۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

چون همهء ما محصول یک کارخانه ایم .

دندان های عقلم را باید بکشم . چی توی دنیا از این بدتر ؟ خیلی چیزها . کارهای کارت ملی ام را نصفه رها کرده ام . نمی دانم از کجا باید ادامه بدهم . شب ها با تنگی نفس از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم باید قوی و محکم باشم . چرا ؟ انگار دارم خودم را برای جنگ آماده می کنم . جنگ با آسیاب بادی ها .  
مغشوش و در هم بر همم . 
از دست دادن آدم ها غمگینم نمی کند . شاید چون کاری بوده که از پنج سالگی انجامش داده ام . هر دو ـ سه سال یکبار آدم ها را ترک کرده ام . بی آن که قطره ای اشک از گونه هایم بچکد . حقیقتش را بگویم ، هیچ کدام از خداحافظی هایم را یادم نمی آید . تنها تصویر گنگ و مبهمی از دوستان دوران کودکی ام به یاد دارم . تصویری که قطعا با واقعیت فاصله دارد . 
وقتی با دایی خداحافظی می کنم می دانم دیگر نمی بینمش . با این همه اندوهگین نیستم . خیلی معمولی ام . انگار خداحافظی کرده ام تا مهمانی بعدی . بعد از پنج سال دلتنگ دایی نیستم . هیچ وقت نبودم . هیچ وقت نخواهم شد .  
اما بعد از این همه سال فهمیده ام که یک چیزی درونم … مممم … می شکند ؟ جا به جا می شود ؟ به هم می ریزد ؟ کلمهء درستش را نمی دانم . خیلی مهیب و ترسناک نیست . مثل خوره ، آهسته در انزوا . یک چیزی درونم یک چیزیش می شود . 
با دیدن فیلم مهاجرین چمدان به دست سرگردان ِ کنار مرزها ، تمام سال های از دست دادن و رفتنم را اشک می ریزم . می دانم یک چیزی درون آن ها دارد یک چیزیش می شود که خوب نیست . که هیچ وقت خوب نمی شود .

توی تمام این سال ها سعی کرده ام یک چیز های پایداری برای خودم دست و پا کنم . بی نتیجه . شاید چندان تلاشی هم نکرده ام . شاید وانمود کرده ام دارم تلاش می کنم . دارم یک چیزهای پایداری برای خودم دست و پا می کنم . اما آن جا که خسته شده ام صبوری نکرده ام . زده ام زیر میز و رفته ام . 
توی تمام این سال ها با اشتباه ترین آدم دنیا بوده ام . رابطه ای که همهء انرژی ام را گرفته . هی شنیدم و مدارا کردم . چرا ؟ هنوز نمی فهمم چی شد که تن دادم به این همه بی احترامی . تا اشتباه ترین و نا پایدارترین اتفاق دنیا را مال ِ خودم کنم ؟ 

بعد از او که هر لحظه اش آزار بود ، دیگر رمقی نداشتم به دوستی که با کلماتش آزارم داده بفهمانم دارم اذیت می شوم . رمقی نداشته ام برای حرف زدن . هر جا دردم گرفته ، رفته ام . چون هر چیز فلانی دود می شود و به هوا می رود و لقد خلق الانسان فی کبد . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه


۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

از این جا که نشسته بودم توی دستمال کاغذی فین می کردم و حقیقتا چی بد تر از اختراع دستمال کاغذی های معطر ؟

از این جا که نشسته بودم « مالوی » بکت را می دیدم . اما گشتم و « سفید بینوا » را پیدا کردم . چون فکر می کردم سفید بینوا اسم جذابی ست . می خواندم و نمی خواندم . یک حال ِ سر به هوایی . 
از این جا که نشسته بودم صدای مامان بابا می آمد . ان ها سال هاست دوتایی توی آشپزخانه کار می کنند . مامان مرغ ها را پاک می کند و بابا ظرف ها را می شوید مثلا . کثیف و شلخته . برای همین چند دقیقه یکبار مامان داد می زند . 
از این جا که نشسته بودم ، شیر داغ می نوشیدم و از یک دروغ هفت هشت ساله رها شده بودم . سرانجام رها شده بودم و درد نداشت . بابتش به خودم نمی بالیدم . راهم برای تمام کردن تعریفی نداشت . اما همه چیز داشت ملال آور و رقت انگیز می شد و من می شد که به ملال و خاک بر سریم ادامه دهم ، مثل همهء این هزار سالی که گذشت . اما نداده بودم . یک حال از خطر جسته ای داشتم . 
فکر می کردم مهمانی شکوفه چی بپوشم . حتی فکر می کردم با یکی دو نفر برقصم . 
پنجره باز بود ، باد می آمد و باران . پاییز آمده بود و هنوز شهریور .

جام خوب بود . راحت بود . بی خیال بود . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

با صدای گرفته می رسم سر میز ناهار و تمام تربچه ها را می بلعم . چون قادولم .

دلم می خواست گریه کنم . اما نکردم . چون دلیل محکمی برای گریه کردن نداشتم . چرا باید با دماغ پف کرده قرمز بر می گشتم خانه ؟ با بوق ممتد به ماشین جلویی فهماندم که برود جلو . چقدر ؟ سه قدم جلوتر . ماشین جلویی با قفل فرمون پیاده نشد و شیشه های ماشینم را خورد نکرد . توی دلش گفت چه مرگته و سه قدم رفت جلو . من هم سه قدم رفتم جلو . ماشین پشتی دید ارزشش را ندارد و همان جا ماند . سه قدم این ور آن ور چه فرقی می کرد ؟ 
گاهی این شکلی می شوم . توی رانندگی قادول بازی در می آورم . از کنار ماشین ها می روم که دو تا ماشین بیفتم جلوتر . خوب چته ؟ هیچیم نیست . عجله ای هم ندارم . نا اعصاب هم نیستم . قادولم . همین . 
تمام راه ، هایده گوش می کنم و بلند باهاش می خوانم . داد می زنم . اول همان زمزمه های آرام خوابم را می پراند . بعد خواب تبدیل به هیولایی می شود که می خواهد مرا ببلعد . نه من را که یک بینوای دیگری را هم که قرار است با من تصادف کند . این دیگر شوخی بردار نیست . اگر خودم بودم می گذاشتم هیولا کارش را بکند و من تا ابد بخوابم . دیگر با هایده داد می زنم و انگار کک افتاده باشد به تنبانم ، هی تکان های نا مربوط به آهنگ می خورم . انگار نه . این استعاره نیست . کک افتاده به تنبانم و تنم را با پشتی صندلی می خارانم . 

من فیکم . تقلید آدم های خوب و اصیلم . هیچی نیستم . آدم هیچ حالش خوب نیست و همیشه بی هیچ دلیل محکمی دلش می خواهد گریه کند وقتی اصالت ندارد . وقتی انقدر تقلبی و چینی ست . و این شهر ، پشت چراغ های قرمزش ، مدام تقلبی بودنم را به یادم می آورد . 
هر شهری باید یک خیابانی  داشته باشد که آدم بی آن که بخواهد ازش بگذرد و به جایی برسد ، توش راه برود و حالش خوب شود . یک روز شاید ولیعصرِ تهران ، آن جاش که می رسد به تجریش این شکلی بوده . من خودم را به یاد می آورم که از اتوبوس پیاده می شدم و چند ایستگاه را پیاده می رفتم چون باران می آمد و ولیعصرِ بارانی بسیار زیباست . قدم می زدم به سمت پایین . هر جا که خسته می شدم می نشستم توی ایستگاه . گاهی اتوبوس ها می آمدند و می رفتند و من می ماندم به تماشا . 
حالا آن خیابان ، با یاد آدم هایی گره خورده که دیگر دلم نمی خواهد بیاد شان بیاورم . 
این روزها از تهران فقط می گذرم و دلم می خواهد گریه کنم . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

Paul Graham

پی نوشت ؛ دربارهء پل گراهام و آثارش ، شمارهء ۲۹ مجلهء حرفه؛هنرمند را بخوانید . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۵, چهارشنبه

استانبول شهر قشنگی بود .

همان قدر که دیدمش . و بسیار زنده . لابد محله کثیف فلان هم داشت که فرصت نشد ببینم . اصلا چرا باید می دیدم . رفته بودم زیبایی ببینم که دیدم به وفور . همان استقلال برای دو هفته ام کافی بود . از قدم زد توی کوچه پس کوچه هاش سیر نمی شدم . یک بطری آبجو بگیری دستت و توی کوچه هاش راه بروی . فقط راه بروی . من وقت راه رفتن تند تند قدم بر می دارم و زمین را نگاه می کنم . عادتش آن جا از سرم افتاده بود . آرام برای خودم راه می رفتم چون قرار نبود به جایی برسم . رسیده بودم . کوچه های سربالایی را می رفتم آرام و به دیوار ها نگاه می کردم . به آدم ها . استانبول شهر قشنگی ست برای نگاه کردن . 
چند باری هم رفتیم اسکله . برای من که کودکی ام کنار اسکله گذشته ، آن جا فراتر بود از دیدن و لذت بردن . شهر بی آب شهر نیست . دود و جمعیت متراکم و دعوای ناگهانی راننده هاست . اصفهانی ها چطور زاینده رود را تاب می آورند و نمی میرند از غصه ؟ 
من پیرمردم . گوشی اندروید ندارم . اما آن جا بدجوری لازم است . که از هر چیز کوچکی یک عکس بگیری بفرستی برای خواهرت که ببین ! این خیابان همان جایی ست که باید دو تایی توش راه برویم . عکس بگیری برای برادره که این مغازه با این کتاب های فلانش مال توست . مامان خانوم این جا بدجوری یادت افتادم . آه بستنی های مک دونالد ! گیزلی باگچه ! کست ! رقص شب های تعطیل ! اسکله اسکله اسکله ! دلم برای تان تنگ می شود . 

استقلال پر بود از توریست های هیجان زده ای که خود شان را از این مغازه پرت می کردند توی آن یکی مغازه و با کیسه های خریدی که هی بیشتر و سنگین تر می شد می آمدند بیرون . من حیران بودم . باد می وزید لای موهام . می توانستم ساعت ها توی خیابان ها راه بروم و انگشت های پام از شکل بیفتد از زور درد و بر نگردم توی تختم . تا ساعت چهار صبح راه می رفتیم توی خیابان . خیابان هایی که توی باران قشنگ تر هم هستند . بعدش می نشستیم جلوی نورلند . نورلند یک هاستل ارزان کثیف ککی بود . همین جوری که خودمان را می خاراندیم و سرفه می کردیم ، به ساختمان بدقوارهء رو به رو نگاه می کردیم و آخرین ساعت های شب را می خندیدیم . 
توی ولیعصر اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد خالی خیابان بود . به ساعت ماشین نگاه کردم . نه و سی و هشت دقیقه شب . 
صبح ها بعد از صبحانه ـ نورلند به جز کک های مجانی ، صبحانه هم می داد ـ می نشستیم همان جای دیشبی ، توریست های زیبای خوش رنگ را نگاه می کردیم و بهشان امتیاز می دادیم . از نگاه من چینی ها و ژاپنی ها همیشه برنده ترینند . باقی خیلی زود تکراری می شوند . حالت نشستن با لباس خواب و چشم های پف کرده و دید زدن مان جوری بود که می شد تیکه هم بیندازیم . 
بعد راه می افتادیم توی خیابان ها و استقلال و مغازه هاش را همراه توریست ها در می نوردیدیم . با این تفاوت که کیسه های خریدمان بیشتر و سنگین تر نمی شد . تنها با حسرت قیمت های کشور خراب شده خودمان را با آن جا مقایسه می کردیم . گاهی به لباس مشابهی بر می خوردیم که سه ماه پیش خریده بودیم و می فهمیدیم صد هزار تومان توی پاچه مان کرده اند و آه ! حسرت الکی .
من از این حسرت الکی فرار می کردم . و از « دسته جمعی ». جدا می شدم و تنهایی کوچه های منتهی به استقلال را گز می کردم . که لذتش دو چندان بود . شیب های بی انتهایی که به کافه های قشنگ و رویایی ختم می شد .  

بیوک آدا هم رفتیم . همان جایی که تورهای ایرانی مردم را می برند خانه فاطما گل و فلان را ببینند . ما با تور نرفته بودیم و نمی شد بفهمیم خانه فاطما گل کدام شان است . حدسی هم نداشتیم بزنیم . اما لابد یکی از این خانه اشرافی ها مال یاشارانا بوده . کارهای خوب تر بینال توی بیوک آدا بود . هوا هم خوب و دلپذیر . خوبی کارهای بینال امسال این بود که یکجا نبودند . علاوه بر آرته و مدرن استانبول ، پخش بودند توی خیابان ها . همین جوری خوش خوشان خیابان ها را قدم می زدی و می رفتی خانهء تروتسکی و در انتهاش کارهای بزرگ Adrian Villar Rojas را کنار دریا می دیدی و لذت می بردی . 

بنظرم بهترین کار بینال کارِ Ed Atkins بود توی همان بیوک آدا. این از من . شما چه خبر ؟ 

۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

اما آفتاب که می زند توی هواپیما چهار چنگولی نشسته ام و دارم سعی می کنم سرفه های خشک سینه ام را آرام نفس بکشم و صدا ازم در نیاید .

بعد تر دلم برای تنهایی تنگ شد . فهمیدم این تنهایی نبود که من را آزار می داد . لحظاتی اذیتم می کرد که نمی خواستم تن بدهم به این تنهایی . چون آدم ها « دوست » دارند و تنها نیستند و تنهایی اشتباه است . 
آن لحظه ها داشتم دست و پای الکی می زدم و تبدیل به موجود قابل ترحم بی نوایی می شدم که برای جلب توجه هر کاری می کند و هیچ چیزی بدتر از یک دلقک بیمزه نیست . کافی بود کسی به شوخیم بخندد . اگر نه سه بار که حتما دوباره تکرارش می کردم . خنده روی لب ها می ماسید . 
وقت هایی که می پذیرم تنهام دنیا جای دلپذیری می شود . شب ها می دوم . روزها کتاب می خوانم . می نویسم . و تنهایی را دوست دارم . دارم بر می گردم به تنهاییم و حالم از این جهت خوب است . 
تو هواپیما حواسم را متوجه مهماندار ها می کنم تا سرفه ام نگیرد . با اولین سرفه فکر می کنم قرار است مسافر ها را به گا بدهم . می خواهم بلند شوم و پیشاپیش از مسافرها معذرت خواهی کنم . مثل مامان های بچه دار . اما نمی کنم . کون لقشان . سعی می کنم روی صندلی ناراحت هواپیما بخوابم . خوابم نمی برد . و گله ای هم ندارم . چرا باید ارزان ترین پرواز ، صندلی های راحتی داشته باشد . اما انتظار داشتم ازم بپرسند دلم آب انبه می خواهد ؟ نه که نمی خواهد . 
یادم نیست چندم شهریورم . چند روز مانده به نمایشگاه . به کارهای نکرده ام فکر می کنم . به سوله که هیچ دلم نمی خواهد برگردم توش . به صبح های کرشت که لخ لخ دمپایی مهران به گوش می رسد و خدا می داند که هیچ چیز بدتر از صدای دمپایی آدم هایی که شل راه می روند و دمپایی شان را با خودشان این ور و آن ور می کشند نیست . به صدای فرناز قاضی زاده فکر می کنم و دلم می گیرد . به سهروردی فکر می کنم و کوچهء خانه تو که ناگزیرم هر پنجشنبه شب از توش بگذرم و لعنتی تو بدترینی ! 

دلم می خواهد آفتاب که زد تنهایی سربالایی کوچه های استانبول را بروم و هیچ یادم نباشد به تهران و خیابان هاش .