۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

توی این خانه می شود غیر از این بود ؟ نه نه نه ! فقط می شود روضه خواند !

بهر حال من این بدبختی های کشدار چند ساله ام را نمی اندازم گردن غبارهای اورانیومی . از اولش این جوری بودم . حتی خیلی قبل تر از اولش . به اورانیوم ربط ندارد . اصلا شما می دانید چند سال است فندک گاز ما خراب است و هیچ کس درستش نمی کند اما همه وقت روشن کردن گاز با کبریت توکلی روضه اش را می خوانند ؟ توی این خانه می شود غیر از این بود ؟
از این ها بودم که لابد دادگاه نمی رفتم . می گفتم من کاتولیکم . طلاق نمی گیرم . آنقدر نمی رفتم تا غیابی طلاقم دهند . تا حکم طلاق بیاید دم در خانه .
حکم طلاق میان انگشتهام مچاله می شد . روی همان پله ها خم می شد زانوهام . آقاهه که حکم طلاق را داده بود دستم می پرسید که حالم خوب است ؟ گفت و گو نداشت که خوب نبودم . اما می گفتم خوبم . همین جور خیره به دوردست . می پرسید کمکی از دستش بر می آید ؟ گفت و گو نداشت که بر نمی آمد .
می رفت شب برای زنش تعریف می کرد . وسط شام . چرا ؟ چون نمی فهمید آدم وسط شام برای زنش از این چیزها نمی گوید . چون چیز بهتری بلد نبود برای زنش تعریف کند . زنش هر شب وسط شام باید داستان های پیش و پا افتاده شوهرش را می شنید و بنا به نوع داستان لبخند می زد یا آه می کشید یا هر چی . حالا آه می کشید . برای من . باید می رفتم دم خانه شان زنگ در را می زدم بهش می گفتم دل سوزی ندارد . خنده دارد . والا خنده دارد . می گفتم نه ممنون شام نمی خورم . چیزی از گلویم پایین نمی رود .

یعنی می خواهم بگویم من هیچی را تمام نمی کنم . بلد نیستم تمام کنم . همه چیز کشدار و طولانی ست . اصلا چهل پنجاه سال منصفانه نیست . هر جور حساب کنی برای آدمی که عزاداریش چند سال طول می کشد کم است .
می شد بدتر هم باشد . گیسم را بکشند کشان کشان ببرندم دادگاه . اما به این بدی نیست و همین به من قوت قلب می دهد .