فکر کردم تا انتخابات لال می میرم و روز انتخابات یک جور سوسکی ِ بی سرو صدایی می روم رای می دهم که کسی بو نبرد بس که این اصلاح طلب ها مبتذل و مایهء ننگند و ننگ به نیرنگ شان . بعد از دوستی و معاشرت با دوست پسر سابقم که بدجوری مایهء خجالتم بود و به هیچ کس نمی گفتم هنوز که زنگ می زند یادم می رود چه فلانی بوده و مثل اسب یورتمه می روم سمت تلفن ، این اصلاح طلب ها و رای دادن به لیست شان است که شرمنده ام می کند . باقی زندگی ام چیزی برای مخفی کاری و فلان ندارد .
آره پسره بدجوری مایهء ننگم بود .
آخرین بار در جواب مزخرفاتش حرف هایی زدم که از آن بدتر نمی شد . اما آن حرف ها حق مطلب را ادا نمی کرد . من فقط داشتم کلمات خودش را تکرار می کردم و هیچ خلاقیتی که شایستهء من باشد توی حرف هایم نبود. هر چی فکر می کنم می بینم لیاقتش بدتر از این ها بود . ترجیح می دادم با لگد بزنم به فلانش . چی شد که آدم ها فکر کردند باید با گفت و گو مشکلات شان را حل کنند . من به نیزه رای می دهم . مثل اجداد غارنشینم . نیزه ام را از توی کمد در می آوردم و می گرفتم بالای سرم و فریادزنان می دویدم سمت خانه شان . گفت و گو بی معنی ترین اتفاقی بود که بین ما جریان داشت . هر چی فکر می کنم می بینم تنها چیزی که آرامم می کرد دیدن صحنه ای بود که خون داشت از شکمش فواره می زد و سعی می کرد با دست هاش محتویات درون شکمش را بر گرداند و خوب من کارم را خوب بلدم . هیچی سر جاش بر نمی گشت .
همین جوری که به این ها فکر می کردم الناز برایم نوشت که سگ یک قابلیتی داره . گاز . که اونم عصبانیه یا افسرده استفاده می کنه . خیلی کیف کردم از حرفش . فهمیدم آدم با شعوری ست که منطق نیزه را خوب می فهمد و ای کاش تعداد آدم هایی مثل الناز توی این دنیا بیشتر بود و می شد نیزه ها را کم کم از توی کمد در آورد .
و ای کاش تمام این سال ها با همین منطق زندگی می کردم تا دوست پسر سابقم با منطق وقاحت و دیوثی این بلاها را سرم نمی آورد .
اگر روز دیگری بود یاد آوری این ها اوقاتم را تلخ می کرد . اما حالا ، صورتم پنج تا جوش زده ، گرسنه ام ، ماشین خراب شد و من همین جوری رهاش کردم توی خیابان و برگشتم خانه . خیابان ها سرد و تاریک است و من همش دارم به ماشین و جوش های صورتم فکر می کنم . در حالیکه می توانم با فکر کردن به محتویات داخل شکم دوست پسر سابقم که افتاده روی زمین ، از فکر ماشین رها شوم .