۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه
۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه
امممم .... خوب اتوبوس هم داستان های خودش را دارد ....
دلم هواپیما می خواهد . من خیلی وقت است سوار هواپیما نشده ام . فکر می کنم خیلی فقیرم . یعنی آدمی که سوار هواپیما نشود فقیر است . این معیار من است . از یک جایی به بعد مهم نیست که مامان بابای آدم چقدر پول دارند . مهم این است که خود آدم چقدر پول دارد . من فقیرم چون خودم هیچی پول ندارم . گاهی مثل سگ جان می کنم و کار می کنم و پول کمی به دست می آورم . این که می گویم مثل سگ دروغ نمی گویم . آخرین باری که کار کردم تا ساعت ده شب جوشکاری می کردم اما خوبیش این بود که الناز هم بود و کار کردن با الناز مفرح است . با پولم نمی توانم سوار هواپیما شوم . لازمش دارم . یک بار آرین زنگ زد گفت رفته چین یا ژاپن . همین جوری رفته فرودگاه و بلیط یک جای دوری را خریده . با دوست دخترش دعواش شده بود . من وقتی با دوست پسرم دعوام می شد می رفتم پارک نزدیک خانه مان . آهنگ گوش می دادم ، اشک می ریختم و منتظر می شدم دوست پسرم بهم زنگ بزند و بگوید متاسف است . دوست پسرم زنگ نمی زد . من مجبور می شدم برگردم . چون اشک هام خشک شده بود و صورتم می خارید . چون گرسنه بودم و گرمم بود و مگر تا کی می توانستم توی پارک بمانم ؟
بهر حال من فقیرم . برای همین نمی توانم سوار هواپیما بشوم . من خیلی هواپیما دوست دارم . غذاهای هواپیما را هم خیلی دوست دارم . یعنی بغل دستیم به بستهء غذاش نگاه هم نمی کند . من اما از این ها هستم که با لذت و ولع کتلت های مرغ را می بلعم و فکر می کنم این ها چجوری کتلت های مرغی به این خوشمزگی درست می کنند ؟ از لحظه لحظهء پروازم لذت می برم و فکر می کنم آدم هایی که توی پرواز می خوابند خیلی احمقند . آدم مگر چند ساعت زندگیش را توی آسمان می گذراند ؟
از این هام که باید حتما کنار پنجره بنشینم . یعنی خاطره ای که از هواپیما دارم همین است که ما سه تا همیشه داشتیم سر این که کی دم پنجره بنشیند دعوا می کردم . یادم نیست چه جوری اما همیشه آخرش من دم پنجره می نشستم . من بچگی زورگویانه و بی شرمانه ای داشته ام . حالا که این ها را می نویسم دلم می خواهد من و خواهره با هم برویم فرودگاه . سوار هواپیما بشویم و من بگذارم خواهره بنشیند کنار پنجره . حقیقتا این تنها چیزی ست که دلم می خواهد …
بهر حال من فقیرم . برای همین نمی توانم سوار هواپیما بشوم . من خیلی هواپیما دوست دارم . غذاهای هواپیما را هم خیلی دوست دارم . یعنی بغل دستیم به بستهء غذاش نگاه هم نمی کند . من اما از این ها هستم که با لذت و ولع کتلت های مرغ را می بلعم و فکر می کنم این ها چجوری کتلت های مرغی به این خوشمزگی درست می کنند ؟ از لحظه لحظهء پروازم لذت می برم و فکر می کنم آدم هایی که توی پرواز می خوابند خیلی احمقند . آدم مگر چند ساعت زندگیش را توی آسمان می گذراند ؟
از این هام که باید حتما کنار پنجره بنشینم . یعنی خاطره ای که از هواپیما دارم همین است که ما سه تا همیشه داشتیم سر این که کی دم پنجره بنشیند دعوا می کردم . یادم نیست چه جوری اما همیشه آخرش من دم پنجره می نشستم . من بچگی زورگویانه و بی شرمانه ای داشته ام . حالا که این ها را می نویسم دلم می خواهد من و خواهره با هم برویم فرودگاه . سوار هواپیما بشویم و من بگذارم خواهره بنشیند کنار پنجره . حقیقتا این تنها چیزی ست که دلم می خواهد …
۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه
و از جهان منفک می شوم ... *
چون دارد باران می بارد . من به شیما فکر می کنم . بابا داد می زند چای می خواهم یا نه . چای های خانه ما خیلی بیمزه است چون مامان معتقد است چای برای سلامتی ضرر دارد . حتی این را نوشته چسبانده به در یخچال . توی لیست ِ از خوردن چه چیزهایی باید پرهیز کرد . من داد می زنم چرا ما دارچین نمی خریم که چای دارچینی بنوشیم ؟ بابا داد می زند چی ؟ من داد می زنم نمی خوام چای . دلم برای شیما تنگ می شود . آرین دستش شکسته .
خواب می بینم دارم آرین را برای شیما و میترا و آزاده و نایری تعریف می کنم . و خیلی حالم خوب است . توی خواب از این که شیما هست خوشحالم . و از این که دارم آرین را می گویم . از همان اول ِ اولش .
یعنی می دانم تا آرین را تعریف نکنم حساب نیست . توی خواب می دانم . حالا که فکر می کنم می بینم توی بیداری هم دلم می خواهد برای یکی تعریفش کنم . بعد بابای آرین زنگ می زند می گوید یک لخته ء خون توی سرش دارد . می گوید دلش نمی خواهد آرین برگردد چون آن جا بهش نیاز دارند . می گوید آرین به خاطر من دارد بر می گردد . اگر من ازش بخواهم می ماند همان جا . من می گویم به خاطر من نیست . می گویم قبل از من داشت بر می گشت . باباش می گوید به خاطر من است . می گوید بهش بگویم نیاید . من دلم نمی خواهد نه چون آرین آخرین آدمی ست توی دنیا که هنوز می توانم باهاش حرف بزنم . پس چی ؟ شاید حقیقتا همین باشد .
من دلم نمی خواهد بهش بگویم اما همان موقع دارم فکر می کنم چی بگویم که نیاید .
بعد از خواب بیدار می شوم . پنجره را باز می کنم چون دارد باران می بارد . من به شیما فکر می کنم …
* عنوان نوشته قسمتی از « صبح » سارا محمدی
خواب می بینم دارم آرین را برای شیما و میترا و آزاده و نایری تعریف می کنم . و خیلی حالم خوب است . توی خواب از این که شیما هست خوشحالم . و از این که دارم آرین را می گویم . از همان اول ِ اولش .
یعنی می دانم تا آرین را تعریف نکنم حساب نیست . توی خواب می دانم . حالا که فکر می کنم می بینم توی بیداری هم دلم می خواهد برای یکی تعریفش کنم . بعد بابای آرین زنگ می زند می گوید یک لخته ء خون توی سرش دارد . می گوید دلش نمی خواهد آرین برگردد چون آن جا بهش نیاز دارند . می گوید آرین به خاطر من دارد بر می گردد . اگر من ازش بخواهم می ماند همان جا . من می گویم به خاطر من نیست . می گویم قبل از من داشت بر می گشت . باباش می گوید به خاطر من است . می گوید بهش بگویم نیاید . من دلم نمی خواهد نه چون آرین آخرین آدمی ست توی دنیا که هنوز می توانم باهاش حرف بزنم . پس چی ؟ شاید حقیقتا همین باشد .
من دلم نمی خواهد بهش بگویم اما همان موقع دارم فکر می کنم چی بگویم که نیاید .
بعد از خواب بیدار می شوم . پنجره را باز می کنم چون دارد باران می بارد . من به شیما فکر می کنم …
* عنوان نوشته قسمتی از « صبح » سارا محمدی
۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه
به هر حال سال نو تان مبارک . صد سال بهتر از این سال ها ...
هر چند هیچ چیز بد تر از نوشتن نیست . وقتی می نویسم ذهنم می رود یک گذشتهء چرندی را می کاود که ارزش کاویده شدن را ندارد . ارزش هیچی را ندارد . حتی تلاش برای فراموش کردنش هم بیهوده است . اصلا تمامش بیهوده است .
حتی وقتی نمی نویسم نیز . ذهنم عادت می کند به ردیف کردن کلمات کنار هم یک جور خوش آهنگی . و توی این ردیف کردن کلمات ، همیشه گذشته ، نه تمامش ، آن جاش که از همه بیهوده تر است ، خوش آهنگ تر نیز هست .
زمان کیفیتش را از دست داده با این همه دوباره شعر می خوانم . دوباره می دوم . صبح می روم بهشت مادران . برای اولین بار . حاضرم بروم دست کسی که پیشنهاد ساخت این پارک را داده ببوسم . به خدا .
باد می وزد لای موهام . بهشت باید این شکلی باشد . یک جایی که آدم بی روسری بدود . باد بوزد . برمی گردم خیابان های بی ترافیک تهران را . شاید هم باید این شکلی باشد . تهران بی ترافیک . آدم دلش نمی خواهد برگردد . یک دوری بزنم دو تا نان هم بخرم مثلا . بهانه پیدا کند که هی خیابان ها را برود بالا پایین .
ما هر سال عید نمی رویم سفر و بابا همین جوری که همت را می رود سمت غرب می گوید دو هفته دیگر همین مسیر را باید چهل دقیقه ای برویم . بابا ذهنش می رود یک آیندهء چرندی را می کاود .
خوب عید ها این شکلی ست . من می دوم ، رانندگی می کنم و باران می بارد .
حتی وقتی نمی نویسم نیز . ذهنم عادت می کند به ردیف کردن کلمات کنار هم یک جور خوش آهنگی . و توی این ردیف کردن کلمات ، همیشه گذشته ، نه تمامش ، آن جاش که از همه بیهوده تر است ، خوش آهنگ تر نیز هست .
زمان کیفیتش را از دست داده با این همه دوباره شعر می خوانم . دوباره می دوم . صبح می روم بهشت مادران . برای اولین بار . حاضرم بروم دست کسی که پیشنهاد ساخت این پارک را داده ببوسم . به خدا .
باد می وزد لای موهام . بهشت باید این شکلی باشد . یک جایی که آدم بی روسری بدود . باد بوزد . برمی گردم خیابان های بی ترافیک تهران را . شاید هم باید این شکلی باشد . تهران بی ترافیک . آدم دلش نمی خواهد برگردد . یک دوری بزنم دو تا نان هم بخرم مثلا . بهانه پیدا کند که هی خیابان ها را برود بالا پایین .
ما هر سال عید نمی رویم سفر و بابا همین جوری که همت را می رود سمت غرب می گوید دو هفته دیگر همین مسیر را باید چهل دقیقه ای برویم . بابا ذهنش می رود یک آیندهء چرندی را می کاود .
خوب عید ها این شکلی ست . من می دوم ، رانندگی می کنم و باران می بارد .
۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه
یک شب دنیا توی سهروردی جنوبی تمام شد .
من توی این عکس خیلی خواستنی و تو دل برو هستم . و به شهادت همه آن هایی که بی بهانه و با بهانه این عکس را برای شان فرستاده ام ، اصلا شبیه خودم نیستم . اما این عکس را قاطی باقی عکس ها فرستاده ام تا بفهمند قابلیت این جوری شدن هم دارم . یعنی توی یک نوری از این زاویه ای که دوربین نگاهم کرده اگر آخرین شب خانه ای باشد که دوستش داشته ام یک روز ، این جوری خواستنی و تو دل برو می شوم . وقت خداحافظی . وقتی همه چیز دارد تمام می شود و نه آن جور با شکوهی که حق من است ، که خیلی حقیرانه . خیلی خاک بر سرانه . شبی که تا صبحش گریسته ام که نه ، عر زده ام .
با این همه توی این عکس خیلی قشنگ و خواستنی ام . لبم یک کمش باز است . و چشم هام خیلی معصومانه دارد بالا را نگاه می کند و فرقم را از وسط باز کرده ام و موهام را داده ام پشت گوشم هام . گوشواره هام دو تا سنجاقک بزرگ است . گوشواره هایی که همان شب توی آن خانه گم شد و دیگر پیدا نشد و من همیشه فکر خواهم کرد که آن ها قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند . نه چون پیدا نشدند . چون قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند .
و چشم هام . چشم هام غمی دارد که خود من است . که خود ِ خود ِ شکست خوردهء تمام شدهء من است .
تنها چیزی که دوربین توی ثبتش اشتباه نکرده .
با این همه توی این عکس خیلی قشنگ و خواستنی ام . لبم یک کمش باز است . و چشم هام خیلی معصومانه دارد بالا را نگاه می کند و فرقم را از وسط باز کرده ام و موهام را داده ام پشت گوشم هام . گوشواره هام دو تا سنجاقک بزرگ است . گوشواره هایی که همان شب توی آن خانه گم شد و دیگر پیدا نشد و من همیشه فکر خواهم کرد که آن ها قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند . نه چون پیدا نشدند . چون قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند .
و چشم هام . چشم هام غمی دارد که خود من است . که خود ِ خود ِ شکست خوردهء تمام شدهء من است .
تنها چیزی که دوربین توی ثبتش اشتباه نکرده .
۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سهشنبه
اسفند ماه حسرت است .
« چقدر قشنگ می نویسه ! » این را با لذت خالی نگفتم . حسرت هم بود . حتی بیشتر عصبانیت . چون عصبانی بودم . همان وقت دلم خواست بیروت بودم . من هیچ وقت بیروت نبوده ام . اما وقتی می گویم بیروت یاد آفتاب می افتم . نه آفتاب داغ . آفتاب خوب . یاد ساحل می افتم و یاد یک عالمه چیز خوب که خیلی احمقانه است چون حتی نمی دانم بیروت ساحل دارد یا نه .
با خودم قرار می گذارم با این دوست پسر تازه ام که به هم زدم بروم بیروت . شروع کرده ام به عربی خواندن . من هیچ وقت آدم آینده نگر و برنامه ریزی کنی نبوده ام اما عربی یاد گرفتن طول می کشد و من فکر کردم اگر وقتی با دوست پسرم به هم زدم خیلی حالم بد بود و باید فوری می رفتم بیروت آن وقت چه ؟ پس شروع کردم به عربی یادگرفتن . و این که من از همین حالا مطمئنم با دوست پسرتازه ام به هم خواهم زد با این که آن قدر تازه است که هنوز خیلی مطمئن نیستم می شود بهش گفت دوست پسر یا نه . من به آدم هایی که زودی پای احساسات و کلمات عاشقانه را می کشند وسط مشکوکم . یک جای کارشان می لنگد . اما به خودم هم مشکوکم . چون خیلی آدم مشکوکی هستم . پس نمی توانم به این بهانه رابطه ام را با کسی تمام کنم . بهرحال هنوز عربی هم یاد نگرفته ام که بتوانم بر اساس مشکوکیاتم رابطه ام را به هم بزنم . اصلا همین که دارم از به هم زدن حرف می زنم یعنی خاک بر سر این رابطه . یا نه ؟
حالا به هم نزده بودم . اما خواستم توی بیروت بودم و عصبانی نبودم و ملال نبود و داشتم آلیس مونرو می خواندم روی صندلی های کنار ساحلی که نمی دانم داشت یا نداشت و آفتابی که خوب بود یا نبود . و نه با عصبانیت که با حسرت خالی می گفتم « چقدر قشنگ می نویسه ! »
با خودم قرار می گذارم با این دوست پسر تازه ام که به هم زدم بروم بیروت . شروع کرده ام به عربی خواندن . من هیچ وقت آدم آینده نگر و برنامه ریزی کنی نبوده ام اما عربی یاد گرفتن طول می کشد و من فکر کردم اگر وقتی با دوست پسرم به هم زدم خیلی حالم بد بود و باید فوری می رفتم بیروت آن وقت چه ؟ پس شروع کردم به عربی یادگرفتن . و این که من از همین حالا مطمئنم با دوست پسرتازه ام به هم خواهم زد با این که آن قدر تازه است که هنوز خیلی مطمئن نیستم می شود بهش گفت دوست پسر یا نه . من به آدم هایی که زودی پای احساسات و کلمات عاشقانه را می کشند وسط مشکوکم . یک جای کارشان می لنگد . اما به خودم هم مشکوکم . چون خیلی آدم مشکوکی هستم . پس نمی توانم به این بهانه رابطه ام را با کسی تمام کنم . بهرحال هنوز عربی هم یاد نگرفته ام که بتوانم بر اساس مشکوکیاتم رابطه ام را به هم بزنم . اصلا همین که دارم از به هم زدن حرف می زنم یعنی خاک بر سر این رابطه . یا نه ؟
حالا به هم نزده بودم . اما خواستم توی بیروت بودم و عصبانی نبودم و ملال نبود و داشتم آلیس مونرو می خواندم روی صندلی های کنار ساحلی که نمی دانم داشت یا نداشت و آفتابی که خوب بود یا نبود . و نه با عصبانیت که با حسرت خالی می گفتم « چقدر قشنگ می نویسه ! »
۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه
چشمم صبح ها به دیوار سلام می کند . دیوار جوابش را نمی دهد . چشمم قلبش می گیرد .
یک لیوان چای سبز برای خودم ریختم و با یک لبخند محوی نشستم پشت میز . من از خوردن شیر ، آب و چای سبز احساس قوی بودن و سلامت می کنم . و این احساس یک لبخند گنگ ِ محوی می آورد روی لب هام . محو چون به هر حال یک عالمه دلیل دیگر دارم برای این که احساس سلامت نکنم . اما همیشه فکر می کنم سرانجام این همه شیر و آب و چای سبز ِ دارچینی آن سم ها را از بدنم می زدایند . مثل وقتی که آدم عسل می خورد و می داند دیگر سرطان نمی گیرد . یعنی نه بعدنش . همان موقع که دارد عسل می خورد می داند دست کم سرطان توی این لحظه های عسلی بهش حمله نمی کند و یک جوری ست که همش می خواهد کره عسل بخورد .
من توهم بیماری و مرگ و سکته دارم . اصلا هر چی می خورم و می پوشم در راستای سلامتی ست . مثلا من با کارمندی پدر کشتگی که ندارم اما فکر می کنم کارمندی برای سلامتی ضرر دارد . آن وقت های کارمندیم همش باید می رفتم دست شویی . کلیه ام یک مرگیش شده بود که نمی دانم چی . اما یک جوری بود که انگار برای فرار از کار بود که به دست شویی پناه می برم که خدا شاهده این جوری نبود . اما چه جوری می خواستم ثابتش کنم ؟ کلیه ام باهام لج کرده بود . یک جوری باهام لج کرده بود که دست شویی رفتنم همزمان می شد با آشپزخانه رفتن رییس مان .
گاهی هم می دوم . به دویدن ایمان دارم . مثل عسل . فکر می کنم ایمانم وقتی قوی تر شد که دویدنم من را از دست غول های باتوم به دست خیابان انقلاب نجات داد . حالا شک ندارم که دویدن و تنها دویدن است که رستگارم می کند .
وقت خواب اما گیچ می شوم . خوابیدن روی سمت چپ بدن برای قلب ضرر دارد . شب ها باید روی سمت راست بدنم بخوابم . اما آن جوری مجبورم رو به دیوار بخوابم . صبح ها وقتی چشم باز می کنم و دیوار را می بینم خیلی دلگیر می شوم . شک ندارم این هم برای قلب ضرر دارد .
اشتراک در:
پستها (Atom)