۱۳۹۷ تیر ۷, پنجشنبه

حتی با مرگ صاحبشان هم نمی مردند.


بابا به این که هر چیزی عمری دارد اعتقاد نداشت. از نسل یخچال های ژاپنی بود. که عمرشان هیچ وقت به سر نمی آمد. با صاحبشان بزرگ می شدند و پیر می شدند و وقتی صاحب شان می مرد گم و گور می شدند. برای همین باور نمی کرد هر چیزی یک عمری دارد. اگر هم قرار بود عمری داشته باشند باید قد عمر صاحبخانه عمر می کردند.
وقتی ماشین ظرف شویی خراب شد بی اغراق بیشتر از پول خود ماشین لباسشویی خرجش کرد که درستش کند. از نظرش پانزده سال سنی نبود. هر روز یکی را می اورد. وقتی تعمیر کار با پول بی زبان مان از خانه می رفت بابا معتقد بود تعمیرکار قبلی فلان بوده و این یکی چقدر سرش می شده و چقدر سر در می آورده و ماشین یک ماه برای مان کار می کرد و دوباره آب توش جمع می شد و ظرف ها را آب نکشیده ول می کرد. وقتی هم آخرین نفر آمد و صادقانه بی آن که پول مان را بخورد گفت که این ماشین دیگر به هیچ دردی نمی خورد بابا محل نگذاشت. جنازهء ماشین ماند توی آشپزخانه. کمی در و پیکرش را برداشته بودند و ظاهر عجیبی پیدا کرده بود. اما قرار نبود از خانه برود بیرون. قرار بود مثل یخچال های ژاپنی تا آخر عمر با ما زندگی کند تا بعد از مرگ مان وراث مان گم و گورش کنند. 
اما ای کاش فقط ماشین لباسشویی بود. شیر دستشویی چکه می کرد. یک ماه، دو ماه، پنج ماه. بابا هر چند روز یک بار آچار و فلانش را بر می داشت و می افتاد به جانش. سه روز چکه نمی کرد و روز چهارم شروع می شد. 
امروز چکه اش تبدیل شده بود به جریان باریکی از آب که توی این بی ابی خیلی خجالت آور و غیر مسئولانه بود و نمی شد از کنارش ساده گذشت. شیر فلکه را بستم تا یک فکری به حالش بکنیم. بابا که آمد خانه گفت که خیلی بهش خوش گذشته و گفت موز می خورم؟ و پرسید مامان کجاست؟ و پرسید کی بر می گردد؟ و شام خورده ام یا چی؟ بابا همیشه خیلی سوال دارد. 
گفتم شیر فلکه را بسته ام و آب قطع است چون شیر دستشویی چکه می کرد. با تاسف سرش را تکان داد که باید عوضش کند. به شکست تن داده بود. گفت دیگر کاریش نمی شود کرد. هر کاری از دستش بر می آمده کرده. منتظر همدردی بود. گفتم بابا هر چیزی یه عمری داره دیگه. و رفتم توی اتاق و در را بستم چون نمی خواستم دربارهء عمر یخچال های ژاپنی چیزی بدانم. با اینکه هنوز نامه ای دریافت نکرده بودم اما از پیش جواب را می دانستم و حوصله نداشتم و توی این هاگیر واگیر حقیقتا عمر یخچال های ژاپنی مهم نبود. بود؟ 

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

سه دقیقه از ساعت دو بعد از ظهر پنجم تیر نود و هفت گذشته بود و من در میان صدای خر خر مداوم یخچال فهمیدم من هل آخر را کم داشتم. با هر چیزی که فکرش را بکنی به اندازهء یک هل آخر فاصله داشتم. همان جا که خسته می شدم و جمع می کردم و راهم را می کشیدم و می رفتم.



نشستم روی مبل و سعی کردم صداها را بشنوم. صدای خر خر مداوم یخچال می آمد، تیک تیک ساعت دیواری به غایت زشت اتاق پذیرایی، پرنده های لای درخت های توی حیاط، صدای تکان خوردن اسباب و اثاثیه از طبقهء بالا و یک کلاغ در دور دست. و همین. صدای رشد صخره ها را نمی شنیدم. چون صخره ها رشد نمی کردند. فقط فرسوده تر می شدند. چشمم افتاد به ساعت زشت روی دیوار. سه دقیقه از ساعت دو بعد از ظهر گذشته بود. من از رختخواب بیرون آمده بودم. باید مسواک می زدم، صورتم را می شستم، صبحانه می خوردم و برنامه ای برای باقیش نداشتم. هیچ چیز برای ادامه دادن نداشتم. 
تا پیش از این شب ها دیر وقت از سر کار بر می گشتم. می نشستم جلوی تلویزیون، پاهایم را دراز می کردم روی میز و کانال ها را عوض می کردم. نه دوستی، نه عشقی و نه ماجرایی. تنها برای چند ساعت شب بی برنامه بودم. باقیش سر کار بودم و نیازی نداشتم فکر کنم باید چگونه زندگیم را بگذرانم که در خور و شایسته و فلان باشد. رییسم برای ساعت های روزم برنامه داشت. من اجرا می کردم و چند ساعت شب که نشسته بودم جلوی تلویزیون خسته تر از آن بودم که فکر کنم که چی؟ اخرش که که چی؟ 
حالا ساعت های زیادی پیش رویم بود که می توانستم فکر کنم که چی ؟ آخرش که چی؟ اولش که چی؟ و خیلی چیزهای دیگر.
از ساعت دوازده ظهر دیروز، زیر باد کولر اتاق نشیمن خانهء اقبال بیکار شده بودم. برای همین تخته بازی کردیم. بازار در اعتصاب بود و این تنها کاری بود که از دستمان بر می آمد. در بی خبری مطلق. چند تا ویدیو دیدیم که توش مردم شعار می دادند، پلیس گاز اشک آور می زد و عده ای می دویدند. این فیلم ها هم چیزی را در من بیدار نکرد. 
پای اقبال توی آتل بود و من می توانستم فکر کنم دست کم می توانم بدوم. کاری که از دست اقبال بر نمی آمد. اما دیدن توانایی ام در برابر رنج و ناتوانی دیگران هیچ وقت چیزی نبوده که به وجدم بیاورد یا احساس شکرگذاری را در من بیدار کند. تنها یادم می اندازد بسیار ندویده ام و بسیار نرسیده ام.
به چیزی فکر نمی کردم. می دانستم بسیار بیش از توانم نتوانسته ام و بسیار خسته ام. می خواستم تخته بازی کنم، بازی اسپانیا و مراکش را پیش بینی کنم و برندهء یک دستگاه دویست و شش باشم. با مساوی تیم ایران دمغ شوم. بخوابم و فرداش برنامه ای برای ادامه اش نداشته باشم.

۱۳۹۷ فروردین ۳۱, جمعه

با این که ما سی و دو ساله ها داریم تمام تلاش مان را می کنیم که کند و احمق به نظر نرسیم اما به هر حال.

من همیشه می نشینم کنار زنان میانسال کلاس زبان. دست خودم نیست. بی ان که متوجه باشم جلسهء اول می نشینم کنارشان و می شوند پارتنر کلاس زبانم که باید دربارهء سوشال نتورک باهاشان صحبت کنم. آن ها بسیار کندند، زیاد فارسی صحبت می کنند، به استفاده از فعل در جمله هایشان اعتقادی ندارند، بسیار سوال های گرامری می کنند، مدام دارند از تخته عکس می گیرند و هر چیزی را که تیچر می گوید می نویسند. عموما به فارسی. واقعا دانستن این همه استثناء در زبان انگلیسی که خود شان هم ازش استفاده نمی کنند به چه کارتان می آید؟ 
آخر جلسهء اول می فهمم که باز اشتباهی نشسته ام اما رویم نمی شود جلسهء بعد جایم را عوض کنم و مجبورم تا آخر ترم جمله های بی سر و ته و بی فعل شان را تحمل کنم. چرا رویم نمی شود؟ 
زن های چهل-پنجاه ساله یک هو می فهمند باید یک کاری کنند. غیر از شوهر و بچه های حالا بزرگشان سر خودشان را با یک چیزی گرم کنند. و چون هر جای این شهر که سرت را برگردانی نوشته شده گو سفیر و بایو اویل را امتحان کنید! کرم بایواویل می خرند و می آیند سفیر و وقت ما طالبان حقیقی زبان را می گیرند. 

بعله دارم بی رحمانه می نویسم ولی من دارم ماهی سیصد هزار تومان پول می دهم و من که خیریه نیستم. هستم؟ آدم های زیادی هم هستند که نظرات تنگ نظرانه ای راجع به ما سی و دو ساله ها دارند و رسم روزگار چنین است و کاریش هم نمی شود کرد. 

۱۳۹۷ فروردین ۳۰, پنجشنبه


Artist Talk With Siah Armajani

۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

آیا من از راجر واترز که از همه قشنگتر است قشنگتر بلدم؟

من همیشه فکر می کنم هیچ جای زندگی به اندازهء لش کردن و به بطالت گذراندن خوش نمی گذرد. اما آدم لش کردن هم نیستم. فردای مهمانی اولین نفری هستم که از خواب بیدار می شوم، ظرف ها را می گذارم توی ماشین ظرفشویی، همه جا را جارو می کنم و زندگیم را از سر می گیرم. اگر کسی نباشد که بگوید حالا بذا باشه فردا تمیز می کنیم، ترجیح می دهم قبل از مسواک زدن همه چیز مرتب و تمیز و شسته شده باشد. 
برای همین وقت هایی می توانم از لش کردنم لذت ببرم که کارهایم را کرده باشم و آرد هام را ریخته باشم و الکم را آویخته باشم. بعد از بسیار کار و فلان رفته باشم سفر. یک جوری که بگویم من استحقاقش را دارم که به هیچی فکر نکنم. به دوست پسر سابقم، دوست های جاکشم، رئیس فلانم، حقوق کمم، قیمت دلار، موشک باران سوریه. هر چی که خاطرم را مکدر کند
یا جواب دانشگاهم آمده باشد و منتظر اکتبر باشم و اجازه داشته باشم چند ماهی باران تهران را راه بروم و صبح های بهار را بدوم. لبم را سوراخ کنم. به شکل تتوی روی پام فکر کنم. کتاب بخوانم. بی هدف. هر چی دلم خواست. شب ها نخوابم. هر چی. هر جا. 
زمان مانده مامان را ببوسم. با بابا گپ بزنم. برویم شمال. ساعت یازده بعد از صبحانه پیاده بروم سمت دریا. 
اما جوابم نمانده. من هر چهار دقیقه به موبایلم نگاه می کنم که خالی از نامه است. اشکان ایمیل می زند که فلان. اول اشکان شبیه اول اشکال الوان است. من قلبم تند می زند. بعد می بینم اشکان است که نوشته آیدا فلان! زهرمار! آیدا نه و آیسا. می نویسم فلان. می نویسد … وای اشکان! می شه با این ایمیلت که شبیه اول ایمیل دانشگاه من است دست از سرم برداری؟ 
نمی گویم. شاید مجبور شویم به زودی با هم کار کنیم و قرار نیست در شوخی را باز کنم. درش را می بندم. با این که اولین برخوردم با اشکان آنقدر مائوس کننده بود که همیشه فکر می کردم وقتی ازم بخواهد با گالری شان کار کنم بهش یک بیلاخ نشان می دهم و می روم سمت فرودگاه اما هنوز جوابم نیامده و بهتر است کمی دست به عصا راه برم. 
بعد برای علی نتیجهء مصاحبه ام را می نویسم. چون می خواهد بداند نه چون خودم دلم می خواده دربارهء‌ مصاحبهء نا موفقم حرف بزنم. یعنی ترجیح می دهم من، کریستین و سه نفر دیگری که توی آن مصاحبه حضور داشتند ساعت چهار بعد از ظهر سوم آپریل را فراموش کنیم. البته بعد از این که ایمیل قبولی را برایم فرستادند.  
بعد به دانیال توضیح می دهم چرا رامبد جوان جا کش است؟ دانیال می پذیرد اما چه اهمیتی دارد وقتی اولین قسمت سری جدید خندوانه را خواهد دید؟ 
و به تعدادی از دوستانم حالی می کنم که چرا ترامپ خیلی جاکش تر است. آن ها می پذیرند. اما پذیرش ان ها جنگ سوریه را تغییر نمی دهد. چرا دارم سعی می کنم آدم هایی را آگاه کنم که آگاهی یا نا آگاهی شان فرقی به حال بمباران سوریه ندارد؟

برای همین دست از افشاگری بر می دارم و می روم تمام پرتقال های توی سبد را بر می دارم و به اندازهء تمام هفته آب پرتقال می گیرم. چون زمان روی ساعت هشت و چهل دقیقهء شب مانده و وقت رفتن نمی شود. لعنتی!

۱۳۹۷ فروردین ۲۴, جمعه


Ronaldo Schemidt

۱۳۹۷ فروردین ۲۳, پنجشنبه

مردم مادرشان را هم ناموس خودشان نمی دانند و دنبال داستان های سکسی خانوادگی اند بعد شما ناراحت مهر شناسنامه ای؟ پوووف!

برف تهران من پایین بودم. این را وقتی فهمیدم که یک فیلم کوتاه از یکی از روزهای بارانی ِ فروردین تهران دیدم و فکر کردم پس چرا من باران را ندیدم و به تاریخ بارانِ فیلم نگاه کردم و فهمیدم ان روز من از هشت و چهل دقیقهء صبح تا ده و سی و سه دقیقهء شب سر کار بوده ام. 
از لباس خیس مشتری های منتظرِ چتر به دست، رد کفش های گلیِ کف زمین و یک حال خوبی که هست و نمی دانم چی می شود بهش گفت، می شود فهمید باران باریده. من همیشه بهار های تهران را دوست داشته ام. و در مجموع با تهران خصومتی ندارم. هر چند همیشه با همه در خصومتم. با رامبد جوان، مسیح علینژاد، شبکه من و تو، من پشیمانم که به روحانی رای دادم و خیلی های دیگر. 
من از روزی که توانستم رای بدهم، رای داده ام. بابتش به خودم نمی بالم. بابتش شرمنده ام هم نیستم. به جز انتخابات دماوند که فکر می کنم سید محمد خاتمی باید رای می داد و من دلیلی نداشت که رای بدهم. در همهء انتخابات ها شرکت کرده ام. بر خلاف خیلی ها که با بالا رفتن قیمت دلار، اعتراضات دی ماه، دستگیری فعالان محیط زیست و برخورد های خشونت آمیز با درویش ها از رای شان پشیمانند، پشیمان نیستم. مطمئن تر و مصمم ترم. انتظار آزادی زندانیان سیاسی را نداشتم ، انتظار رفع حصر را نداشتم، می دانستم روزهای سخت تری را پیش رو خواهیم داشت. می دانم چرا رای داده ام. می دانم چرا رای خواهم داد بعد از این. 
اما چرا دارم این ها را می نویسم؟ این که من رای بدهم یا رای ندهم برای پنج تا خوانندهء وبلاگ من چه اهمیتی دارد؟ 
و متاسفانه باید اعتراف کنم یکی از شما پنج نفر با گوگل کردنِ « داستان سکسی خانوادگی » به بلاگ من رسیده و هر چند من هیچ داستان سکسی ای در آستین ندارم که سرگرمش کنم اما دست کم می توانم با نوشتن « من رای داده ام و تا ابد به رای دادنم ادامه خواهم داد » هم نا امیدش نکنم
اما اگر بخواهم واقع بین باشم باید بگویم آن یک نفر بعد از خواندن چند خط اول می رود. چون حتی به پدر مادر خودش هم رحم نمی کند و واقعا نمی توانم نگهش دارم و خداحافظ !

حالا با فراغ بال می گویم که پشیمانی را نمی فهمم. از اساس نمی فهمم که چطور چهار سال روحانی را نشناختید و نه تنها بهش رای دادید که از سر تا پای تان را هم بنفش کردید، بعد توی سه ماه فهمیدید که روحانی فلان و از رای دادن پشیمان شدید. یعنی حقیقتا نمی شد بعد چهار سال فهمید که روحانی فلان و دقیقا چهار سال و سه ماه وقت نیاز داشتید برای شناختش؟ بعد حالا آن شناسنامه یک مهر کمتر داشته باشد یا بیشتر چه مهم است؟ حققتا آن شناسنامه ناموس تان است که این همه مهرهایش اذیت تان می کند که هی می شمارید که من فقط سه بار رای دادم! هه هه ! بس که خری! من یه بار رای دادم؟ به! کجای کاری؟ من اصلا به این بی ناموس ها رای نمی دهم!