۱۳۹۴ اسفند ۲۲, شنبه

از طبقهء دوم سال نود و چهار ، با لبخندی به غایت .

پسره گفت صبور تی رو شستی دیگه ؟ جواب این سوال به تو چه بود . اما صبور ، خیلی متین و صبورانه جواب داد که شسته و به خدا فلان . به خدا نداشت . دندان . این چیزی بود که باید نشان پسره می داد . آدم باید سر کار یاد بگیرد دندان هایش را تیز کند و برق بیندازد و هر روز صبح نشان دهد . اما صبور هر روز صبح در حال توضیح دادن بود . پسره کی بود ؟ یکی مثل خودش . از این ها که دوست دارند مسئول باشند . با رئیس ها بپرند . اما رئیس نیستند و جامعه از دو بخش تشکیل شده . رئیس ها و ما . گاهی آدم هایی از قسمت ما سعی می کنند بروند توی قسمت رئیس ها . اما آن جا جایی ندارند و می مانند جایی آن وسط مسط ها. به زور و خایه مالی و دستور دادن به صبور . هر روز صبح همین سوال را تکرار می کند . همین که می تواند به یکی دستور بدهد خوشحال است . 
من دلم می خواهد به صبور به تو چه را یاد بدهم . اما خوب به من چه ؟ هیچی نمی گویم . می روم بالا و به گل ها آب می دهم . چون دربارهء حیوانات و گل ها نمی شود گفت به من چه . 
و چون من به جایی که دارم راضی ام . همین طبقهء دوم برایم کافیست . اصراری ندارم بروم بالاتر . مامان فکر می کند من باید بروم بالاتر . کتابفروشی بد بود مگه ؟ مامان فکر می کند کتابفروشی طبقهء سوم است . برای من اما فرقی نمی کند . آدم اگر چخوف نیست چه مهم است توی سالن یک کافه بایستد و به صبور دستور های آفتابه ای بدهد یا برود توی کتابفروشی و بگوید قیمت کتاب چهل صفحه ای ، هفتصد هزار تومان است ؟
من حتی نرفته بودم وقت گالری بگیرم و چرا نباید جایی غیر از این جا می بودم ؟ 

وقتی می نویسم انگار خیلی نا امیدم و خیلی دنیا به کامم نیست و خیلی نمی خندم . اما این جوری نیست . زندگیم قد کلماتم درد ندارد . اصلا درد ندارد . چون شل کرده ام و اصراری ندارم « وداع با اسلحه » ام را بنویسم . خوبم . حتی خیلی خوبم . امروز شنبه بیست و دو اسفند است . نود و چهار دارد تمام می شود و مقصد بعدی من تاجیکستان است .