۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

ساعت پنج بعد از ظهر

باران می آمد . تند و بی وقفه . و باد .
تو نبودی و این از همیشه این سال ها درست تر بود . همه چیز همان جایی بود که باید باشد . سر جای خودش .

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

روز اول سال همه چیز شکوفه داده من اما احساس معمولی بودن می کنم *

دراز کشیده بودم روی تخت و خیره شده بودم به یکی از کارهای هوکوسای ، نه چون خیلی ارادت دارم به هوکوسای . من به هیچ کس ارادت ندارم . شاید فقط به مامان . حالا نمی دانم این حسی که من نسبت به مامان دارم اسمش ارادت هم هست یا نه . اما من همهء حس های خوب دنیا را نسبت به مامان دارم و اگر قرار باشد توی زندگیم به یکی ارادت داشته باشم قطعا آن یکی مامان است و نه هوکوسای .
خیره شده بودم چون نقاشیش را چسبانده بودم روی دیوار و نگاه کردن بهش بهتر بود از نگاه کردن به دیوار . خیلی نقاشی قشنگی بود . باد داشت کاغذها را می برد و علف ها را تکان می دید و آدم ها را حتی و تنها چیزی که نمی توانست تکان بدهد کوه بود . حقیقتا قشنگ بود .
بعد ؟ بعدی نبود .

* عنوان نوشته یکی از هایکوهای کوبایاشی ایسا ( و شاید شما فکر کنید دارم مسخره بازی در می آورم اما واقعا اسمش همین است و هایکوش هم خیلی قشنگ است و اصلا هایکو موجود قشنگی ست .  )

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

خیانتش را از روی زمین ، از گوشه و کنار خانه ، از خواب تمام این سال هام جمع کنم بریزم توی جعبه ...

اولش نمی دانستم باید چه کنم . بیشتر از آن که غمگین باشم بهت زده بودم . دست و پام را گم کرده بودم . هی برگشتم عقب . سراغ داشته هام . تا به حال کسی به من خیانت نکرده بود . تا به حال به کسی خیانت نکرده بودم . بلدش نبودم . نه خیانت و نه این همه خشونت را . فکر کردم نمی شود با چند خط یک نامه سر و ته یک رابطه را هم آورد آن جور که او با چند خط می خواست جمع و جورش کند . فکر کردم آخرین بار عمیق و گرم هم را بوسیده بودیم و آن بوسه نباید که آخرین بار باشد . این نامه هم . فکر کردم باید خیلی محترمانه و مجلسی با هم خداحافظی کنیم . که جایی خوانده بودم حتما . جایی دیده بودم . زندگیش اگر کرده بودم می فهمیدم خیانت را نمی شود خداحافظی کرد . باید قورتش داد .

تمام هفته فکر می کردم باید چه کنم . شاید باید کادوهاش را بریزم توی یک جعبه ببرم دم در خانه اش  . که تف سر بالا بود . تمام هدیه ای که گرفته بودم این همه وقت دو سه تا کتاب نازک بی اهمیت بود ، یک شال گردن تیم تراکتور سازی که از تبریز برایم آورده بود و یکی از عکس های خودم که پرینت گرفته بود با دستگاه پرینتر تازه اش و بهم داده بود . که حساب نبود . داشت دستگاهش را امتحان می کرد . بهر حال عکس خودم را نمی توانستم پسش بدهم . معنی نداشت .
همه جا را گشتم و زبر و رو کردم . نمی شود فقط همین ها باشد . باید یک چیز ویژه ای یک جایی باشد . نبود . هیچی نبود . هر چند خیلی هم مطمئن نبودم اگر بود پسش می دادم . داشتم سر خودم را گرم می کردم تا یادم برود باید آن چیزی که مانده توی گلوم را ببلعم تا خفه ام نکرده .

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکه ای … *

این اولین عکس زندگی من است . من ِ توی این عکس ، هر کس دیگری می تواند باشد . حتی می تواند محمد جعفر باشد . کچلم ، زشتم ، بی هویت و بی جنسیتم . اما جای نگرانی نیست . من قشنگ می شوم . از ان بچه های قشنگ ِ بامزه که آرزوی هر پدر مادری ست .
اما توی این عکس جای نگرانی هست . از این دختر های کچلم که گوشواره انداخته اند توی گوشم تا مخاطب دربارهء جنسیتم اشتباه نکند . سه تا النگو دارم . تپلم . یک لباس قهوه ای تنم کرده اند . سرم روی بالش است . دهانم نیمه باز است و تف سفید رنگی گوشهء لبم که از بی سلیقگی عکاس پاک نشده . آدم وقتی دارد اولین عکس دخترش را می گیرد باید حواسش جمع تر باشد .
من توی جنگ به دنیا آمده ام . کی توی جنگ حواسش هست تف گوشهء لب دختر کچلش را پاک کند ؟ کی توی جنگ فکر می کند یک روز صلح می آید و دخترش که اولین تصویر زندگیش پله های پناهگاه است ، می نشیند آلبوم سال ها پیش را ورق می زند و فکر می کند آن لکه سفید گوشهء لب باید که پاک می شد . 

اصلا حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم زشت نیستم . تپلو و بامزه ام . قشنگ ترین اتفاق پاییز شصت و چهارم ...

*عنوان نوشته قسمتی از « در آستانه »ء احمد شاملو

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه


گاهی هم وقتی باتوم می آید پایین در هیچ خانه ای برای فرارت باز نمی شود .
اصلا خانه ای نیست . کوچه ای نیست و خیابانی و دویدنی حتی . همش دیوار است و دیوار .

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

« که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید … » *

حالا که فکر می کنم یک خاطره دیگر هم از حسام یادم می آید و خیلی عجیب است که فراموشش کرده بودم . یک بار بهم زنگ زد و گفت خیلی خوب می نویسم  و من کلی به خودم بالیدم .
گفت اغلب دلش خواسته از هشتاد و هشت بنویسد اما هیچ وقت نتوانسته . بعدتر برایش نوشتم که من از هشتاد و هشت زیاد نوشته ام اما … خوب یادم نیست برایش چی نوشتم . اما یادم هست روزی که برایش می نوشتم هدی صابر مرده بود و هاله سحابی مرده بود و بالاتر از سیاهی حتی رنگی بود و اما هنوز ترساندن آخرین تیر ترکش بود . یادم هست آن روز نوشتن از هشتاد و هشت انگار که بیهوده ترین کار دنیا بود .
گل آرا می گفت آخرین باری که حسام را دیده ، گفته دارد یک رمان می نویسد .
من گوش نمی دادم . فکر می کردم چقدر از این کافه بدم می آید که عجیب نبود . روز بدی بود . می شد از همهء کافه های این شهر بدم بیاید . از همهء این شهر حتی …

* عنوان نوشته قسمتی از « اسماعیل » رضا براهنی

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه