۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

Jeff Wall

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

می توانست هم آیسا باشد . که غمش نبود . همین جوری داشت رکاب می زد و خوش خوشان تعریف می کرد . نگاه می کرد به عقربه های ساعتش . پاش را تند می کرد . تند تر . تا بی نهایت .

بعد از چند دقیقه دیدم دارم تو را برایش تعریف می کنم . با جزییات . از اولِ اول . از کافه گودو . خیلی حال رقت انگیز خنده داری بود . می توانست یک سریال کمدی باشد . همین جوری که رکاب می زدم می گفتم از کجا شروع شد . که تمام نشد . که هنوز هست . که تمام نمی شود . با یک حال نزار ِ خاک بر سری . لوزر فیلم . قهرمان نیستم . من یک عابر بی اهمیتم . یک عابر بی اهمیت یک شب بهاری پارک . آن جاش که آدم ها مثل کفتار قهقهه می زنند . می شد یک فیلم غم انگیز باشد . همین جوری که رکاب می زدم می گفتم از کجا شروع شد . که تمام نشد . که هنوز هست . که تمام نمی شود . با یک حال نزار و خاک بر سری . آن جاش که دل بیننده ها توی سینما به درد می آید . از آدمی که مانده توی تابستان هزار هزار سال پیش . نیامده به امروزِ بیست و هفت فروردین نود و چهار .
خاک برسری هم می تواند خنده دار و هم می تواند رقت انگیز باشد . می تواند هیچی هم نباشد . هیچ احساسی را بر نینگیزد . گپ زدنی چنین بی دغدغه ام را آرزوست . تا دهانت را باز می کنی سیل کلمات ترحم انگیز روانه ات نشود . نصیحت نکنند . قضاوت نکنند . نخندند . چرا اصلا . بخندند . چرا نخندند ؟ می خواهم یک عابر بی اهمیت یک شب بهاری پارک باشم . این شغل تازهء من است .

من اما توی هیچ سالی نمانده بودم . اندازهء هیچ سالی توی ساعت نه و چهل دقیقهء شب بیست و هفت فروردین نبودم . اندازهء هیچ سالی دلم آرام نبود . اندازه هیچ سالی من نبودم .
وقعی نمی نهادم به خنده و گریهء حضار . گره های بدنم باز شده بود . درد مطلوبی توی ساق پام بود . هشت دقیقه و پنجاه و هفت ثانیه دویده بودم . نوشتمش برای ثبت در تاریخ . برای وقتی که خواستم کتاب « از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم » را بنویسم . 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

چون بشر به ملال زنده ست .

آن روزها که شاید بیست و دو سالگی بوده فکر می کردم توی بیست و نه سالگی می دانم کجای دنیا ایستاده ام . همه چیز سر جاش است . دغدغه ای نیست . ملالی نیست . خواب بدی هم . حالا توی بیست و نه سالگی دغدغه هست . ملال هم . خواب های بد می بینم . مثل تمام این سال ها . سعی نمی کنم گره های خوابم را باز کنم . خیلی دستمالی شان نمی کنم . گاهی صبح که بیدار می شوم لحظاتی به خوابم فکر می کنم . کوتاه . بعد پسش می زنم . ملال که می آید نمی جنگم . اشک که باشد می گذارم بجوشد و بچکد از گونه هام . دیگر روضه نمی خوانم . ننه من غریبم در نمی آورم . پرو بالش نمی دهم . کوتاهش هم نمی کنم . بشر به اشک زنده ست . می گذارم اشک سرازیر شود بیفتد روی انگشت های جوهریم . فین فین کنان کارم را ادامه می دهم . برایم مهم نیست موهام از خواب دیشب پریده هوا . می گذارم بپرد . چه مهم است ؟
نمی دانم دنبال چی می گردم . نمی دانم می خواهم کجای دنیا بایستم . نمی خواهم بدانم . برای خواهره می نویسم . به مرغ و خروس ها غذا می دهم . ملحفه ها را می اندازم توی ماشین . حوله ها را از ماشین در می آورم و پهن می کنم . باد می پیچد توی لباسم . لای موهام . چشم ها را می بندم رو به باد ، رو به آفتاب . آن جا که کوها ، آن جا که آسمان . خودم را می برم توی یک غروب پاییزی ِ ملال آور خانه . که نشسته ایم جلوی تلویزیون و بیهوده ترین برنامه های تلویزیون را می بینیم . خواهره خوابیده کنار مامان . روی مجله ها می نویسد . مامان سودوکو حل می کند ، با همان خودکار . مامان یک عددی می نویسد . خودکار را می دهد به خواهره . خواهره خط خطی هاش را ادامه می دهد. مامان فکر می کند . با اخم . جدی . و هیچی ، قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد . این لحظه قلبم را گرم می کند .
اول اردیبهشت است . اردیبهشتِ خوب . لخ لخ بر می گردم توی سوله . داریوش دارد می خواند . داریوش آخرین خواننده ای ست که من آهنگ هاش را گوش می کنم . البته که سعید شایسته حساب نیست . چون هیچی نیست . من مراتب اعتراضم را توی دلم نگه می دارم . کتبا برای خودم می نویسم که داریوش ؟ چرا خوب ؟ ما اشتراکی آهنگ گوش می کنیم . هر کی زوش بیشتر است . داریوش ناله می کند و همه ضجه می زنیم .

۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

The Cranberries | Zombie

حتی اگر فامیلم چمنی بود .

قبلش داشتم با ولع الویه می خوردم . یک جوری که انگار تا به حال ساندویچ الویه نخورده ام . بعد یک هو یادم افتاد بیمارستانم و اشتهام کور شد . چه مرگم بود که این جوری نشسته بودم توی بوفهء بیمارستان و بدترین الویهء دنیا را بی گوجه و بی کاهو و بی هیچی این جوری با ولع می خوردم .
دست از غذا خوردن کشیدم . چون با آن سر خوشی بی انتهام به آن میز و صندلی ها نمی آمدم . رفتم بیرون و سریعا پوزیشن یک بیمار درست و حسابی را به خودم گرفتم و نشستم روی صندلی های سالن انتظار . بعد حوصله ام از این حال ننه من غریبم سر رفت و کتاب خواندم . اما سی تا مریض جلوی من بودند که می شد بهشان خیره شد و لذت برد . ان ها لذت نبردند .  با کیفم ور رفتم . قبض های خدمات انتقال خود پرداز بانکهای توی کیف پولم . من اگر پنج سال پیش هم به حساب تان پول واریز کرده باشم و شما امروز بپرسید که آیا بدهی ام را پرداخت کرده ام ، در کمتر از پنج ثانیه قبض انتقال وجه را پرتاب می کنم توی صورت تان . اگر هدفم این نیست پس برای چی این همه قبض را با خودم این ور و آن ور می کشم ؟  چون مثل بابام آشغال جمع کنم . آشغال ها را ریختم دور . دستمال کاغذی ها استفاده شده  . قبض ها را نه . بی آن که نگاه کنم می توانستم بفهمم بیمار صندلی بغلی از این که این همه وول می خورم کلافه ست . برای همین از سطل آشغال راهم را کج کردم سمت یک صندلی دیگر .
بعد مثل بارت که توی عکس ها دنبال مادرش می گشت ، من هم توی عکس دفترچه ام دنبال خودم می گشتم و پیداش نمی کردم . پوزخند احمقانه ای روی لبم بود که غریبه ترم می کرد . یا من همیشه این پوزخند کثافت را با خودم این ور و آن ور می بردم ؟ چشم هام خوشحال بود . از خوشحالی برق می زد . اما یکیش برقش بزرگتر بود و یکی کوچک تر چون یک چشمم بزرگتر بود و یکی کوچکتر . این جور که نوشته ام شبیه دزد دریایی ام . اما نیستم . شبیه یکی ام که من نیست . لب هاش لبهای من است . 
اگر این عکس پاسپورت بود و عکس دفترچهء بیمه نبود ، وقتی سعی می کردند تصویر را با من مطابقت دهند ، نمی توانستند .
خانومه از روی لیستش داشت فامیلم را می خواند که بروم پشت در اتاق . من جواب نمی دادم . نه چون خیلی توی عکس دفترچه ام باشم و حواسم نباشد . می شنیدم که فامیلم را صدا می زند و صدای دیگری که هی می خواند شماره پانصد و سی و شش به باجه یک ، شماره پانصد و سی و هفت به باجه دو . بی وقفه . و می شنیدم که مریض کناری می گوید داروهاش را پیدا نکرده … می شنیدم و فکر می کردم این فامیل من است . خیلی فلسفه ای توش نداشت . دچار بحران هویت نشده بودم . نمی خواستم جامه بدرم و بزنم به کوه . یا حتی بروم شمال و با اردک هام گپ بزنم . صرفا فکر می کردم چه عجیب که این فامیل من است .

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

آن جاش که می گوید « تو دیگه بر نمی گردی ، آخر قصه همینه .‌ » آن جاش را هی بزند عقب . کوه پشت کوه . دشت پشت دشت .

 قبلش بنزین می زنم . بین راه بنزین نمی زنم چون اکیدا از بنزین تان می دزدند . بشر که این همه پیشرفت کرده چرا نمی شود روی صفحه دیجیالی و درست بنویسد این بنزینی ِ بی حیای نزدیک تهران به جای بیست لیتر هفده لیتر بنزین زده ؟ یا فقط ماشین من این شکلی ست ؟ ماشین شاسی بلندها می نویسند ؟ نمی دانم . نمی خواهم هم بدانم . من هیچ وقت توانایی خریدن ماشین شاسی بلند ندارم . علاقه ای هم به خریدن ماشین شاسی بلند ندارم . اما وقتی آدم استطاعت مالیش را ندارد و می گوید علاقه ندارد انگار چون نمی تواند این را می گوید . اما من راست می گویم . علی هم همسرم نیست که ماشین شاسی بلند داشته باشد تا یک وقت هایی ماشینش را بدهد به من بروم باهاش بچرم و برای خودم لباس فلان بخرم . اگر هم بود سه لیتر بنزین هیچ وقت دغدغه ام نبود . آخر هفته ها می رفتیم لواسون و جوجه ترش کباب می کردیم و دغدغه مان این بود که کی برگردیم که به ترافیک نخوریم .

بعد آهنگ هام را عوض می کنم . این آهنگ ها سلکشن آذین است . خیلی چرت و پرت است . من همیشه توی بابایی به این مهم ، دوباره واقف می شوم ولی دیر است . میان چرت و پرت ها چند تا که کمتر چرت و پرتند را پیدا می کنم در حالیکه همه می دانند توی راه باید ابی بخواند . فقط ابی . بعضی به اشتباه هایده می گذارند . هایده نه . هیچ وقت نه . ابی .

من این راه را بلدم . پیچ و خم هاش را بلدم . یک کم دیگر عوارضی ست را بلدم . می دانم غروب این راه وقتی بر می گردم ، آفتاب به غایت زیباست و کوه ها باشکوهند . حتی آهنگ را خاموش می کنم و توی سکوت غروب را تماشا می کنم به سمت تهران . تا گوش هام هم غروب را بشنوند و دهانم آن نارنجی بی انتها را ببلعد .
خوشم می آید که یک راه را بلد باشم و مال خودم باشد . من راه رشت را هم بلد بودم . اما آن راه را خودم نمی راندم . حتی گواهی نامه هم نداشتم . اما راننده اتوبوس ها را می شناختم . با لبخند ِ من شما را می شناسمی بهشان سلام می کردم . آن ها زیر لبی و جدی جوابم را می دادند . جواب شان زیر سبیل شان گم می شد و من نمی فهمیدم جوابم را داده اند یا نه یا چی ؟ مهم نبود . من تمام صورتم خنده بود . تازه داشتم پا می گذاشتم توی دنیای آدم بزرگ ها . تنهایی . بیسکویت و آبمیوهء بدمزهء اتوبوس ها را می بلعدیم و خیلی به خودم می بالیدم . بین راه یواشکی توی توالت های سر راهی سیگار می کشیدم و به سبیل تازه در آمدهء پشت لبم دست می کشیدم . دغدغه ام این نبود که غذا چی داریم زن ! دغدغه ام این بود که غذا چی درست کنم . که آشغال ها را بگذارم دم در . دستمال ندارم . ماست ندارم . چی دارم پس ؟ یک عالمه انگیزه برای بزرگ شدن . خیلی خوب بود .

هنوز هم به خودم می بالم . چون راه خودم را دارم که بلدم کجا تونل هاش شروع می شود . غذاهای مهران خوشمزه تر است . اما من هم یک چیزهایی بلدم . فکر می کنم سارا و آزاده بلدند غذا درست کنند ؟ دیگر دغدغه ای ندارم .

۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

که در خون خستگان ، دل شکستگان آرمیده طوفان

دور سوم دست در دست هم می دویدند . زنه گفته بود نمی تواند بیشتر از این بدود . مرده گفته بود می توانی . زنه گفته بود نمی تواند . مرده گفته بود دستت را بده به من با هم بدویم . بعد دستش توی هوا دست های زنه را بلعیده بود و با هم می دویدند . از کجا معلوم مرده ؟ چون خیلی مصمم تر بود . خیلی سرحال تر بود . خیلی این که چیزی نیست ، من وقتی جوون بودم فلان تر بود .
من رکاب می زدم که این صحنه را دیدم . ای کاش همان جور که شما فکر کردید من دوچرخه دارم ، خودم هم دوچرخه داشتم . حیف که دوچرخهء من یک دوچرخهء فلزی آبی بود که صندلی ناراحتی داشت و پیچ شده بود به زمین پارک . من بین یک دوچرخهء قرمز و زرد ، یک دوچرخهء کرم و یک دوچرخهء آبی و خاکستری ، این را انتخاب کرده بودم و دست کم حق انتخاب داشتم . هووم ؟

من وقتی رکاب می زدم این صحنه را دیدم و فکر کردم آدم وقتی بچه ست این جوری دست در دست یکی دیگر می دود . من و برادره دست در دست هم می دویدیم ، می رسیدیم به بازار . جوجه می خریدیم و بر می گشتیم . بعد یک روز مامان آمد خانه و چادرش را باز کرد و هزار تا جوجهء رنگی رنگی ریختند روی موزاییک های آشپزخانه . ما جوجه ها را بزرگ می کردیم و قد می کشیدیم . آن ها سرما می خوردند و توی گرمای موتورخانه کز می کردند تا بمیرند . یا بزرگ می شدند و تخم می گذاشتند . تخم مرغ ها را جمع می کردیم تا مامن برای مان کوکو سبزی درست کند . گاهی هم غیب مان می زد . توی خانهء درختی مان پناه می گرفتیم و آن ها … خوب آن ها دنبال مان نمی گشتند . یک جایی همین دور و بر دارند می پلکند . گرسنه که شوند بر می گردند . بر می گشتیم . پا برهنه و کون برهنه و دست در دست هم . و ماهی می خوردیم .
دست در دست هم چون آن جا را بلد نبودم . برادره بلد بود . خیلی بزرگ بود . از هیچی نمی ترسید . همه جا را بلد بود . من را می برد دم اسکله . من نگاه می کردم به ماهیگیر ها . برادره تا آن جا هم رفته بود . تا پیش ماهیگیر ها . حتی باهاشان حرف زده بود . دروغگو ! حتی تا ته پل اما نمی تواند من را ببرد . چرا ؟ چون تو بچه ای ! الاغ ! به مامان می گم تا اون جا رفتی ! بگو . می گم الاغ ! منم می گم بهم گفتی الاغ ! بعد دست در دست هم بر می گشتیم . آن ها سیمیشکا می خوردند و پوستش را می انداختند روی زمین و بلوار پر بود از پوست تخمه . ما همین جوری که برمی گشتیم سلانه سلانه سمت خانه ، با تعجب نگاه شان می کردیم . تا به حال آدم های هیچ شهری را ندیده ام که توی کثیف کردن شهرشان این همه کوشا باشند .

آدم وقتی بچه ست این جوری دست در دست یکی دیگر می دود یا وقتی می خواهد از دست غول پیکر های باتوم به دست انقلاب فرار کند . من و خواهره دست در دست هم ، مثل آهو می دویدیم . حتی وقتی نمی دویدیم هم دست مان از هم جدا نمی شد . من دست راستم را و خواهره دست چپش را بالا گرفته بود . دست های دستبند به دست پیروزی . دست های سبز امید . دست های عزادار توپخانه . دست های عصبانی بهشت زهرا .
روز نماز جمعه دست های مان از هم جدا شد . « هاشمی هاشمی ! سکوت کنی خائنی ! » قبلش مردم راه باز کرده بودند برای ماشین های سیاه گاردی ها . می کوبیدند روی ماشین ها . مثل طبل . بامب ، بامب . « دولت کودتا ! استعفا ، استعفا » چند دقیقه بعد گازی توی هوا پخش شد که فرق داشت با همیشه . و من نشستم روی زمین . چشم از آسفالت برداشتم و خواهره را دیدم که می رود . آرام آرام . انگار فیلم را کند کرده بودند . من دارم می میرم ؟ یا این یک خواب بد است ؟
کِی برگشت ؟ کِی دوباره دست هم را گرفتیم ، مجروح و زخم خورده و خسته ؟