۱۳۹۵ دی ۲۲, چهارشنبه

« از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید ، زیرا امید بذر هویت ماست ؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است ، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد ، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند . »
میر حسین موسوی 

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه


Max Pinckers

۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

نه کراسون ِ خالی خالی . نه کراسون ِ نوتلا . کراسون ِ آرزوهای بزرگ .

انگار همه چیز مثل همیشه بود . ساعت ِ هشت و نیم صبح یکشنبهء کافه . نچ ! یک چیزی در من شبیه یکشنبه ها نبود ، دوشنبه ها ، سه شنبه ها و باقیش . هر چند مثل تمام صبح های  فردای روزهای تعطیل کیک نداشتیم . فروش وافل و کراسون . این رسالت شنبه های من بود . همین جوری که شما زمین و ملک می خریدید و می فروختید ، سهام را بالا پایین می کردید ، دلار می رسید به مرز چهار هزار تومان ، من باید وافل می فروختم . 

اما این برای فردای روزهای تعطیل پیش از این بود . نه یکشنبهء سرد بیست و هشت ِ آذر .

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

باید با اولین پرواز این جا را به مقصد هر جا دورتر بهتر ترک می کردیم .

فقط هدیه می توانست انقدر بی معنی باشد که سگه مرده باشد و پیداش کند و جسدش را بسوزاند و عکس بگیرد و عکسش را بگذارد توی اینستاگرام و یک ملیارد نفر لایکش کنند . رست این پیس لوسی . پووف ! 
و فقط ایسناگرام می توانست این همه بی معنی باشد که زندگی آدم های بی معنی را این جوری به تصویر بکشد . اَه ! 
در خوشبینانه ترین حالت فکر می کردم سهل انگاری کرده و دوست داشتم همش توی خوشبینانه ترین حالتم باشم چون اگر نبودم باید فکر می کردم با آدمی زندگی می کردم که برایش زندگی یکی دیگر مهم نیست . هر چند نتیجه فرقی نداشت . لوسی مرده بود . سهل انگاری یا هر چی . زندگی یکی دیگر مهم نبوده چون زندگی بی معنی خودش مهم بوده و گفت و گو ندارد که خودش بی معنی ترین آدم دنیاست . و اصلا آدم بی معنی ترین آدم دنیاست و گربه ها ، سگ ها ، درخت ها از ما خیلی قشنگ ترند . 
اول سعی کردم دو هفته گم شدنش را نادیده بگیرم . شب بود و من خسته بودم و خوابم می آمد و یک کم با الناز گریه کردیم ، بد و بیراه گفتیم ، عصبانی شدیم ، داد زدیم و خوابیدیم . من باید می رفتم سر کار و الناز ساعت یازده صبح بازی داشت . فکر کردم قبل از سر کارم بروم بازی الناز را ببینم . دلم می خواست الناز را ببینم چون الناز لوسی را می شناخت و عصبانیتم را می فهمید . اما نرفتم . چون الناز گریه کرده بود و دیر خوابیده بود و لابد بازیش تعریفی نداشت . رفتم سر کار و درست وقتی که داشتم سفارش میز شمارهء چهار را می گرفتم تصویر لوسی آمد جلوی چشم هام که سرگردان توی خیابان است . لعنتی !
میز چهار نمی خواست سفارش بدهد . داشت وقتم را می گرفت . مشتری های احمق چند دسته اند . دستهء سوم آن هایی هستند که صدات می کنند بروی سر میز کوفتی شان و بعد از دوست پسر احمق تر از خودشان می پرسند قهوه بخورند یا اسموتی . من این حد از تذبذب را نمی فهمم و اصلا مطمئن نیستم این کلمه درست باشد  . قهوه بخورم یا چای . چای بخورم یا دم نوش . سوال درست این است . این که نمی دانی باید یک نوشیدنی گرم بخوری یا سرد ، این که فکر می کنی دوست پسرت باید بداند تو دلت نوشیدنی سرد می خواهد یا گرم ، این که من را صدا کرده ای و یک لنگ پا نگه داشته ای که با دوست پسرت مشورت کنی نه با من . آدم باید خیلی احمق و مذبذب باشد . 

همان وقت بود که تصویر دو هفتهء آخر زندگی لوسی آمد سراغم . با جزئیات . لعنتی من اصلا بهش فکر نکرده بودم . که دو هفته تنها و گرسنه بوده  و مرگش از آن چیزی که فکر می کردم خیلی سخت تر و بی رحمانه تر بوده . و حالا ایستاده بودم جلوی کسی که نمی دانست قهوه بخورد یا کوفت . این که چی بخوری آخرین و بی اهمیت ترین موضوع دنیاست . نگفتم . منتظر ایستادم و لبخند زدم . من زیباترین لبخند دنیا را دارم . چهار تومان تیپ . این پاداش لبخندم بود . 

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

Solutions for a Smarter Planet

من عاشق دیدن تبلیغاتم . روزی چهل دقیقه تبلیغ می بینم . زندگی های سفیدی که از تمیزی برق می زنند . لبخند های از سر رضایت . حتی وقتی دارند تخم مرغ نیمرو می کنند . خوب توی زندگی واقعی این شکلی نیست . کافیست آن لباس های سفید را تنت کنی و تخم مرغ را بریزی توی ماهی تابه و روغن همه چیز را خراب کند . بعد از نیمرو دیگر هیچ چیزی برق نمی زند . تمیز کردن گاز با دستمال های چرب آشپزخانه هم نتیجه ای غیر از مات شدن قسمت بزرگی از گاز ندارد . پووف .

وقتی از سر کار بر می گردم چهل دقیقه تبلیغ می بینم . چهل و چهار دقیقه . هر چی . بعد که از تبلیغ دیدن فارغ می شوم از آشپزخانه صدا می شنوم . خیلی واضح . نه صداهای الکی ِ هر شب . خیلی واضح یک نفر دارد از توی کابینت لیوان بر می دارد . یکی در را باز می کند . می روم و می بینم هیچ کس توی آشپزخانه نیست که از توی کابینت لیوان بر دارد . و همه خوابند . حتی گربه ها . حتی تبلیغ ها . مسواک می زنم و خودم را توی آینه می بینم . موهام در بدترین حالت ممکن است و مهم نیست . چون من یک روزی شبیه تبلیغ ها زندگی خواهم کرد . همیشه قشنگترین موها را خواهم داشت و سفید ترین دندان ها . شب بخیر . 

۱۳۹۵ آذر ۱۵, دوشنبه

...

اسبم ، ماشا
بی زین ، بی سوار
می گذرد دشت ها را
می نوشد چشمه ها را
می رقصد یال هاش توی باد
اسبم ماشا
اسب سیاهم
بی سوار
بی سوار


۱۳۹۵ آذر ۱۰, چهارشنبه

بس که توی این پیش و پا افتادگی ِ همیشه غمگین ِ این خانه دیگر جان ندارد دست هام ، پاهام ، کلماتم . بس که زنده نیستم .

چون خانهء ما شبیه خانه های دیگر نیست . من توی خانه های دیگر را ندیده ام . از این ها نبودم که بروم خانهء دوستم شب بخوابم و فردا روی میز آشپزخانه شان صبحانه بخورم . مامان دوست نداشت . هر جا بودیم شب باید بر می گشتیم خانه
همیشه توی جمعء خانوادهء خودم از خواب بیدار شده ام . جایی خوابیده ام که یکی خیلی نزدیکم خوابیده و خواب دیده ام دارم سعی می کنم کمی برای خودم جا باز کنم . تخت ها را جا به جا می کنم . لباس ها را جمع می کنم . اما تنگ است و جا برای نفس کشیدن هم نیست . برای همین نفس تنگی گرفتم . آسم یازده درصد که شک ندارم یک وقت هایی که جا خیلی نیست می شود آسم هفتصد درصد . چون حقیقتا هوا نیست و جا نیست و می خواهم بمیرم . این چیزی ست که واقعا دلم می خواهد . بمیرم و جایی بیدار شوم که جا به اندازه داشته باشم و هوا به وفور . 
اما نمی میرم . می خوابم و دوباره روی همین تخت از خواب بیدار می شوم و به دیوار خیره می شوم . دلم نمی خواهد برگردم و ببینم اتاق همان شکلی ست که دیشب بوده و خانوادهء من غمگین و مستاصل است . هیچ جای این خانه هوا نیست و کسی خوشحال نیست چون خانهء ما شبیه خانه های دیگر نیست . کسی عروسی نمی کند . کسی بچه دار نمی شود . کسی توی مسیج های نیمه شب برای کسی بوسه نمی فرستد . 
گاهی خودمان را برای شادی های کوچکی آماده می کنیم . اما واقعیت هیچ شبیه خیال های ما نیست . ما توی شادی های کوچک دستپاچه می شویم . زبان مان به لکنت می افتد . شادی های کوچک یادمان می اندازد چقدر کوچک و بی اهمیتیم و دوست داریم شادی برود تا برگردیم سر زندگی همیشگی خودمان . 

حقیقتا اگر بیشتر بنویسم گریه می کنم . زار می زنم . طولانی . مثل وقتی که نامی رفت و من کنار پاهای سفیدش نشسته بودم و زار می زدم و عجیب بود که حتی روح از پاهاش هم رفته بود و با این که ملحفه را نمی زدم کنار تا ببنمش ، آن پاها خیلی قشنگ و واضح می گفت کسی که آن زیر خوابیده دیگر نیست . بس که پاهاش جان نداشت دیگر .