۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

یک شب دنیا توی سهروردی جنوبی تمام شد .

من توی این عکس خیلی خواستنی و تو دل برو هستم . و به شهادت همه آن هایی که بی بهانه و با بهانه این عکس را برای شان فرستاده ام ، اصلا شبیه خودم نیستم . اما این عکس را قاطی باقی عکس ها فرستاده ام تا بفهمند قابلیت این جوری شدن هم دارم . یعنی توی یک نوری از این زاویه ای که دوربین نگاهم کرده اگر آخرین شب خانه ای باشد که دوستش داشته ام یک روز ، این جوری خواستنی و تو دل برو می شوم . وقت خداحافظی . وقتی همه چیز دارد تمام می شود و نه آن جور با شکوهی که حق من است ، که خیلی حقیرانه . خیلی خاک بر سرانه . شبی که تا صبحش گریسته ام که نه ، عر زده ام .
با این همه توی این عکس خیلی قشنگ و خواستنی ام . لبم یک کمش باز است . و چشم هام خیلی معصومانه دارد بالا را نگاه می کند و فرقم را از وسط باز کرده ام و موهام را داده ام پشت گوشم هام . گوشواره هام دو تا سنجاقک بزرگ است . گوشواره هایی که همان شب توی آن خانه گم شد و دیگر پیدا نشد و من همیشه فکر خواهم کرد که آن ها قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند .  نه چون پیدا نشدند . چون قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند .
و چشم هام . چشم هام غمی دارد که خود من است . که خود ِ خود ِ شکست خوردهء تمام شدهء من است .
تنها چیزی که دوربین توی ثبتش اشتباه نکرده .

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

اسفند ماه حسرت است .

« چقدر قشنگ می نویسه ! » این را با لذت خالی نگفتم . حسرت هم بود . حتی بیشتر عصبانیت . چون عصبانی بودم . همان وقت دلم خواست بیروت بودم . من هیچ وقت بیروت نبوده ام . اما وقتی می گویم بیروت یاد آفتاب می افتم . نه آفتاب داغ . آفتاب خوب . یاد ساحل می افتم و یاد یک عالمه چیز خوب که خیلی احمقانه است چون حتی نمی دانم بیروت ساحل دارد یا نه .
با خودم قرار می گذارم با این دوست پسر تازه ام که به هم زدم بروم بیروت . شروع کرده ام به عربی خواندن . من هیچ وقت آدم آینده نگر و برنامه ریزی کنی نبوده ام اما عربی یاد گرفتن طول می کشد و من فکر کردم اگر وقتی با دوست پسرم به هم زدم خیلی حالم بد بود و باید فوری می رفتم بیروت آن وقت چه ؟ پس شروع کردم به عربی یادگرفتن . و این که من از همین حالا مطمئنم با دوست پسرتازه ام به هم خواهم زد با این که آن قدر تازه است که هنوز خیلی مطمئن نیستم می شود بهش گفت دوست پسر یا نه . من به آدم هایی که زودی پای احساسات و کلمات عاشقانه را می کشند وسط مشکوکم . یک جای کارشان می لنگد . اما به خودم هم مشکوکم . چون خیلی آدم مشکوکی هستم . پس نمی توانم به این بهانه رابطه ام را با کسی تمام کنم . بهرحال هنوز عربی هم یاد نگرفته ام که بتوانم بر اساس مشکوکیاتم رابطه ام را به هم بزنم . اصلا همین که دارم از به هم زدن حرف می زنم یعنی خاک بر سر این رابطه . یا نه ؟

حالا به هم نزده بودم . اما خواستم توی بیروت بودم و عصبانی نبودم و ملال نبود و داشتم آلیس مونرو می خواندم روی صندلی های کنار ساحلی که نمی دانم داشت یا نداشت و آفتابی که خوب بود یا نبود . و نه با عصبانیت که با حسرت خالی می گفتم « چقدر قشنگ می نویسه ! »

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

چشمم صبح ها به دیوار سلام می کند . دیوار جوابش را نمی دهد . چشمم قلبش می گیرد .


یک لیوان چای سبز برای خودم ریختم و با یک لبخند محوی نشستم پشت میز . من از خوردن شیر ، آب و چای سبز احساس قوی بودن و سلامت می کنم . و این احساس یک لبخند گنگ ِ محوی می آورد روی لب هام . محو چون به هر حال یک عالمه دلیل دیگر دارم برای این که احساس سلامت نکنم . اما همیشه فکر می کنم سرانجام این همه شیر و آب و چای سبز ِ دارچینی آن سم ها را از بدنم می زدایند . مثل وقتی که آدم عسل می خورد و می داند دیگر سرطان نمی گیرد . یعنی نه بعدنش . همان موقع که دارد عسل می خورد می داند دست کم سرطان توی این لحظه های عسلی بهش حمله نمی کند و یک جوری ست که همش می خواهد کره عسل بخورد .
من توهم بیماری و مرگ و سکته دارم . اصلا هر چی می خورم و می پوشم در راستای سلامتی ست . مثلا من با کارمندی پدر کشتگی که ندارم اما فکر می کنم کارمندی برای سلامتی ضرر دارد . آن وقت های کارمندیم همش باید می رفتم دست شویی . کلیه ام یک مرگیش شده بود که نمی دانم چی . اما یک جوری بود که انگار برای فرار از کار بود که به دست شویی پناه می برم که خدا شاهده این جوری نبود . اما چه جوری می خواستم ثابتش کنم ؟ کلیه ام باهام لج کرده بود . یک جوری باهام لج کرده بود که دست شویی رفتنم همزمان می شد با آشپزخانه رفتن رییس مان .

گاهی هم می دوم . به دویدن ایمان دارم . مثل عسل .  فکر می کنم ایمانم وقتی قوی تر شد که دویدنم من را از دست غول های باتوم به دست خیابان انقلاب نجات داد . حالا شک ندارم که دویدن و تنها دویدن است که رستگارم می کند .

وقت خواب اما گیچ می شوم . خوابیدن روی سمت چپ بدن برای قلب ضرر دارد . شب ها باید روی سمت راست بدنم بخوابم . اما آن جوری مجبورم رو به دیوار بخوابم . صبح ها وقتی چشم باز می کنم و دیوار را می بینم خیلی دلگیر می شوم . شک ندارم این هم برای قلب ضرر دارد .

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه

خانوم ها ! آقایان ! سلام …


این خانه از کثرت آینه رنج می برد . قبلا بر عکس بود . آینه نبود . یک آینه خیلی بزرگ بود روی یک کمد خیلی بزرگ توی اتاق پذیرایی . وقتی می خواستیم برویم مهمانی باید می رفتیم می ایستادیم روی دسته مبل خودمان را بالا پایین می کردیم که ببینیم چه شکلی شدیم . هیچ وقت نمی فهمیدیم که کفشه به لباس مان می آید یا نه . خوبیش این بود که توی خرید کفش محافظه کاریم . خیلی بخواهیم از اصول تعدی کنیم سورمه ای . وگرنه : مشکی بخری خوبیش اینه که به همه چی میاد . حالا خودت می دونی !
حالا آینه داشتیم . زیاد هم داشتیم . حتی وقتی داشتیم آب می خوردیم می توانستیم بفهمیم چه کون مان گنده شده . یا این همه لپ از کجا امده ؟ پس این شکمه کی آب می شود . که چرند بود . همه اش چرند بود . جز بابا که باید می فهمید و می دید و نمی دید باقی لاغر بودیم . لاغر مردنی بودیم .
من گاهی جلوی آینه می ایستادم و سخنرانی می کردم . این کار را پیش از این هم می کردم . موقع رانندگی . اما توی آینه جدی تر می شد . این که چی شد به عکاسی روی آورده ام چون برنده جایزه شید شده بودم . هر چند این یکی مسخره بود چون من از عکاسی مستند اجتماعی هیچ خوشم نمی آمد . اما به هر حال جایزه قابل تامل تری برای عکاسی سراغ نداشتم و مجبور بودم به همین قناعت کنم . یا می گفتم هیچ قصدم عکس مستند اجتماعی نبوده و صرفا دوست داشتم توی خیابان ها پرسه بزنم و از هر چی غیر آدم ها عکاسی کنم . هر چند علاقه ای به این گونه از عکاسی ندارم اما نمی توانم خوشحالیم را پنهان کنم و بلاه بلاه بلاه . من توی خفای خودم سخنران قهاری هستم .
یا می گفتم هر چند خودم را مجسمه ساز می دانم اما با نوشتن زندگی می کنم . یا هر چند با نوشتن زندگی می کنم اما مجسمه سازم . بستگی داشت بابت مجسمه هام تحسین شده باشم یا کتاب تازه منتشر شده ام .

نه موقع آب خوردن . موقع آب خوردن حواسم به کونم بود . اما وقتی می رفتم از اتاق مامان چسب بردارم چند دقیقه ای فرصت داشتم سخنرانی کنم . یا وقتی لاک زده بودم ادای سیگار کشیدن را در آورم ، متعجب شوم ، لبخند بزنم یا کار هایی از این دست .
گاهی هم جواب آدم ها را می دادم . دعواهام را توی آینه ادامه می دادم . وسطش می فهمیدم خیلی اخم کرده ام و ممکن است برای دعوای توی آینه چروک شود پیشانیم بی آن که صدای اعتراض و دعوام از اتاق مامان فراتر رفته باشد .

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه


۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

توی این خانه می شود غیر از این بود ؟ نه نه نه ! فقط می شود روضه خواند !

بهر حال من این بدبختی های کشدار چند ساله ام را نمی اندازم گردن غبارهای اورانیومی . از اولش این جوری بودم . حتی خیلی قبل تر از اولش . به اورانیوم ربط ندارد . اصلا شما می دانید چند سال است فندک گاز ما خراب است و هیچ کس درستش نمی کند اما همه وقت روشن کردن گاز با کبریت توکلی روضه اش را می خوانند ؟ توی این خانه می شود غیر از این بود ؟
از این ها بودم که لابد دادگاه نمی رفتم . می گفتم من کاتولیکم . طلاق نمی گیرم . آنقدر نمی رفتم تا غیابی طلاقم دهند . تا حکم طلاق بیاید دم در خانه .
حکم طلاق میان انگشتهام مچاله می شد . روی همان پله ها خم می شد زانوهام . آقاهه که حکم طلاق را داده بود دستم می پرسید که حالم خوب است ؟ گفت و گو نداشت که خوب نبودم . اما می گفتم خوبم . همین جور خیره به دوردست . می پرسید کمکی از دستش بر می آید ؟ گفت و گو نداشت که بر نمی آمد .
می رفت شب برای زنش تعریف می کرد . وسط شام . چرا ؟ چون نمی فهمید آدم وسط شام برای زنش از این چیزها نمی گوید . چون چیز بهتری بلد نبود برای زنش تعریف کند . زنش هر شب وسط شام باید داستان های پیش و پا افتاده شوهرش را می شنید و بنا به نوع داستان لبخند می زد یا آه می کشید یا هر چی . حالا آه می کشید . برای من . باید می رفتم دم خانه شان زنگ در را می زدم بهش می گفتم دل سوزی ندارد . خنده دارد . والا خنده دارد . می گفتم نه ممنون شام نمی خورم . چیزی از گلویم پایین نمی رود .

یعنی می خواهم بگویم من هیچی را تمام نمی کنم . بلد نیستم تمام کنم . همه چیز کشدار و طولانی ست . اصلا چهل پنجاه سال منصفانه نیست . هر جور حساب کنی برای آدمی که عزاداریش چند سال طول می کشد کم است .
می شد بدتر هم باشد . گیسم را بکشند کشان کشان ببرندم دادگاه . اما به این بدی نیست و همین به من قوت قلب می دهد .