۱۳۹۴ اسفند ۲۷, پنجشنبه

تا آخرین روزی که غذا ببرم توی کافه و سرعتم را کند کنم و روی یک ورق کاغذ بنویسم من آیسا توی پرانتز فاطمه رشید دارم از این کافه می روم چون یک میلیارد تومان پول گیرم آمده و خداحافظ ِ همه ، به تعجبم ادامه خواهم داد .

نوشتم من آیسا توی پرانتز فاطمه رشید حق و حقوقم را از کافه گرفته ام و فلان و امضا . وقتی آمدم بنویسم حق و حقوق نوشتم جق و جقوقم که خوب خیلی خنده دار شد که من جقم را از کافه گرفته باشم و امضا . 
وقتی داشتم می آمدم بیرون ، دیدم آنها دارند از غذای شان عکس می گیرند و برای آخرین بار توی سال نود و چهار تعجب کردم . من روزی هزار دفعه غذا می برم . در فاصله ای که نمک و فلفلل و روغن زیتون بردارم و ببرم سمت میزشان آن ها موبایل شان را تنظیم می کنند روی میز غذا . من سرعتم را کند می کنم تا عکس شان را بگیرند . یا می ایستم که دویست تاعکس بگیرند و نمک به دست و لنگ در هوا در جواب لبخند تشکرشان لبخند می زنم و رمز وای فای کافه را می گویم . نمی شنوند و دوباره تکرار می کنم تا عکس غذای شان را بگذارند توی اینستاگرام شان . چون خیلی دیر می شود اگر همین حالا عکس را آپلود نکنند . 
و روزی هزار بار تعجب می کنم . 
نمی خواهم آدم غرغرو و احمقی به نظر برسم اما گوشی اندروید ندارم و اینستاگرام ندارم و از دیدن عکس غذاهایی که دوستانم می خورند لذت نمی برم . وقتی غذا می رسد روی میزم به تنها چیزی که فکر می کنم این است که زودتر غذایم را ببلعم . پسره اما اجازه می دهد زمان بگذرد و غذایش سرد شود تا ککتلش برسد و میز اینستاگرامیش تکمیل شود . 
و خوب « به تو چه » ! این جوابی ست که شما باید به من بدهید . 

همهء ایسنتاگرامی ها را با میز های غذا و لایک زیر عکس های شان و نود و چهار شان تنها گذاشتم ، با جیبی که از حق و حقوقم پر بود . حتی به دربان عیدی دادم . و این اولین باری بود که به کسی غیر از اپیلاسیونی عیدی می دادم . این جوری مهربان و دست و دلباز و بی خیال . بارانی تهران را برگشتم خانه . 

تلویزیون را روشن کردم و گفت و گو ندارد که اولین شبکه ای که آمد بی بی سی بود . چون آخرین نفر دیشب با بی بی سی خوابیده بود . اما قسمت مهم اخبار تشکیل می شد از ترامپ و انتخابات امریکا . توی دنیایی زندگی می کردم که نه تنها باید با مصطفی بحث می کردم ، بلکه باید با مردم امریکا هم بحث می کردم که توی انتخاب شان تجدید نظر کنند . تلویزیون را خاموش کردم چون امریکا خیلی دور بود و اگر نزدیک بود هم فرقی نمی کرد . من نخواسته بودم مصطفی را به رای دادن ترغیب کنم . چون کی دلش می خواهد با مصطفی بحث کند ؟ بحث ندارد . چی واضح تر از این که باید رای داد ؟ و باید به ترامپ رای نداد ؟ نخواهید بیشتر از این توضیح بدهم . همین را دست به دست برسانید به برادران و خواهران امریکایی ام .