۱۳۹۴ بهمن ۱۷, شنبه

خداحافظ چهل میلیون لعنتی !

ساعت شش و پنجاه دقیقهء صبح از خواب پریده بودم و یادم افتاده بود که یکی از آن چهل میلیونم و خیلی حالم گرفته شده بود . هر کاری کردم نشد به خوابیدنم ادامه دهم . دوش گرفتم ، صبحانه خوردم و از خانه زدم بیرون تا خودم را از آن چهل میلیون جدا کنم . قبلش رفتم اپیلاسیون . که دخلی نداشت به فرست ایمپرشن . رفتم اپیلاسیون چون وقت گرفته بودم و این مال ِ قبل از وقتی بود که فهمیده بودم قسمتی از آن چهل میلیون لعنتی ام . بعدش اجازه دادم مرجان ابروهام را بردارد . بابت فرست ایمپرشن . که اشتباه محض بود چون مرجان کارش را بلد نبود . من به دختری که ابروهاش تا به تاست کار نمی دهم . امیدوار بودم آن ها مثل من فکر نکنند . 
این جور که من نوشته ام دارم رزومه می نویسم که بروم سر کار شما فکر می کنید فلان . اما رزومهء من از دو خطر هم فراتر نمی رود . با تمام دروغ هایی که نوشته ام شده چهار خط . برای کار توی کتابفروشی ، کافه . هر چی . مرده می پرسد چند تا پرینت بگیرد ؟ می گویم پنج تا ! نه ده تا ! 

دختره نگاه هم نمی کرد . خیلی به خودش می بالید که یکی از آن چهل میلیون نیست . که خوب حق داشت . خیلی سر بالا جواب داد . که کادرشان کامل است . کادر ؟ بی خیال . کادر کجا بود . فکر کردی وزارت خونه ست ؟ اُف بر تو !  
اما نا امید نشدم . می خواستم هر جوری هست خودم را از آن چهل میلیون بی کاری که چرخهء اقتصادی مملکت را نمی چرخانند و مصرف کننده و انگل جامعه اند بکشم بیرون . رفتم سراغ کتابفروشی بعدی ! چند تا پسر بودند که کادرشان کامل بود . اما نگفتند کادر . گفتند نیازی به کسی نداریم اما فرم پر کنم . شاید یکی رفت . هوم ؟ چرا نه ؟ فرم پر کردم . هزار تا راهنمایی کردند . برو فلان جا توی فردوسی . دوره که ! من بودم می گفتم خوب برگرد توی همان چهل میلیون . آن ها من نبودند . پرسیدند سید خندان خوبه ؟ خوبه . برو « دف » هر چی به ذهنشان رسید گفتند . زنگ می زدند می پرسیدند . آدرس می دادند . 
توی کتابفروشی بعدی دو تا خانوم نشسته اند پشت صندوق . می گویند به کسی نیاز ندارند . می خواهم بپرسم اگر همین حالا یکی از کارمندان شان ؟ کارکنانشان ؟ کادرشان ؟ رفت چی ؟ حداقل می توانند از من بخواهند فرم پر کنند . اما نمی گویم . با این اخلاق شان می دانم اگر فرمی هم پر کنم سر از سطل آشغال در می آورد . 
توی کتابفروشی بعدی که جای مورد علاقهء من است هم فرم پر می کنم . مرده می پرسد سابقه دارم ؟ بعله . توی نشر بن گاه کار کرده ام . مرده می گوید به به ! خیلی از دروغی که گفته ام کیف می کنم . می شد بگویم بعله کافه ویزور ! که آن هم دروغی بیش نیست . اما کافه کجا کسی را تحت تاثیر قرار می دهد .

بعله شما فکر می کنید من همهء این ها را نوشتم که بگویم زن ها فلان . اما اشتباه می کنید. تنها کسی که پرینت رزومهء چهار خطی ام را می گیرد یک دختر قشنگ است که می گوید از همکاری با من خوشحال خواهد شد . دلم نمی خواست با ده ورق رزومهء پرینت شده برگردم خانه ! با پا درد و نه ورق رزومهء پرینت شده بر می گردم خانه و تیتر خبرها را می خوانم : « پناهندگانی که در آلمان پذیرفته نشدهاند، دوباره به افغانستان بازگردانده خواهند شد . »

۱۳۹۴ بهمن ۱۵, پنجشنبه

Reza Aramesh

۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

من به بچه ام را می فرستم کلاس ِ کتک کاری . دوست دارم بچه ای داشته باشم که هر روز با لباس ها پاره پوره و دماغ خونی بیاید خانه و مایه سر افرازیم باشد .

مجریه داشت جان می کند که با مزه و کول باشد . اما نبود . حقیقتا دیدن تلاشش برای خندادن دیگران خیلی رقت انگیز بود . اما من نگاه نمی کردم . چرا باید به تلاش های بی نتیجهء یک احمق نگاه می کردم ؟ کول نبودن و بامزه نبودن نیست که احمقانه ست . خیلی ها هستند توی این دنیا که کول نیستند . یکیش خود من . مهم پذیرش است . لذت و آرامشی که توی پذیرفتنش هست توی هیچی نیست . آن روزی که بفهمی ؛ پووف ! گندش بزنن ! من خیلی بیمزه ام  ! آن وقت است که دست از تلاش کردن بر می داری و می پیوندی به خیل آدم های معمولی و بیمزه و دنیا جای تحمل پذیرتری می شود . اما مجریه صد سالش بود و این را نمی دانست و تا آخر عمرش هم نمی فهمید . 
چرا باید حواسم را می دادم به کله پوکی که می خواست ادای آدم های باهوش را در بیاورد ؟ به نظر من آدم های بامزه ، باهوشند . عکسش درست نیست . 
باری ! داشتم به صحنه ای از فیلمی فکر می کردم که توش چند تا پسر یک مرد گنده را اذیت می کردند و مرده کاری از دستش بر نمی آمد چون زورش به آن ها نمی چربید و مجبور بود کوتاه بیاید ! اگر من کارگردان بودم مرده زورش به آن ها می چربید . چون کلاس کاراته رفته بود و ما این را نمی دانستیم . همان جا می فهمیدیم . اما کارگردانه خیال پردازی من را نداشت و مرده کوتاه می آمد و پسر ها هم می رفتند و مرده را با خاک بر سریش تنها می گذاشتند . 
خوب واقعیت این است که ما توی زندگی واقعی یک مشت لوزر ِ گامبوییم که وقتی یکی توی صورت مان نگاه می کند و بهمان توهین می کند ، عرضه نداریم با موشت دخلش را بیاوریم . برای همین اگر من کارگردان بودم اجازه می دادم تماشاچی های لوزرم با دیدن این صحنه به هیجان بیایند . این کمترین خدمتی ست که می شود به لوزرها که قسمت اعظمی از بشرت را تشکیل می دهند کرد . 
من داشتم به یکی می گفتم حق ندارد سگ را کتک بزند . از این منظقی تر نمی شد . اگر سگ را بزنی سگ گازت می گیرد . چرا نگیرد ؟ دمش گرم ! گفت که دارم حوصله اش را سر می برم . در حالیکه حرف من اما و اگر نداشت ، بحث نداشت . سگ را کتک نزن . جوابش یک کلمه ست : چشم . من بودم که حوصله ام داشت سر می رفت . در جوابش هیچی نگفتم . در حالیکه اگر کارگردان فیلمی بودم که توش بازی می کردم و یکی این جوری جوابم را می داد یک مشت حوالهء صورتش می کردم . یک جوری که می افتاد روی زمین . با زانو می نشستم روی سینه اش و می گفتم عوضی ، یه بار دیگه دستتو روی اون سگ بلند کنی می کشمت ! و شوخی هم نداشتم . از نگاه ِ تهدید آمیزم می شد فهمید که شوخی ندارم . چی به اندازهء حیوان آزاری و کودک آزاری کفر آدم را توی این دنیا در می آورد ؟  

گاهی فکر می کنم اگر مادرم می فهمید دخترش هر روز چقدر توهین می شنود و  مشت که هیچی ، حتی بلد نیست با کلمه جواب آدم ها را بدهد ، چقدر حالش گرفته می شد .

۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

مامان آرام طهماسبی می گفت « شهوت کلام » و چه خوب می گفت . من نه آرام طهماسبی را می شناسم ، نه مامانش را . اما شهوت کلام را خوب می شناسم .

شهوت کلام . این چیزی ست که بهش مبتلاست . من ؟ خدای وراجی ام . اما من ته ِ همه چیزم و از من بدتر باید خیلی جفنگ باشد که بشود بدتر از من . بهش گفتم که متوجه حرفش شدم . حرفش ؟ توی جلسه در این باره صحبت کنیم . این جمله آن قدری سخت و پیچیده و سوال بر انگیز نیست که نفهمیده باشم . اما ادامه می دهد . همین جمله را دوباره مطرح می کند و باقی نامه . می نویسم متوجه حرفش شدم و بهتر است ادامه ندهیم و بگذاریم برای جلسه همان جور که خودش گفته . می نویسد برایش زحمتی نیست و چه فهمیده باشم و چه نفهمیده باشم می تواند برایم توضیح بدهد . چرا اگر یکی یک چیزی را فهمیده باید دوباره برایش توضیح بدهی ؟ چی جز میل به حرف زدن ؟ 
دلم می خواهد بنویسم حقیقتا معنای این جمله خیلی سخت است و من نمی فهمم و لطفا بیشتر توضیح بدهد که یعنی چی : این بحث را توی جلسه مطرح کنم ؟ 
بنویسد : مطرح کنم این بحث را توی جلسه . توی جلسه این بحث را مطرح کنم . 

می خواهم بدانم این جمله را به چند شکل می تواند بیان کند . بعدش چی ؟وقتی همهء شکل هاش را گفت . اگر من به نفهمیم ادامه دادم . آن وقت چی دارد برای گفتن .

۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

« دوست پسر سابقم حالا دارد استیج می بیند و به فریال رای می دهد . من اما نشسته ام به خاطراتم فکر می کنم و سرطان می گیرم . در حالیکه حقم سرطان نیست . حقم یک لیوان قهوه ست . »

من همان قدر که از آدم هایی که حیوانات را آزار می دهند و آدم هایی که کودکان را آزار می دهند بدم می آید ، از آدم هایی که توی رابطه به اسم این که آخ من خیلی عاشق بودم و فلان ،  آزار می بینند هم بدم می آید . شات گان تان را در بیاورید تا یک کم خاطره برای تان تعریف کنم . 
از دانشگاه می رسیدم ، خسته و امیدوار و خوشحال . توی میدان ونک از اتوبوس پیدا می شدم . من برای این که از دانشگاه برسم میدان ونک یک ساعت و چهل دقیقه توی اتوبوس نشسته بودم و حالا مثل خرچنگ راه می رفتم . کج کج می رفتم دستشویی میدان ونک آرایش می کردم . آرایش من شامل یک رژ لب قرمز می شد و ممم … خوب همین . من توی کیفم فقط یک رژ لب قرمز داشتم . با دماغم که از سرما بزرگ و قرمز شده بود و لب های قرمزی که به پهنای صورتم باز بود فرقی با دلقک ها نداشتم .  از همان جا پیراشکی می خریدم و توی راه می خوردم . وقتی زنگ در خانه اش را می زدم تمام رژ لب قرمزم را با پیراشکی بلعیده بودم . حالا یک خندهء گشاد بی رنگ و یک دماغ بزرگ قرمز بودم که دوست پسرم را در آغوش می گرفتم . 
توی یخچال دوست پسرم هیچی نبود . هیچ وقت هیچی نبود . برای همین به آن پیراشکی های ماسیدهء میدان ونک تن داده بودم . بعد از آن همه راه و سرما دیگر لیاقت یک فنجان قهوه را داشتم ، اما خبری از قهوه هم نبود . تنها چیزی که از آن شب ها به یاد دارم این است که توی خانه اش همیشه گرسنه و خوشحال بودم . 
یک روز صبح گفتم که گرسنه ام و دلم صبحانه می خواهد . لج کرده بودم . دیشبش فهمیده بودم دوست پسرم مسواکم را انداخته دور . مسواکم کو ؟ نمی دونم ! یعنی چی نمی دونم ؟ خوب هم می دانست . داشت آرام و یواشکی نشانه های حضورم را پاک می کرد . لج کرده بودم وگرنه من به گرسنگی عادت داشتم . صبحانه نبود . شام نبود . تولد نبود . ولنتاین و عید نبود . 
گفت صبحانه نمی خورد . عادت ندارد صبحانه بخورد . چرا خودم نمی روم یک چیزی بخرم ؟ هوووم ؟ همین جوری که دوست پسرم داشت با دوست دختر جدیدش چت می کرد و جواب اس ام های دوست دختر سابقش را می داد ،  امین رفت چند تا تخم مرغ خرید و نیمرو درست کرد و دو تایی با هم خوردیم . بعد دوتایی آمدیم بیرون . دو تایی تا سید خندان رفتیم و حرف های پیش و پا افتادهء روزمره زدیم . و بعد از آن صبحانهء دوتایی من و امین دیگر همدیگر را ندیدیم .

چرا با شات گان تان مغز پوکم را نشانه نمی گیرید که ادامه ندهم ؟

۱۳۹۴ بهمن ۱۱, یکشنبه

با این همه من نیزه را بیشتر دوست دارم . به من شبیه تر است . با نیزه توی خیابان ها بدوم و فریاد بزنم . شما هم با شات گان تان . با تانک ، کلاشینکف . هر چی . بهر حال بیایید دست از گفت و گو بر داریم . هیچ چیز به اندازهء گفت و گو مائوس کننده نیست !‌

الان شما می گویید آدم باید فرزند زمان خودش باشد. نیزه ؟ پوووف ! 
من هم قبول دارم . من فکر می کنم می توانم جای نیزه شات گانم را در بیاورم و اول اجازه بدهم دوست پسر سابقم حرفش را بزند . چون نمی داند من شات گان دارم و من از این بابت خیلی خوشحالم . دارد بی وقفه مزخرف می گوید . بعد خیلی خونسرد و فلان شات گانم را در بیاورم و مغزش را بپاشم روی دیوار . 
می توانیم از سلاح های امروزی استفاده کنیم . حتی می توانیم سر کوچه های مان سنگر بندی کنیم . و لیست مان را در بیاوریم و به آدم های توی لیست مان شلیک کنیم . من لیست بلند بالایی دارم از آدم هایی که حضورشان توی این دنیا جفاست . یعنی شما با همان منطق گفت و گوی تان می توانید بگویید مگه جای تو رو تنگ کردن ؟ که باید بگویم بله . تنگ کرده اند . خیلی هم تنگ کرده اند . اگر نکرده بودند هم فرقی نمی کرد . این موضوع هیچ ربطی به جا و تنگی و منابع کرهء زمین که رو به اتمام است ندارد . اگر سه تا کرهء زمین هم داشتیم و جا برای همه بود باز هم بودن شان جفا بود . 

همین حالا داشتم فیس بوک را بالا پایین می کردم . بالا پایین کردن ـ دقیقا همان کاری بود که داشتم می کردم . با سرعت زیادی می آمدم پایین ، می رسید به آن جایی که ادامه اش می خواست لود شود . من بی آن که فرصتی بهش بدهم بر می گشتم بالا و همان مسیر را می آمدم پایین که حالا کمی بیشتر لود شده بود . توی این بالا پایین کردن ها آدم هیچی جز عکس پروفایل پیکچر هایی که عوض شده اند را نمی بیند و فقط فرصت دارد روی قلب زیر شان کلیک کند. بی آن که آن عکس ها حقیقتا خوب باشند . من توی لایک کردن عکس پروفایل پیکچرها هیچ وقت خساست نمی کنم . یعنی فکر نمی کنم یک لایک کوفتی من چندان ارزشی داشته باشد و هر جا لازم باشد دریغش نمی کنم . توی همان بالا پایین کردن ها بود که دیدم یکی مطلبی را شیر کرده با این عنوان : انتقام یک مرد از دوستش که دختر ۷ سالهء او را مورد آزار جنسی قرار داده بود / متهم در دادگاه : از قتل پشیمان … اگر می خواستیم بدانیم متهم از قتل پشیمان هست یا نیست یا چی باید کلیک می کردیم روی صفحه و خبر را می خواندیم . من کلیک نکردم . برایم مهم نبود متهم پشیمان هست یا نیست یا چی . هر چند ترجیح می دادم متهم پشیمان نباشد . برایم مهم نبود کدام احمقی این خبر را شیر کرده . متهم ، دختر هفت ساله ، آرشی که این خبر را با ما قسمت کرده بود و ... جز مقتول که دیگر زنده نبود و کاریش نمی شد کرد ، همه می توانستند به حیات خود ادامه دهند ، اما خوب من توی لیست دوستانم کسی را داشتم که این خبر را لایک کرده بود . احمق ! 

۱۳۹۴ بهمن ۹, جمعه

حتی الان دارم رزومه می نویسم برای این که بروم سر کار . من یک روز از عمرم را هم توی انتشاراتی کار نکرده ام . با این همه نوشته ام یک سالی توی انتشاراتی مشغول به کار بوده ام . اما این دروغ بی شرمانه هم مایهء ننگم نیست .

فکر کردم تا انتخابات لال می میرم و روز انتخابات یک جور سوسکی ِ بی سرو صدایی می روم رای می دهم که کسی بو نبرد بس که این اصلاح طلب ها مبتذل و مایهء ننگند و ننگ به نیرنگ شان . بعد از دوستی و معاشرت با دوست پسر سابقم که بدجوری مایهء خجالتم بود و به هیچ کس نمی گفتم هنوز که زنگ می زند یادم می رود چه فلانی بوده و مثل  اسب یورتمه می روم سمت تلفن ، این اصلاح طلب ها و رای دادن به لیست شان است که شرمنده ام می کند . باقی زندگی ام چیزی برای مخفی کاری و فلان ندارد . 
آره پسره بدجوری مایهء ننگم بود . 
آخرین بار در جواب مزخرفاتش حرف هایی زدم که از آن بدتر نمی شد . اما آن حرف ها حق مطلب را ادا نمی کرد . من فقط داشتم کلمات خودش را تکرار می کردم و هیچ خلاقیتی که شایستهء من باشد توی حرف هایم نبود. هر چی فکر می کنم می بینم لیاقتش بدتر از این ها بود . ترجیح می دادم با لگد بزنم به فلانش . چی شد که آدم ها فکر کردند باید با گفت و گو مشکلات شان را حل کنند . من به نیزه رای می دهم . مثل اجداد غارنشینم . نیزه ام را از توی کمد در می آوردم و می گرفتم بالای سرم و فریادزنان می دویدم سمت خانه شان . گفت و گو بی معنی ترین اتفاقی بود که بین ما جریان داشت . هر چی فکر می کنم می بینم تنها چیزی که آرامم می کرد دیدن صحنه ای بود که خون داشت از شکمش فواره می زد و سعی می کرد با دست هاش محتویات درون شکمش را بر گرداند و خوب من کارم را خوب بلدم . هیچی سر جاش بر نمی گشت . 
همین جوری که به این ها فکر می کردم الناز برایم نوشت که سگ یک قابلیتی داره . گاز . که اونم عصبانیه یا افسرده استفاده می کنه . خیلی کیف کردم از حرفش . فهمیدم آدم با شعوری ست که منطق نیزه را خوب می فهمد و ای کاش تعداد آدم هایی مثل الناز توی این دنیا بیشتر بود و می شد نیزه ها را کم کم از توی کمد در آورد . 
و ای کاش تمام این سال ها با همین منطق زندگی می کردم تا دوست پسر سابقم با منطق وقاحت و دیوثی این بلاها را سرم نمی آورد . 

اگر روز دیگری بود یاد آوری این ها اوقاتم را تلخ می کرد . اما حالا ، صورتم پنج تا جوش زده ، گرسنه ام ، ماشین خراب شد و من همین جوری رهاش کردم توی خیابان و برگشتم خانه . خیابان ها سرد و تاریک است و من همش دارم به ماشین و جوش های صورتم فکر می کنم . در حالیکه می توانم با فکر کردن به محتویات داخل شکم دوست پسر سابقم که افتاده روی زمین ، از فکر ماشین رها شوم .