالی‌که به نظر جای تبریک فراوان – حتی جای جشن گرفتن– داشت. در همین ایام، ضدحمله‌ عقب‌مانده‌ترین بخش حاکمیتی برای حذف هم‌وطنی زرتشتی و منتخب، با همتِ جمعی ِ ایرانیان به طور کامل خنثی شد و حتی با تصویب قانونی دراین‌باره، حق مسلم مشارکت همگان در اداره‌ی عمومی کشور بیش از پیش مستحکم و مؤکد گردید. ایستادگی و تلاش‌های همه‌جانبه سالیان اخیر در حمایت از حق تحصیل، دانشجویان ستاره‌دار را از چند صد نفر سابق به حدود یکصد نفر در سال گذشته و به حدود بیست نفر در سال جاری کاهش داد (که مشکل اکثر آنها حل شده و یا در حال حل شدن است) و این تلاش مدنی نهایتاً منجر به تهیه‌ی لایحه‌ی قانونی «برخورداری همگان از حق تحصیل در دوره‌های آموزش عالی» شده است. امروز، پرداخت دیه‌ی زن و مرد در هفتاد تا هشتاد درصد مواردِ موضوعیتِ پرداخت دیه (یعنی تصادفات رانندگی) به پشتوانه‌ی قانون مصوب، به صورت برابر انجام می‌شود. حتی بسیاری خبر ندارند که در قانون مجازات جدید، دیه‌ی مسلمان و زرتشتی و مسیحی و یهودی با هم برابر شده و هم‌اینک این قانون در حال اجراست.
من با دیدن هر مورد موفقیت اجتماعی و مدنی از این دست و نیز موارد بسیارِ دیگری از تلاش‌های مدنی که در آستانه‌ی پیروزی و به نتیجه رسیدن هستند، هر آینه امیدوارتر و مصمم‌تر به ادامه‌ تلاش جمعی‌مان شده‌ام و می‌شوم. منظورم داشتن امیدی خوش‌خیالانه یا ساده‌انگارانه نیست بلکه منظورم دقیقا امیدی شناخت‌محور است، و اگر بخواهم صادقانه بگویم، این امید به‌هیچ‌وجه به معنای توهم بهبود کلان اوضاع در یک یا دو سال پیش رو نیست، اما مصداق آن به دوری ده ساله و بیست ساله هم نیست. بدیهی است که موارد شکست و پس‌رفت هم داشته‌ایم، اما این موجب آن نمی‌شود که دست از تلاش مستمرمان برداریم.
در عین حال، با وجود آن‌که این سونامیِ ناکارآمدی در واقع خود حاصل سرکوب مستمر اصلاح‌گری تحول‌خواهانه در امور مدنی و اقتصادی داخلی و نیز در سیاست‌های کلان خارجی بوده است، اما توده‌ها در وضعیت فوق بحرانی کمتر به این امر توجه می‌کنند و در چنین شرایطی پتانسیل جذب آنها به راه‌حل‌های ساده، به ظاهر سرراست و در عین حال سریع و افراطی بالا می‌رود که در صورت وقوع، غالباً نتایج فاجعه‌بارتری به همراه داشته و خواهد داشت. این موقعیت خطیر که حقیقتاً پتانسیل فراوانی برای زایش هیولاهای چندسر جدیدی از میانه‌اش دارد، اتفاقاً تلاش بیش از پیش بر حفظ «امید» اجتماعی را ایجاد می‌کند. از این رو پافشاری کنش‌گران مدنی بر خلق مستمر موفقیت‌های بزرگ و کوچک در این شرایط، وظیفه‌ای ملی و تاریخی است.
در این میان، سخن از اصلاح «پذیری» یا «ناپذیری» حاکمیت اساساً نابجا و در حکم طرح معکوس مسئله است چرا که اصلاح‌گری فعالانه محصول اراده تاریخی و تسخیرناپذیر ملتی است که تغییرات را با تلاش مقاومت‌ناپذیر خود به کرسی می‌نشاند. «پذیری» یا «ناپذیری» صفت حاکمیت نیست بلکه این «پذیراندن» است که صفت فعالانه‌ ماست. مگر دست حریف است که بخواهد «بپذیرد» یا «نپذیرد»؟ مگر اصلاً می‌تواند که «نپذیرد»؟! البته که از حریف برمی‌آید که مقداری مقاومت تاخیری و سنگ‌اندازی‌هایی جدی کند، همچنان‌که هسته‌ی تندروی حاکمیت در برابر لغو قریب به چهارده‌هزار حکم اعدام که ذکر آن رفت، مقاومت بسیاری کرد و اثراتی هم گذاشت؛ اما نهایت امر به کجا ختم شد؟ به یک پیروزی بزرگ و جمعیِ دیگر برای تلاش‌گران و صلاح‌اندیشان ایرانی.
پیروزی‌های پی‌در‌پی قطعاً – به شرط تلاش و ایستادگی مستمر – از آنِ خواستِ ملت است. از این رو قرار دادن ناامیدانه‌‌ی تعریف صورت مسئله در سمت حاکمیت و طرح قضیه در قالب اصلاح «ناپذیریِ» آن، بر دو تصور نادرست استوار است: از یک سو به خطا، قدرتی در سمت حریف را تا بدان حد بزرگ و یکپارچه فرض می‌کند و چنان مقهور و مرعوبش می‌شوند که آن را در جایگاه مانع کامل در برابر ایجاد تغییر می‌بیند و از سوی دیگر، قدرت اراده‌‌‌ یک ملت برای تغییر را چنان کوچک می‌شمارد که ناتوان از اِعمال و تحمیل تغییر بر حریف در نظر آورده شود. این از هر دو سو خطایی بس بزرگ است، همانطور که دست کم گرفتن قدرت حریف یا توهم درباره قدرت خویشتن نیز چنان است. نیک می‌دانم که ما با یکی از چِغِر و بدبدن‌ترین حریفان عرصه تاریخ معاصر جهان مواجهیم! اما این نهایتاً بدان معنا است که ما کاری بسیار سخت و سترگ پیش رو داریم، اما نه بیشتر از این. بسیار سخت، گاه بسیار هزینه‌بردار، اما نه غیرممکن.
موقعیت امروزم در کشاکش اعتصاب غذای جاری به عنوان یک کنش کوچک ایستادگی، با هر فکر و نتیجه‌ای که بدان بیانجامد، برای خود من جز در چارچوبی که شرح دادم و جز به عنوان قطره‌ای از دریای تلاش و امیدِ اصلاح‌گریِ مستمرِ ایرانی قابل تعبیر نیست.
همچنان، همچنان و همچنان، این «امید» است که بذر هویت ما است.
فرهاد میثمی
یکم مهرماه هزار و سیصد و نود هفت
بند چهار زندان اوین