۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

ولی من دوباره لباس عوض می کنم چون می خواهم برازنده ترین باشم !

صدای رحمان و علی از توی اتاق می آید . من از صداها خیلی خوشم می آید. از صدای آدم ها وقتی از خواب بیدار شده اند و هنوز توی رختخوابند یا وقتی می خواهند بخوابند و هنوز بیدارند و صداشان بی رمق است و گاهی می خندند آرام . من صبح ها زود بیدار می شوم چون خیلی استرسی ام و کسی بیدار نیست که باهاش حرف های اول صبحی بزنم و بگویم که چه خواب بی ربطی دیدم یا چه خواب خنده داری دیدم یا دیشب چه خنک بود و پاییز شده چه زود . آرام از اتاق می آیم بیرون تا صدام کسی را بیدار نکند و فکر می کنم دیشب چه خنک بود و پاییز شده چه زود . پنجره ها را باز می کنم و نفس های عمیق اول صبحی می کشم .
صبج جمعه است . بابا نوشته دوستم دارد . یک بوس آبدار خیلی بیریخت ِ وایبری هم برام فرستاده . بابا استیکر های وایبر را خیلی دوست دارد . ما را هم خیلی دوست دارد . برای همین هی از این استیکر ها می فرستد که بگوید شب مان بخیر و صبح مان بخیر و  گاتا گو و پلیز و چیز های با ربط و بی ربط دیگری از این دست . من خوشم می آید بابا را می بینم که نشسته جلوی تلوزیون و ناجیه غلامی با آن لبخند ابلهش دارد می گوید فرجی دانا رای اعتماد نگرفته از مجلس و غزه را به خاک و خون کشیده اند و داعش ویدیویی از مرگ یک خبرنگار امریکایی پخش کرده و بابا لبخند روی لبش دارد استیکر های قشنگ ِ زشتش را می فرستد . خوشم می آید مامان را می بینم که دراز کشیده روی تخت و دارد یک چیز هایی را پاک می کند از توی وایبرش و یک چیزهایی را اضافه می کند و مرتب می کند و من هی لباس عوض می کنم که برازنده باشم و خودم را توی آینه نگاه می کنم و می گویم مامان خوب شدم و مامان بی آن که نگاهم کند می گوید عالی !

شاید دروغ گو ها به بهشت نروند ، اما آن ها که تن می دهند به دروغ قطعا می روند ته جهنم .

آفتاب افتاده روی پاهام . اما آفتابش گرم نیست . آرام است . آفتاب از صبح شروع می شود , از روی گلدان ها . آرام می آید جلو می رسد روی میز . می رود روی گاز ، روی ظرف های توی ظرفشویی ، پوستر های روی دیوار . بعد از ظهر ها می آید پایین . دراز می شود روی تخت .
غروب تمام می شود .
« مونته دیدیو » اری دلوکا را می خوانم که یادم می افتد به مهران . نه خودش . دروغش . مهران دروغ زیاد می گفت . دروغ های بزرگ . دروغ های کوچک ِ پیش و پا افتاده . من هیچی نمی گفتم . بیشتر نمی فهمیدم . می فهمیدم هم نمی گفتم . نگاهش می کردم . من را دروغ خلع سلاح می کند . نمی فهمم چرا آدم باید دروغ بگوید . می فهمم آدم به مادرش دروغ می گوید . به پدرش . اما این که به دوستت دروغ بگویی را نمی فهمم . خیلی حقیر و غم انگیز است وقتی توی چشم کسی دروغ می گویی . آدم هر وقت نخواست می گذارد می رود . دروغ چرا وقتی تا قبر . هوم ؟  نه از روی مزاح . جدا .
من را آدم ها خلع سلاح می کنند اصلا . بیشتر هیچی نمی گویم . می شنوم . قبلا می گفتم . حالا غمگین نیستم . بداخلاق هم نیستم . آن وقت ها بودم . چون نمی فهمیدم چرا مهران این همه دروغ می گوید وقتی می تواند برود . بی دروغ . نمی فهمیدم چی نگهش داشته .

وقتی رفتم که دیگر از دروغ انباشته شده بودم . داشتم لبریز می شدم . خیلی نا امید کننده بود . مهران گفت امیدوار است خاطرات خوبش بماند . من فکر کردم ای کاش این سال ها ، این اسم ، هیچیش نماند . حتی یک لحظه اش . 
حالا بیشتر خسته ام . روحم زخم خورده . آن وقت ها که می شنیدم فکر نمی کردم دروغ هاش تا این همه بماند با من . تا آفتاب بعد از ظهر شهویور نود و سه .

۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

یکی باید به مامان می گفت همیشه درست ترین است ، حتی وقت هایی که درست ترین نیست .

هیچ وقت دلم نخواسته با پدر و مادرم رفیق باشم . اصلا نمی فهمم آدم ها چرا فکر می کنند رفیق بهتر است . برای من مادر بهتر است . رفیق هم بهتر است . هر کس هر جا که هست بهتر است . حتی خواهره که خیلی رفیقم بوده بیشتر خواهر است چون خواهر خیلی جایش فرق دارد و خیلی عزیز تر است . رفیق هم عزیز تر است . هر کس هر جا که هست عزیز تر است .
یعنی می خواهم بگویم من مادر و پدرم را همین جوری که هستند می خواهم . هیچ وقت دلم نخواسته کول تر باشند که بشوند رفیق چون خیلی کول ترند . لازم است بگویم رفیق کولتر است و هر کس هر جا که هست کول تر است ؟
بنظرم پدر و مادرم خیلی درستند و هیچ وقت این نوشته را نمی خوانند که بفهمند من چقدر پشتم به بودنشان گرم است و حیف از آن لحظه های نکبت زندگیم که یک جوری بودم که فکر می کردند من دلم می خواهد یک جور دیگری باشند اما من همیشه همین جوری که بودند از همه قبول ترشان داشتم . 

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

شیشه های شیرو بدین ، بابا نوئل باید بیاد ...

من هیچ وقت توی زندگیم یک شب عاشقانه نداشته ام . تا دلت بخواهد عاشقانه شنیده ام اما . آدم های این جمله را زیاد خرج می کنند . آخرین باری که شنیدم سه روز بعدش به هم زدیم . و همیشه فکر می کنم به هم زدن غریب ترین اتفاق دنیاست .
من دوستت دارم هم نمی گویم . یک بار آرین پرسید دوستم داری ؟ یک بار نه . صد بار . نگفتم . خیلی مطمئن نبودم . مکث کردم که فکر کنم . این طولانی ترین مکث زندگیم بود . می شد هم فکر نکرد . حتی داشتم فکر می کردم شاید نباید این همه فکر کرد اصلا و فکر می کردم یک چیزی بگو .
اما بیشتر گفتنش به نظرم بی معنی و قلابی بود . حالا که یاد آرین می افتم می بینم هوم ! نداشتم . خوب شد که نگفتم .
خودم که می شنیدمش هم فکر می کردم پووف ! حتی اولین باری که آرین گفت دوستت دارم گریه کردم . بنظرم این خیلی غمگین است که یکی بگوید دوستت دارم وقتی ندارد . ما همدیگر را دوست نداشتیم و اصلا نمی دانم چرا با هم بودیم . می شد نباشیم به همین سادگی که حالا نیستیم و هیچ کدام از نبودن دیگری جریحه دار نیستیم .

 من هیچ وقت توی زندگیم یک شب عاشقانه نداشته ام . شبی که این جمله توش باشد بی آن که به زبان بیاید . توی چشم ها ، روی نوک انگشت ها ، توی هوا شناور باشد . آرام و سبک . نه که حالا فکر کنید وقتی این ها را می نویسم خیلی افسوس می خورم . یا غمگینم ( سلام مروارید  ) نه ! خوبم . بی تفاوتم . گرممه . 

هر روز این ساعت ها برق می رود . من به هدیه می گویم برویم اعتراض کنیم . هدیه می گوید به کجا ؟ من ذهنم درگیر این می شود که واقعا به کجا ؟ سر قبر من ! والا ! هدیه اصلا گرما سرش نمی شود . خیلی جدی دارد کارش را می کند یا اس ام اس می دهد .
نمی رویم اعتراض کنیم . از گرما هلاک می شویم . مگس هم هست . خیلی زیاد و سمج . هیچ کاری نمی شود کرد . از قضا همیشه شارژ لب تاپم دارد تمام می شود . یک حالی دارم که انگار قرار است آخرین کلمات زندگیم را بنویسم که پیش و پا افتاده ترینشان است . برای همین می نشینم روی صندلی و تکیه نمی دهم و می نویسم چون توی این کار آدم کمترین تماس را با اجسام دارد و می شود به اندازه چند تا پارا گراف به گرما فکر نکرد.

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

اگر فردا نمی آیید خاطرات عقربی تان را برایم تعریف کنید باید بگویم « ما نسل عقرب ندیده ای هستیم . »

ما نسل فیلان … نوشته هایی که این جوری شروع می شود … بهتر است اصلا شروع نشود . حالا من که این را می گویم خودم خدای نوشته های این جوری بودم .
اما توی همه نسل ها همه جورش بوده . یک عده ای شلخته بودند و یک عده ای خیلی هم سکسی بلا . یک عده ای علف ، یک عده ای هم نه . یک عده خیابان های هشتاد و هشت را دویدند ، یک عده ای به ریششان خندیدند . حالا مثال کم نیست . نمی خواهم هی « یک عده ای » را تکرار کنم . وگرنه خوب یک عده ای رفتند ، یک عده ای هم ماندند .
نه ما که قبل تر ها هم . توی هر نسلی .

حالا که فکر می کنم می بینم برای من این جمله یک توجیهی بوده برای خاک بر سر بودنم . جمع می بستم که توی خاک بر سر بودنم تنها نباشم . وگرنه کی بشر توی دسته بندی می گنجد ؟ همه با هم نسل فیلان ؟ واقعا ؟
اگر ملت توی صورت اولین نفری که در تاریخ جمله اش را با « ما نسل » شروع کرده بود یک صدا فریاد می زدند خفه شو بابا ! این لوده بازی تا این جا ادامه پیدا نمی کرد که من یکی از نوشته هایم را این جوری شروع کنم که ما نسل آل استار پوش … پوف …

حالا ؟ کاری به آدم های هم نسل خودم ندارم . آن ها من را بدجوری مائوس کردند . هی گفتم ما نسل تنهای فیلان ، یکی یکی عروسی کردند . ما نسل ماندن ، رفتند . حتی یک بار برعکسش را گفتم . ماندند .
نشسته ام یک گوشه دنج دنیا و جوک های بیمزهء بابام را توی وایبر می خوانم و می خندم . چون بابام خیلی آدم بیمزهء با مزه ای ست . یک کم پیشتر یک عقرب دیدم که خیلی عصبانی بود و هی دمش را یک جور تهدید آمیزی تکان می داد و خیلی ترسناک بود .  نکشتمش چون فکر کردم شاید بپرد . یا نیشش را پرتاب کند . یا حتی یک شایعه علمی هست که می گوید عقرب ها وقتی می میرند فک و فامیلشان را خبر می کنند . 
عقرب ها توی دسته بندی می گنجند . نسل شان خیلی کینه ای ست .

۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه


این عکس خیلی درست است . من از عکس های آخ اخ کودکان فلسطینی ، یا پری فر غزه و این ها هم هیچ خوشم نمی آید . فلسطین برای من نماد مقاومت است نه مظلومیت . پرچمش همیشه بالاست .

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

اسبم ماشا ... می دود در باد

فهمیدم زنه مرد است . کسی نبود بهش بگویم . به خودم گفتم . خواهره اگر بود بهش می گفتم . دلم خواست بود .
می دانستم یک روز این لحظه را های های خواهم گریست . همین حالا که هوا ابر بود . که داشتم ردیو هد گوش می دادم . و کسی نبود بهش بگویم . تا آن دور ها هیچ کس نبود و من همین جوری که می دویدم ترسیده بودم . از آیسایی که داشت نمی ترسید و دیگر باکیش نبود این همه تنهایی ترسیده بودم . از اشک هایی که نمی ریخت . غمی که نداشت .
یادش افتاد به سایه که گفته بود غم در تو ریشه دوانده .
می دانست یک جایی دارد اتفاقی می افتد که دیر یا زود از پا می اندازدش . بو می کشید . فکر کرد حالا نه ! زنه از کنارش گذاشت . عینک دودیش را در آورده بود . این بار شک داشت مرد باشد . فکر کرد دور بعدی می فهمد . یک دردی پیچید توی قفس سینه اش .
همین جور که می دوید از پا افتادم .
یادم افتاد به سایه …