۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

غذای روز را از آن منوی لعنتی حذف کنید .

اما قهوه ناموسش است . نمی خندد . خیلی جدی توضیح می دهد که . خوب دقیقا توضیحش را نمی دانم . چون هیچ وقت به حرفش گوش نمی دهم . مشتری ها را با توضیح عصبانیش تنها می گذارم و می روم بالا چون اسپرسو ناموس من نیست . اصلا هیچ چیزی ناموس من نیست . و اگر مجبور باشم چیزی را به عنوان ناموسم انتخاب کنم ، آن چیز اسپرسو نخواهد بود . نه حتی لاته . اصلا هر چیزی که به قهوه و متعلقاتش ربط داشته باشد . 
اسپرسوی ما کم است . هیچی نیست . خودم اگر مشتری این کافه بودم با دیدن کاپ اسپرسو می خندیدم . نه نمی خندیدم . جا می خوردم . چون قرار بود پول بدهم و خنده ندارد که . مگر پول علف خرس است ؟ 
یا با پوزخند می گفتم این اشانتیونه ؟ ها ها ! حرفی که از مشتری های بیمزه مان می شنوم . خوب آن ها تقصیری ندارند . نمی دانند که من هر روز برای هزار تا مشتری اسپرسو می برم و آن ها هیچ کدام شان یونیک نیستند و روزی ده بار این شوخی را می شنوم و بعد از بار سوم خندیدن برایم سخت و سخت تر می شود . مشتری ساعت نه و چهل دقیقه شاهد زشت ترین خندهء هیستریک من است . 
آن نهصد و نود مشتری دیگر همان هایی هستند که پول برای شان علف خرس نیست . ناباورانه کاپ اسپرسوی شان را نگاه می کنند و خویشتن داری می کنند . خویشتن داری ندارد که . بزن زیر میز و راهت را بکش و برو . توی راه می توانی یک مشت هم بکوبانی توی صورت باریستای بد اخلاق مان . من یکی هیچی نمی گویم . اصلا باریستا غلط می کند این همه بداخلاق و گند دماغ باشد . اما دویست تا آدم آن پشتند و کی جرات دارد این را بهش بگوید ؟ هر وقت جرات نداشتید به کسی چیزی بگویید دندان های تیزتان را نشانش بدهید . خودش حساب کار دستش می آید .
بله . آفت کار من شوخی های تکراری مشتری های بیمزه ست . در جواب غذای روز نداریم می شنوم : غذای شب چطور ؟ ها ها ! واقعا ؟ غذای شب ؟ با این کت و شلوار ؟ با این محاسن ؟ حتی شما که این همه خوش تیپی و کفشت خیلی برازنده ست ؟ 
من ؟ حتی نمی توانم به این شوخی هزار باره لبخند بزنم . خویشتن داری می کنم و  راهم را می کشم و می روم .