۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه


بیست و پنج بهمن هشتاد و نه ، ساعت های اولیه حصر ، ون سفیدی ورودی اختر را می بندد .

۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

آهای محمد مختاری ، ساکن نارمک !

می روم صفحهء فیسبوک محمد مختاری که می دانم شهید شده . خوب چرا ؟ همیشه از هر چیزی که من را یاد اتفاق های بد بیندازد فرار می کنم . فکر می کنم لوسی جایی توی کوچه های کرشت دارد بازی می کند . فکر می کنم نامی دارد تلویزیون تماشا می کند . پلاسکو فرونریخته ، پابرجاست ، شاهی نرفته ، شاهی نیامده . 
و ما یک خط بزرگِ بی انتهاییم و آزادی از این جا که ایستاده ایم پیداست و هیچ کس داد نمی زند « ندا نترس ! ندا بمون ! » 
باید صفحهء محمد مختاری را ببندم . با این همه یک کم بالا پایینش می کنم . خیلی غریب است که محمد مختاری توی این صفحه این همه زنده ست و طرفدار بارسلوناست .   
محمد مختاری ، با صد و پنجاه و پنج تا دوست ، که عکس پروفایلش را به بیست و پنج بهمن ، همه با هم تغییر داده . که نوشته : بر اساس اصل بیست و هفت قانون اساسی برای راهپیمایی نیازی به مجوز نیست . کدام قانون وقتی تو ، توی بیست و یک ساله ، بیست و پنج بهمن با رویای خیابان های مصر ، از خانه رفتی و دیگر بر نگشتی ؟ 
یک جایی ولنتاین را تبریک گفته . توی یکی از عکس هایش کوچک است و لخت ایستاده کنار ساحل « این منم » 
یک جاییش نوشته : خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در زلت خسته ام ! و اگر زنده بود برایش می نوشتم ذلت نه زلت ! اما نیست . ایستاده مرده . با زلت یا ذلت یا هر چی نزیسته . 

مثل نامی که مرده ، مثل لوسی که مرده ، پلاسکو که فروریخته ، ندا که ترسیده . 

۱۳۹۵ دی ۲۲, چهارشنبه

« از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید ، زیرا امید بذر هویت ماست ؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است ، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد ، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند . »
میر حسین موسوی 

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه


Max Pinckers

۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

نه کراسون ِ خالی خالی . نه کراسون ِ نوتلا . کراسون ِ آرزوهای بزرگ .

انگار همه چیز مثل همیشه بود . ساعت ِ هشت و نیم صبح یکشنبهء کافه . نچ ! یک چیزی در من شبیه یکشنبه ها نبود ، دوشنبه ها ، سه شنبه ها و باقیش . هر چند مثل تمام صبح های  فردای روزهای تعطیل کیک نداشتیم . فروش وافل و کراسون . این رسالت شنبه های من بود . همین جوری که شما زمین و ملک می خریدید و می فروختید ، سهام را بالا پایین می کردید ، دلار می رسید به مرز چهار هزار تومان ، من باید وافل می فروختم . 

اما این برای فردای روزهای تعطیل پیش از این بود . نه یکشنبهء سرد بیست و هشت ِ آذر .

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

باید با اولین پرواز این جا را به مقصد هر جا دورتر بهتر ترک می کردیم .

فقط هدیه می توانست انقدر بی معنی باشد که سگه مرده باشد و پیداش کند و جسدش را بسوزاند و عکس بگیرد و عکسش را بگذارد توی اینستاگرام و یک ملیارد نفر لایکش کنند . رست این پیس لوسی . پووف ! 
و فقط ایسناگرام می توانست این همه بی معنی باشد که زندگی آدم های بی معنی را این جوری به تصویر بکشد . اَه ! 
در خوشبینانه ترین حالت فکر می کردم سهل انگاری کرده و دوست داشتم همش توی خوشبینانه ترین حالتم باشم چون اگر نبودم باید فکر می کردم با آدمی زندگی می کردم که برایش زندگی یکی دیگر مهم نیست . هر چند نتیجه فرقی نداشت . لوسی مرده بود . سهل انگاری یا هر چی . زندگی یکی دیگر مهم نبوده چون زندگی بی معنی خودش مهم بوده و گفت و گو ندارد که خودش بی معنی ترین آدم دنیاست . و اصلا آدم بی معنی ترین آدم دنیاست و گربه ها ، سگ ها ، درخت ها از ما خیلی قشنگ ترند . 
اول سعی کردم دو هفته گم شدنش را نادیده بگیرم . شب بود و من خسته بودم و خوابم می آمد و یک کم با الناز گریه کردیم ، بد و بیراه گفتیم ، عصبانی شدیم ، داد زدیم و خوابیدیم . من باید می رفتم سر کار و الناز ساعت یازده صبح بازی داشت . فکر کردم قبل از سر کارم بروم بازی الناز را ببینم . دلم می خواست الناز را ببینم چون الناز لوسی را می شناخت و عصبانیتم را می فهمید . اما نرفتم . چون الناز گریه کرده بود و دیر خوابیده بود و لابد بازیش تعریفی نداشت . رفتم سر کار و درست وقتی که داشتم سفارش میز شمارهء چهار را می گرفتم تصویر لوسی آمد جلوی چشم هام که سرگردان توی خیابان است . لعنتی !
میز چهار نمی خواست سفارش بدهد . داشت وقتم را می گرفت . مشتری های احمق چند دسته اند . دستهء سوم آن هایی هستند که صدات می کنند بروی سر میز کوفتی شان و بعد از دوست پسر احمق تر از خودشان می پرسند قهوه بخورند یا اسموتی . من این حد از تذبذب را نمی فهمم و اصلا مطمئن نیستم این کلمه درست باشد  . قهوه بخورم یا چای . چای بخورم یا دم نوش . سوال درست این است . این که نمی دانی باید یک نوشیدنی گرم بخوری یا سرد ، این که فکر می کنی دوست پسرت باید بداند تو دلت نوشیدنی سرد می خواهد یا گرم ، این که من را صدا کرده ای و یک لنگ پا نگه داشته ای که با دوست پسرت مشورت کنی نه با من . آدم باید خیلی احمق و مذبذب باشد . 

همان وقت بود که تصویر دو هفتهء آخر زندگی لوسی آمد سراغم . با جزئیات . لعنتی من اصلا بهش فکر نکرده بودم . که دو هفته تنها و گرسنه بوده  و مرگش از آن چیزی که فکر می کردم خیلی سخت تر و بی رحمانه تر بوده . و حالا ایستاده بودم جلوی کسی که نمی دانست قهوه بخورد یا کوفت . این که چی بخوری آخرین و بی اهمیت ترین موضوع دنیاست . نگفتم . منتظر ایستادم و لبخند زدم . من زیباترین لبخند دنیا را دارم . چهار تومان تیپ . این پاداش لبخندم بود . 

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

Solutions for a Smarter Planet

من عاشق دیدن تبلیغاتم . روزی چهل دقیقه تبلیغ می بینم . زندگی های سفیدی که از تمیزی برق می زنند . لبخند های از سر رضایت . حتی وقتی دارند تخم مرغ نیمرو می کنند . خوب توی زندگی واقعی این شکلی نیست . کافیست آن لباس های سفید را تنت کنی و تخم مرغ را بریزی توی ماهی تابه و روغن همه چیز را خراب کند . بعد از نیمرو دیگر هیچ چیزی برق نمی زند . تمیز کردن گاز با دستمال های چرب آشپزخانه هم نتیجه ای غیر از مات شدن قسمت بزرگی از گاز ندارد . پووف .

وقتی از سر کار بر می گردم چهل دقیقه تبلیغ می بینم . چهل و چهار دقیقه . هر چی . بعد که از تبلیغ دیدن فارغ می شوم از آشپزخانه صدا می شنوم . خیلی واضح . نه صداهای الکی ِ هر شب . خیلی واضح یک نفر دارد از توی کابینت لیوان بر می دارد . یکی در را باز می کند . می روم و می بینم هیچ کس توی آشپزخانه نیست که از توی کابینت لیوان بر دارد . و همه خوابند . حتی گربه ها . حتی تبلیغ ها . مسواک می زنم و خودم را توی آینه می بینم . موهام در بدترین حالت ممکن است و مهم نیست . چون من یک روزی شبیه تبلیغ ها زندگی خواهم کرد . همیشه قشنگترین موها را خواهم داشت و سفید ترین دندان ها . شب بخیر .