۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه

نود و پنج این جوری شروع شده بود و نمی توانستم خیلی بهش امیدوار باشم .

مشتری گفته بود چای سبز . می شد چای سیاه ببرم ، یا چای بنفش . می شد سالاد سبز ببرم . یا کوفت سبز . می شد یک چیزی ببرم که توش چ داشته باشد یا س . حداقل یک چیز گرم ، ولرم حتی . اما من چی برده بودم سر میز ؟ اسموتی توت فرنگی لیمو نعنا . دختره یک کم سکوت کرد . یک کم به دوستانش نگاه کرد و گفت این چای سبزه ؟ البته که نیست . باید توی کار اعتماد به نفس داشت . من لاته ام را با شیر کم خواسته بودم . خوب این شیرش کمه ، ما در حالت عادی شیرمون بیشتره و لیوان لاته مون بزرگ تره ، ولی برای شما کم ریختیم . کافیست سرش را بچرخاند و ببیند لاتهء میز بغلی با لاتهء خودش هیچ فرقی ندارد . اما سرش را نمی چرخاند چون شما لبخند گشاد ِ به من اعتماد داشته باشید آقایی روی لب تان است . و من دارم نون همین لبخند های گشادم را می خورم . اما هیچ جوره نمی شد این اسموتی را به جای چای سبز به مشتری قالب کرد . دختره یک کم از اسموتیش خورد و گفت خیلی هم بهتر که چای سبز نیست و این اسموتی حرف ندارد و من فکر کردم بروم پایین و صورت بار سرد درست کن مان را ماچ کنم با این اسموتی های خوشمزه اش . به دختره گفتم می تواند اسموتی اش را بخورد تا من برایش چای سبز ببرم . گفت نه همین کافیست . من ول کن نبودم . گفتم نگران نباشد . این اسموتی به حساب کافه ست . می گفتم به حساب من خیلی ننه من غریبم بود . که قبول نکرد و چه بهتر . 
موقع حساب کردن پله ها را جهیدم پایین تا خودم پشت صندوق باشم و آن ها شروع نکنند تعریف از اسموتی و چه بهتر که ویتر کله پوک تان اشتباه کرد و فلان تا کسی بفهمد . اما خوب این جا دنیای کوچکی ست و همه همدیگر را می شناسند . موقع خداحافظی بابک با رئیس مان خداحافظی کرد . همدیگر را می شناختند . لعنتی ! 

آن ها یک روز توی مهمانی دور هم جمع می شوند و خاطرات کافه ای شان را برای هم تعریف می کنند . این که من همان شب به جای سالاد ماتزارلا زده بودم سالاد سبز ! و بابک می خواهد خاطرهء بامزه تری تعریف کند . چون همیشه رقابت سر بامزه بودن است . این که خوبه ! بازم سالاد بود جفتش . برای ما توت فرنگی لیمو نعنا اوورد جای چای سبز . سیاوش ! این دختر کس خله کیه اووردی ؟