۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

باید با اولین پرواز این جا را به مقصد هر جا دورتر بهتر ترک می کردیم .

فقط هدیه می توانست انقدر بی معنی باشد که سگه مرده باشد و پیداش کند و جسدش را بسوزاند و عکس بگیرد و عکسش را بگذارد توی اینستاگرام و یک ملیارد نفر لایکش کنند . رست این پیس لوسی . پووف ! 
و فقط ایسناگرام می توانست این همه بی معنی باشد که زندگی آدم های بی معنی را این جوری به تصویر بکشد . اَه ! 
در خوشبینانه ترین حالت فکر می کردم سهل انگاری کرده و دوست داشتم همش توی خوشبینانه ترین حالتم باشم چون اگر نبودم باید فکر می کردم با آدمی زندگی می کردم که برایش زندگی یکی دیگر مهم نیست . هر چند نتیجه فرقی نداشت . لوسی مرده بود . سهل انگاری یا هر چی . زندگی یکی دیگر مهم نبوده چون زندگی بی معنی خودش مهم بوده و گفت و گو ندارد که خودش بی معنی ترین آدم دنیاست . و اصلا آدم بی معنی ترین آدم دنیاست و گربه ها ، سگ ها ، درخت ها از ما خیلی قشنگ ترند . 
اول سعی کردم دو هفته گم شدنش را نادیده بگیرم . شب بود و من خسته بودم و خوابم می آمد و یک کم با الناز گریه کردیم ، بد و بیراه گفتیم ، عصبانی شدیم ، داد زدیم و خوابیدیم . من باید می رفتم سر کار و الناز ساعت یازده صبح بازی داشت . فکر کردم قبل از سر کارم بروم بازی الناز را ببینم . دلم می خواست الناز را ببینم چون الناز لوسی را می شناخت و عصبانیتم را می فهمید . اما نرفتم . چون الناز گریه کرده بود و دیر خوابیده بود و لابد بازیش تعریفی نداشت . رفتم سر کار و درست وقتی که داشتم سفارش میز شمارهء چهار را می گرفتم تصویر لوسی آمد جلوی چشم هام که سرگردان توی خیابان است . لعنتی !
میز چهار نمی خواست سفارش بدهد . داشت وقتم را می گرفت . مشتری های احمق چند دسته اند . دستهء سوم آن هایی هستند که صدات می کنند بروی سر میز کوفتی شان و بعد از دوست پسر احمق تر از خودشان می پرسند قهوه بخورند یا اسموتی . من این حد از تذبذب را نمی فهمم و اصلا مطمئن نیستم این کلمه درست باشد  . قهوه بخورم یا چای . چای بخورم یا دم نوش . سوال درست این است . این که نمی دانی باید یک نوشیدنی گرم بخوری یا سرد ، این که فکر می کنی دوست پسرت باید بداند تو دلت نوشیدنی سرد می خواهد یا گرم ، این که من را صدا کرده ای و یک لنگ پا نگه داشته ای که با دوست پسرت مشورت کنی نه با من . آدم باید خیلی احمق و مذبذب باشد . 

همان وقت بود که تصویر دو هفتهء آخر زندگی لوسی آمد سراغم . با جزئیات . لعنتی من اصلا بهش فکر نکرده بودم . که دو هفته تنها و گرسنه بوده  و مرگش از آن چیزی که فکر می کردم خیلی سخت تر و بی رحمانه تر بوده . و حالا ایستاده بودم جلوی کسی که نمی دانست قهوه بخورد یا کوفت . این که چی بخوری آخرین و بی اهمیت ترین موضوع دنیاست . نگفتم . منتظر ایستادم و لبخند زدم . من زیباترین لبخند دنیا را دارم . چهار تومان تیپ . این پاداش لبخندم بود .