۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

نه کراسون ِ خالی خالی . نه کراسون ِ نوتلا . کراسون ِ آرزوهای بزرگ .

انگار همه چیز مثل همیشه بود . ساعت ِ هشت و نیم صبح یکشنبهء کافه . نچ ! یک چیزی در من شبیه یکشنبه ها نبود ، دوشنبه ها ، سه شنبه ها و باقیش . هر چند مثل تمام صبح های  فردای روزهای تعطیل کیک نداشتیم . فروش وافل و کراسون . این رسالت شنبه های من بود . همین جوری که شما زمین و ملک می خریدید و می فروختید ، سهام را بالا پایین می کردید ، دلار می رسید به مرز چهار هزار تومان ، من باید وافل می فروختم . 

اما این برای فردای روزهای تعطیل پیش از این بود . نه یکشنبهء سرد بیست و هشت ِ آذر .