۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

۴۸

یکی با عصا تق تق می آید و دور می شود . چند نفر توی باد راه می روند  ، لخ لخ . یکی می دود . و یک کم آن ورتر چند نفر می رقصند . هیچ کدامشان را نمی بینم . می شنوم .
من پشت شمشادها دراز کشیده ام . صبح یک کم ابری یک شنبه شانزده شهریور است .
از « حاضر ـ آماده ها » ـ شماره چهل و هشت

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

کی باورش می شد یه روز خیابونای تهران واسه خاطر ما تعطیل بشه ؟


همه مایی که نشسته بودیم توی اون اتاق تاریک و فیلم اعتراضای استانبول رو می دیدیم قلب مون داشت از سینه در میومد . دلمون می خواست چراغا تا ابد خاموش بمونه تا یک دل سیر گریه کنیم . یه دل سیر داد بزنیم . لحظه های نفس گیری بود . فکر کردم جای ما این جا نیست ، نه حتی وسط میدون آزادی . جای ما استانبوله . هر جا که بشه داد زد . دلیلش برام فرقی نمی کرد . دلم میخواست برم توی خیابون و داد بزنم . اصلا واسه دل خودم . واسه مهران که بهم دروغ گفته بود . واسه گربه م که یه دست نداشت . واسه سیصد تومن پول تاکسی که اضافه تر داده بودم . همین قدر کوچیک . چیزای گنده نمی خواستم . برام مهم نبود چیزی سرم باشه یا نه . این چیزای کوچیک بود که داشت خفه م می کرد . خفه مون می کرد .
چیزای گنده انقد گنده بود که بهش فکرم نمی کردیم . سخت بود . طاقت فرسا بود . دور بود .
گاهی فک می کردم خوش به حال من که خیابونای هشتاد و هشت رو دوییدم. خوش به حال من که آزادی رو از دور دیدم . لذت دیدنش توفیر داشت با رسیدن بهش . وقتی دیدمش خیلی کیف کردم . الله و اکبر . چقد زیادیم . مست بودیم تا خود میدون . من آدما رو همون هشتاد و هشت قاب کردم تا ابد . دوست دارم آزاده رو اون جوری یادم بیاد . آزادهء هشتاد و هشت . محمود واسه من موند رو نرده های وسط خیابون انقلاب : « خیلی زیادیم ! خیلی » امین داره می دوئه تو میدون ونک . همین جور که می خنده . حسین تا خود میدون با منه . همه رو گم کردیم و باکیمون نیست . اون جا گم کردیم که موندیم تا کروبی رو ببینیم و بقیه رفتن که زودتر آزادی رو . شیخ می گه این صدای تیره . « ـ بی خیال ! تیر کجا بود ؟ » بود . تیر بود . خیلی هم تیر بود .
شیوای چهلم ندا . آیدای ولیعصر . سایهء مرداد .
آیلار رای می ده به خاطر دل ما . نه به خاطر میر حسین . من رای می دم ، به خاطر خود میر حسین . بس که گله . خواهره که عزیز ترین منه ، قشنگ ترین منه ، رای می ده . با من خیابونا رو می دوئه . هیچی دستامونو از هم جدا نمی کنه . با من اشک می ریزه . با من امیدواره . با من نا امیده . حالا که نیست . اما بود . همشو بود . تا اون جاش گه قشنگ بود و ارزششو داشت بود . تا « یا حسین ، میر حسین » ِ میدون ونک . اصلا من رای دادم واسه همون شب میدون ونک که یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه توی خیابون داد بزنم « یا حسین ، میر حسین » فکر کردم ای کاش فراز بود . گلریز بود . محمد بود . دایی بود . روناک بود . فکر کردم ارزششو داشت که موندیم واسه همین یه شب . آدم برلین باشه و یکی بهش زنگ بزنه از وسط تهران که بشنوه مردم دارن داد می زنن « حصر باید بشکنه . » پوف ! لابد این تنها شبیه که همهء اونا که رفتن دلشون می خواست توی خود خیابونای کثافت تهران باشن . بین این همه خنده . بین دستبندای سبز .
از وقتی خواهره رفته فکر می کنم اگه میر حسین آزاد بشه و این جا نباشه چه حیف ! ای کاش بشه . این تنها چیزیه که دلم می خواد . که آزاد بشه و خواهره این جا باشه . بعدش دیگه هیچی . هر چی بشه هیچی . همینش کیف ته دنیاست . 

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

۷۲۳


الناز هنوز خواب است و موهاش ریخته دور سرش و نه موهاش که پاهاش را می توانم از این جا که نشسته ام ببینم .
صدای کتری می آید که دارد می جوشد و صدای پاهای شاهین که دارد راه می رود ، بی ان که بتوانم ببینمش . 
صبح سه شنبه ، چهارم شهریور است .
از « حاضر ـ آماده ها » - شماره هفتصد و بیست و سه

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

« بعضی وقت ها شده که از مدرسه یا جای دیگری رفته ام و حتی خودم هم ندانسته ام که دارم می روم . این طوری خوشم نمی آید . برایم فرقی نمی کند خداحافظی غمناک باشد یا سخت باشد ، ولی دلم می خواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم می روم . اگر آدم نداند حالش بدتر می شود . » *

هولدن راست می گفت . حالا حواسم به رفتنم هست . به ماندنم حتی . بودنم . گاهی نفس کشیدنم .
فکر می کنم ای کاش آن سال ها را ، آن خانه ها را و آن کافه ها را بیشتر زندگی کرده بودم . ای کاش آن شهر ها را بیشتر راه رفته بودم . نه حتی بیشتر که عمیق تر . ای کاش وقتی می خندیدم ، آن جور بی خیال ، می دانستم سرخوشم . خوبم . آرامم . پیش از آن که دروغ تمام این سال ها لذت آرام زندگی را ازم بگیرد .
حالا صبح که می شود و صدای گله را که می شنوم می پرم پنجره را باز می کنم که گله را ببینم . نیست . این جا نمی شود جهت صدا را فهمید . گله هیچ جا نیست . با این همه گوش هام را پر می کنم از صداش . عمیق . هر چند نمی خندم بی خیال با این همه می خواهم بدانم سرخوشم ، خوبم . آرامم . می روم توی حیاط . پیش از آن که زندگیم را از سر بگیرم . درخت ها را نگاه می کنم . کوه را . یک پرنده قشنگ می بینم سر دیوار و می بلعمش . مثل یک قورباغه . آرام راه می روم که صدای طبیعت را بشنوم . زبانم را می آورم بیرون ، ناگهانی و می بلعمش . گل های روی میز را می بلعم . هوا را . سگه کنارم راه می رود . نه آرام . قسمتی از طبیعت است . می دود . می بلعمش . با عشق . با روح زخم خورده ام . که گاهی مثل این روزها زخمش می سوزد .
فراز نوشته بود : « غر جزء جدایی نا پذیر منه . معنیش این نیست که اوضاع بده »

* عنوان نوشته قسمتی از کتاب « ناطور دشت » 

۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

ولی من دوباره لباس عوض می کنم چون می خواهم برازنده ترین باشم !

صدای رحمان و علی از توی اتاق می آید . من از صداها خیلی خوشم می آید. از صدای آدم ها وقتی از خواب بیدار شده اند و هنوز توی رختخوابند یا وقتی می خواهند بخوابند و هنوز بیدارند و صداشان بی رمق است و گاهی می خندند آرام . من صبح ها زود بیدار می شوم چون خیلی استرسی ام و کسی بیدار نیست که باهاش حرف های اول صبحی بزنم و بگویم که چه خواب بی ربطی دیدم یا چه خواب خنده داری دیدم یا دیشب چه خنک بود و پاییز شده چه زود . آرام از اتاق می آیم بیرون تا صدام کسی را بیدار نکند و فکر می کنم دیشب چه خنک بود و پاییز شده چه زود . پنجره ها را باز می کنم و نفس های عمیق اول صبحی می کشم .
صبج جمعه است . بابا نوشته دوستم دارد . یک بوس آبدار خیلی بیریخت ِ وایبری هم برام فرستاده . بابا استیکر های وایبر را خیلی دوست دارد . ما را هم خیلی دوست دارد . برای همین هی از این استیکر ها می فرستد که بگوید شب مان بخیر و صبح مان بخیر و  گاتا گو و پلیز و چیز های با ربط و بی ربط دیگری از این دست . من خوشم می آید بابا را می بینم که نشسته جلوی تلوزیون و ناجیه غلامی با آن لبخند ابلهش دارد می گوید فرجی دانا رای اعتماد نگرفته از مجلس و غزه را به خاک و خون کشیده اند و داعش ویدیویی از مرگ یک خبرنگار امریکایی پخش کرده و بابا لبخند روی لبش دارد استیکر های قشنگ ِ زشتش را می فرستد . خوشم می آید مامان را می بینم که دراز کشیده روی تخت و دارد یک چیز هایی را پاک می کند از توی وایبرش و یک چیزهایی را اضافه می کند و مرتب می کند و من هی لباس عوض می کنم که برازنده باشم و خودم را توی آینه نگاه می کنم و می گویم مامان خوب شدم و مامان بی آن که نگاهم کند می گوید عالی !

شاید دروغ گو ها به بهشت نروند ، اما آن ها که تن می دهند به دروغ قطعا می روند ته جهنم .

آفتاب افتاده روی پاهام . اما آفتابش گرم نیست . آرام است . آفتاب از صبح شروع می شود , از روی گلدان ها . آرام می آید جلو می رسد روی میز . می رود روی گاز ، روی ظرف های توی ظرفشویی ، پوستر های روی دیوار . بعد از ظهر ها می آید پایین . دراز می شود روی تخت .
غروب تمام می شود .
« مونته دیدیو » اری دلوکا را می خوانم که یادم می افتد به مهران . نه خودش . دروغش . مهران دروغ زیاد می گفت . دروغ های بزرگ . دروغ های کوچک ِ پیش و پا افتاده . من هیچی نمی گفتم . بیشتر نمی فهمیدم . می فهمیدم هم نمی گفتم . نگاهش می کردم . من را دروغ خلع سلاح می کند . نمی فهمم چرا آدم باید دروغ بگوید . می فهمم آدم به مادرش دروغ می گوید . به پدرش . اما این که به دوستت دروغ بگویی را نمی فهمم . خیلی حقیر و غم انگیز است وقتی توی چشم کسی دروغ می گویی . آدم هر وقت نخواست می گذارد می رود . دروغ چرا وقتی تا قبر . هوم ؟  نه از روی مزاح . جدا .
من را آدم ها خلع سلاح می کنند اصلا . بیشتر هیچی نمی گویم . می شنوم . قبلا می گفتم . حالا غمگین نیستم . بداخلاق هم نیستم . آن وقت ها بودم . چون نمی فهمیدم چرا مهران این همه دروغ می گوید وقتی می تواند برود . بی دروغ . نمی فهمیدم چی نگهش داشته .

وقتی رفتم که دیگر از دروغ انباشته شده بودم . داشتم لبریز می شدم . خیلی نا امید کننده بود . مهران گفت امیدوار است خاطرات خوبش بماند . من فکر کردم ای کاش این سال ها ، این اسم ، هیچیش نماند . حتی یک لحظه اش . 
حالا بیشتر خسته ام . روحم زخم خورده . آن وقت ها که می شنیدم فکر نمی کردم دروغ هاش تا این همه بماند با من . تا آفتاب بعد از ظهر شهویور نود و سه .