۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه

خانوم ها ! آقایان ! سلام …


این خانه از کثرت آینه رنج می برد . قبلا بر عکس بود . آینه نبود . یک آینه خیلی بزرگ بود روی یک کمد خیلی بزرگ توی اتاق پذیرایی . وقتی می خواستیم برویم مهمانی باید می رفتیم می ایستادیم روی دسته مبل خودمان را بالا پایین می کردیم که ببینیم چه شکلی شدیم . هیچ وقت نمی فهمیدیم که کفشه به لباس مان می آید یا نه . خوبیش این بود که توی خرید کفش محافظه کاریم . خیلی بخواهیم از اصول تعدی کنیم سورمه ای . وگرنه : مشکی بخری خوبیش اینه که به همه چی میاد . حالا خودت می دونی !
حالا آینه داشتیم . زیاد هم داشتیم . حتی وقتی داشتیم آب می خوردیم می توانستیم بفهمیم چه کون مان گنده شده . یا این همه لپ از کجا امده ؟ پس این شکمه کی آب می شود . که چرند بود . همه اش چرند بود . جز بابا که باید می فهمید و می دید و نمی دید باقی لاغر بودیم . لاغر مردنی بودیم .
من گاهی جلوی آینه می ایستادم و سخنرانی می کردم . این کار را پیش از این هم می کردم . موقع رانندگی . اما توی آینه جدی تر می شد . این که چی شد به عکاسی روی آورده ام چون برنده جایزه شید شده بودم . هر چند این یکی مسخره بود چون من از عکاسی مستند اجتماعی هیچ خوشم نمی آمد . اما به هر حال جایزه قابل تامل تری برای عکاسی سراغ نداشتم و مجبور بودم به همین قناعت کنم . یا می گفتم هیچ قصدم عکس مستند اجتماعی نبوده و صرفا دوست داشتم توی خیابان ها پرسه بزنم و از هر چی غیر آدم ها عکاسی کنم . هر چند علاقه ای به این گونه از عکاسی ندارم اما نمی توانم خوشحالیم را پنهان کنم و بلاه بلاه بلاه . من توی خفای خودم سخنران قهاری هستم .
یا می گفتم هر چند خودم را مجسمه ساز می دانم اما با نوشتن زندگی می کنم . یا هر چند با نوشتن زندگی می کنم اما مجسمه سازم . بستگی داشت بابت مجسمه هام تحسین شده باشم یا کتاب تازه منتشر شده ام .

نه موقع آب خوردن . موقع آب خوردن حواسم به کونم بود . اما وقتی می رفتم از اتاق مامان چسب بردارم چند دقیقه ای فرصت داشتم سخنرانی کنم . یا وقتی لاک زده بودم ادای سیگار کشیدن را در آورم ، متعجب شوم ، لبخند بزنم یا کار هایی از این دست .
گاهی هم جواب آدم ها را می دادم . دعواهام را توی آینه ادامه می دادم . وسطش می فهمیدم خیلی اخم کرده ام و ممکن است برای دعوای توی آینه چروک شود پیشانیم بی آن که صدای اعتراض و دعوام از اتاق مامان فراتر رفته باشد .