۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

مامان آرام طهماسبی می گفت « شهوت کلام » و چه خوب می گفت . من نه آرام طهماسبی را می شناسم ، نه مامانش را . اما شهوت کلام را خوب می شناسم .

شهوت کلام . این چیزی ست که بهش مبتلاست . من ؟ خدای وراجی ام . اما من ته ِ همه چیزم و از من بدتر باید خیلی جفنگ باشد که بشود بدتر از من . بهش گفتم که متوجه حرفش شدم . حرفش ؟ توی جلسه در این باره صحبت کنیم . این جمله آن قدری سخت و پیچیده و سوال بر انگیز نیست که نفهمیده باشم . اما ادامه می دهد . همین جمله را دوباره مطرح می کند و باقی نامه . می نویسم متوجه حرفش شدم و بهتر است ادامه ندهیم و بگذاریم برای جلسه همان جور که خودش گفته . می نویسد برایش زحمتی نیست و چه فهمیده باشم و چه نفهمیده باشم می تواند برایم توضیح بدهد . چرا اگر یکی یک چیزی را فهمیده باید دوباره برایش توضیح بدهی ؟ چی جز میل به حرف زدن ؟ 
دلم می خواهد بنویسم حقیقتا معنای این جمله خیلی سخت است و من نمی فهمم و لطفا بیشتر توضیح بدهد که یعنی چی : این بحث را توی جلسه مطرح کنم ؟ 
بنویسد : مطرح کنم این بحث را توی جلسه . توی جلسه این بحث را مطرح کنم . 

می خواهم بدانم این جمله را به چند شکل می تواند بیان کند . بعدش چی ؟وقتی همهء شکل هاش را گفت . اگر من به نفهمیم ادامه دادم . آن وقت چی دارد برای گفتن .

۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

« دوست پسر سابقم حالا دارد استیج می بیند و به فریال رای می دهد . من اما نشسته ام به خاطراتم فکر می کنم و سرطان می گیرم . در حالیکه حقم سرطان نیست . حقم یک لیوان قهوه ست . »

من همان قدر که از آدم هایی که حیوانات را آزار می دهند و آدم هایی که کودکان را آزار می دهند بدم می آید ، از آدم هایی که توی رابطه به اسم این که آخ من خیلی عاشق بودم و فلان ،  آزار می بینند هم بدم می آید . شات گان تان را در بیاورید تا یک کم خاطره برای تان تعریف کنم . 
از دانشگاه می رسیدم ، خسته و امیدوار و خوشحال . توی میدان ونک از اتوبوس پیدا می شدم . من برای این که از دانشگاه برسم میدان ونک یک ساعت و چهل دقیقه توی اتوبوس نشسته بودم و حالا مثل خرچنگ راه می رفتم . کج کج می رفتم دستشویی میدان ونک آرایش می کردم . آرایش من شامل یک رژ لب قرمز می شد و ممم … خوب همین . من توی کیفم فقط یک رژ لب قرمز داشتم . با دماغم که از سرما بزرگ و قرمز شده بود و لب های قرمزی که به پهنای صورتم باز بود فرقی با دلقک ها نداشتم .  از همان جا پیراشکی می خریدم و توی راه می خوردم . وقتی زنگ در خانه اش را می زدم تمام رژ لب قرمزم را با پیراشکی بلعیده بودم . حالا یک خندهء گشاد بی رنگ و یک دماغ بزرگ قرمز بودم که دوست پسرم را در آغوش می گرفتم . 
توی یخچال دوست پسرم هیچی نبود . هیچ وقت هیچی نبود . برای همین به آن پیراشکی های ماسیدهء میدان ونک تن داده بودم . بعد از آن همه راه و سرما دیگر لیاقت یک فنجان قهوه را داشتم ، اما خبری از قهوه هم نبود . تنها چیزی که از آن شب ها به یاد دارم این است که توی خانه اش همیشه گرسنه و خوشحال بودم . 
یک روز صبح گفتم که گرسنه ام و دلم صبحانه می خواهد . لج کرده بودم . دیشبش فهمیده بودم دوست پسرم مسواکم را انداخته دور . مسواکم کو ؟ نمی دونم ! یعنی چی نمی دونم ؟ خوب هم می دانست . داشت آرام و یواشکی نشانه های حضورم را پاک می کرد . لج کرده بودم وگرنه من به گرسنگی عادت داشتم . صبحانه نبود . شام نبود . تولد نبود . ولنتاین و عید نبود . 
گفت صبحانه نمی خورد . عادت ندارد صبحانه بخورد . چرا خودم نمی روم یک چیزی بخرم ؟ هوووم ؟ همین جوری که دوست پسرم داشت با دوست دختر جدیدش چت می کرد و جواب اس ام های دوست دختر سابقش را می داد ،  امین رفت چند تا تخم مرغ خرید و نیمرو درست کرد و دو تایی با هم خوردیم . بعد دوتایی آمدیم بیرون . دو تایی تا سید خندان رفتیم و حرف های پیش و پا افتادهء روزمره زدیم . و بعد از آن صبحانهء دوتایی من و امین دیگر همدیگر را ندیدیم .

چرا با شات گان تان مغز پوکم را نشانه نمی گیرید که ادامه ندهم ؟

۱۳۹۴ بهمن ۱۱, یکشنبه

با این همه من نیزه را بیشتر دوست دارم . به من شبیه تر است . با نیزه توی خیابان ها بدوم و فریاد بزنم . شما هم با شات گان تان . با تانک ، کلاشینکف . هر چی . بهر حال بیایید دست از گفت و گو بر داریم . هیچ چیز به اندازهء گفت و گو مائوس کننده نیست !‌

الان شما می گویید آدم باید فرزند زمان خودش باشد. نیزه ؟ پوووف ! 
من هم قبول دارم . من فکر می کنم می توانم جای نیزه شات گانم را در بیاورم و اول اجازه بدهم دوست پسر سابقم حرفش را بزند . چون نمی داند من شات گان دارم و من از این بابت خیلی خوشحالم . دارد بی وقفه مزخرف می گوید . بعد خیلی خونسرد و فلان شات گانم را در بیاورم و مغزش را بپاشم روی دیوار . 
می توانیم از سلاح های امروزی استفاده کنیم . حتی می توانیم سر کوچه های مان سنگر بندی کنیم . و لیست مان را در بیاوریم و به آدم های توی لیست مان شلیک کنیم . من لیست بلند بالایی دارم از آدم هایی که حضورشان توی این دنیا جفاست . یعنی شما با همان منطق گفت و گوی تان می توانید بگویید مگه جای تو رو تنگ کردن ؟ که باید بگویم بله . تنگ کرده اند . خیلی هم تنگ کرده اند . اگر نکرده بودند هم فرقی نمی کرد . این موضوع هیچ ربطی به جا و تنگی و منابع کرهء زمین که رو به اتمام است ندارد . اگر سه تا کرهء زمین هم داشتیم و جا برای همه بود باز هم بودن شان جفا بود . 

همین حالا داشتم فیس بوک را بالا پایین می کردم . بالا پایین کردن ـ دقیقا همان کاری بود که داشتم می کردم . با سرعت زیادی می آمدم پایین ، می رسید به آن جایی که ادامه اش می خواست لود شود . من بی آن که فرصتی بهش بدهم بر می گشتم بالا و همان مسیر را می آمدم پایین که حالا کمی بیشتر لود شده بود . توی این بالا پایین کردن ها آدم هیچی جز عکس پروفایل پیکچر هایی که عوض شده اند را نمی بیند و فقط فرصت دارد روی قلب زیر شان کلیک کند. بی آن که آن عکس ها حقیقتا خوب باشند . من توی لایک کردن عکس پروفایل پیکچرها هیچ وقت خساست نمی کنم . یعنی فکر نمی کنم یک لایک کوفتی من چندان ارزشی داشته باشد و هر جا لازم باشد دریغش نمی کنم . توی همان بالا پایین کردن ها بود که دیدم یکی مطلبی را شیر کرده با این عنوان : انتقام یک مرد از دوستش که دختر ۷ سالهء او را مورد آزار جنسی قرار داده بود / متهم در دادگاه : از قتل پشیمان … اگر می خواستیم بدانیم متهم از قتل پشیمان هست یا نیست یا چی باید کلیک می کردیم روی صفحه و خبر را می خواندیم . من کلیک نکردم . برایم مهم نبود متهم پشیمان هست یا نیست یا چی . هر چند ترجیح می دادم متهم پشیمان نباشد . برایم مهم نبود کدام احمقی این خبر را شیر کرده . متهم ، دختر هفت ساله ، آرشی که این خبر را با ما قسمت کرده بود و ... جز مقتول که دیگر زنده نبود و کاریش نمی شد کرد ، همه می توانستند به حیات خود ادامه دهند ، اما خوب من توی لیست دوستانم کسی را داشتم که این خبر را لایک کرده بود . احمق ! 

۱۳۹۴ بهمن ۹, جمعه

حتی الان دارم رزومه می نویسم برای این که بروم سر کار . من یک روز از عمرم را هم توی انتشاراتی کار نکرده ام . با این همه نوشته ام یک سالی توی انتشاراتی مشغول به کار بوده ام . اما این دروغ بی شرمانه هم مایهء ننگم نیست .

فکر کردم تا انتخابات لال می میرم و روز انتخابات یک جور سوسکی ِ بی سرو صدایی می روم رای می دهم که کسی بو نبرد بس که این اصلاح طلب ها مبتذل و مایهء ننگند و ننگ به نیرنگ شان . بعد از دوستی و معاشرت با دوست پسر سابقم که بدجوری مایهء خجالتم بود و به هیچ کس نمی گفتم هنوز که زنگ می زند یادم می رود چه فلانی بوده و مثل  اسب یورتمه می روم سمت تلفن ، این اصلاح طلب ها و رای دادن به لیست شان است که شرمنده ام می کند . باقی زندگی ام چیزی برای مخفی کاری و فلان ندارد . 
آره پسره بدجوری مایهء ننگم بود . 
آخرین بار در جواب مزخرفاتش حرف هایی زدم که از آن بدتر نمی شد . اما آن حرف ها حق مطلب را ادا نمی کرد . من فقط داشتم کلمات خودش را تکرار می کردم و هیچ خلاقیتی که شایستهء من باشد توی حرف هایم نبود. هر چی فکر می کنم می بینم لیاقتش بدتر از این ها بود . ترجیح می دادم با لگد بزنم به فلانش . چی شد که آدم ها فکر کردند باید با گفت و گو مشکلات شان را حل کنند . من به نیزه رای می دهم . مثل اجداد غارنشینم . نیزه ام را از توی کمد در می آوردم و می گرفتم بالای سرم و فریادزنان می دویدم سمت خانه شان . گفت و گو بی معنی ترین اتفاقی بود که بین ما جریان داشت . هر چی فکر می کنم می بینم تنها چیزی که آرامم می کرد دیدن صحنه ای بود که خون داشت از شکمش فواره می زد و سعی می کرد با دست هاش محتویات درون شکمش را بر گرداند و خوب من کارم را خوب بلدم . هیچی سر جاش بر نمی گشت . 
همین جوری که به این ها فکر می کردم الناز برایم نوشت که سگ یک قابلیتی داره . گاز . که اونم عصبانیه یا افسرده استفاده می کنه . خیلی کیف کردم از حرفش . فهمیدم آدم با شعوری ست که منطق نیزه را خوب می فهمد و ای کاش تعداد آدم هایی مثل الناز توی این دنیا بیشتر بود و می شد نیزه ها را کم کم از توی کمد در آورد . 
و ای کاش تمام این سال ها با همین منطق زندگی می کردم تا دوست پسر سابقم با منطق وقاحت و دیوثی این بلاها را سرم نمی آورد . 

اگر روز دیگری بود یاد آوری این ها اوقاتم را تلخ می کرد . اما حالا ، صورتم پنج تا جوش زده ، گرسنه ام ، ماشین خراب شد و من همین جوری رهاش کردم توی خیابان و برگشتم خانه . خیابان ها سرد و تاریک است و من همش دارم به ماشین و جوش های صورتم فکر می کنم . در حالیکه می توانم با فکر کردن به محتویات داخل شکم دوست پسر سابقم که افتاده روی زمین ، از فکر ماشین رها شوم . 

۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

« پرسپولیس استقلال اهواز را برده بود . ما صدر جدول بودیم . هر چند وضع مان چندان تعریفی نداشت . »

من دیر خیلی دیر فهمیدم این تو نبودی که دوستش داشتم . تو بدترین بودی . اشتباه ترین بودی . 
شاید خودت ، خودِ جدای از آیسا ، خودِ کنار یکی دیگر که دوستش داشتی ، این همه بد نبودی . دوست دارم این جوری فکر کنم . که تو همیشه این همه دروغ نمی گویی . این همه بد نیستی . اما با من بدترین بودی و من دوستت داشتم . 
نه تو را که عشق را ، عاشق شدن را دوست داشتم . می فهمی که ؟ آدم از یک جایی توی سیزده سالگی می فهمد باید یکی را دوست تر داشته باشد از همه . یک جور دیگر . بعد می فهمد خیلی وقت کم است و باید دوید . همین جوری که همت را می رود به غرب و غرب تر و برف می بارد آرام و یکنواخت ، یک جور پیرمردی فکر می کند که این همهء تقدیر من بود ! همهء سهم من از عشق . اشتباه ترین اتفاق دنیا . جایی نزدیک کرج ، تن می دهد به اشتباه . 

تابستان هزار سال بعد ، من داشتم به عکس هدایت روی دیوار نگاه می کردم . و به کمد بی قوارهء اتاق خواب .  تو به من گفتی تمام این سال ها یکی دیگر را دوست داشتی . چرا بعد از این همه سال ؟ چرا به من ؟ من کسی را نداشتم . همین جوری که می شنیدم هی فکر می کردم به کی بگویم ؟ هی فکر می کردم چرا یکی باید عکس هدایت را بزند به دیوار اتاق خواب ؟ و آفتاب بعد از ظهر افتاده بود روی فرش و صدای خندهء ساره می آمد . 

زمستان هزار سال بعد ، جایی رو به روی کوه های سفید از برف ، ساعت یازده شب ، تو دیگر نبودی و من ایستاده بودم توی مه و ها می کردم توی سرمای هوا و فکر می کردم زندگی بی تو چقدر قشنگ است . 

۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه


۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

یعنی من قرار است تا آخر عمر راجع به سی سالگی بنویسم ؟

برای همین بلند شدم و طرز تهیهء کوکوسبزی را گوگل کردم . می آمد می دید مثل دو تا تاپالهء گاو پخش شده ایم روی تخت و کنده نمی شویم . ساعت به یازده نزدیک می شد و باید بیدار می شدیم . اما برای چه کاری ؟ ما سر کار نمی رفتیم . دانشگاه نمی رفتیم . یوگا نمی کردیم . زیر هیچ پتیشنی را امضا نمی کردیم و تاپالهء گاو بودیم . این تصویری بود که من از خودمان داشتم . اما بابا نمی توانست این تصویر متعفن را داشته باشد چون بابا بود و می خواست تحت هر شرایطی به ما ببالد . هر چند حالا دیگر می دانست که ما هیچ چیزی برای بالیدن نداریم . اما نمی خواست باور کند که ما هیچی نیستیم . اما من می دانستم . آدم توی سی سالگی دربارهء خودش بدجوری بی رحم می شود . این که می گویم بدجوری بی رحم یعنی به اندازهء کافی بی رحم نیستم . یعنی انگار دارم اغراق می کنم و تاپالهء گاو نیستم و چون نسبت به خودم بی رحمم این جوری می گویم . اما واقعیت این است که آدم توی سی سالگی واقع بین می شود . مثل قیامت همهء نقاب ها فرو می ریزد و آدم خودش را همان جوری می بیند که هست . نه آن جوری که دلش می خواهد باشد . دیگر هیچ دوستی ندارد که بهش بگوید نه آیسا ! تو آنقدر ها هم تاپاله نیستی . و از همیشه ، حتی از تمام جشن تولد های تنهاییش هم تنها تر و تاپاله تراست . و تک تک نوتیفیکیشن های فیس بوکش خوشحالش می کند . آخ آخ ! حتی یک تاپالهء گاو هم این همه احمق نیست .