۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

آماده اید بچه ها ! بله ناخدا ! نشنیدم صداتونو ! بله نا خداااااا

صبح ؛ می تواند صبح دیروز باشد یا صبح فردا . چون صبح های من  فرقی با هم ندارند . مثل شب ها ، مثل غروب ها . مثل هر کِی ِ دیگر روز . چون من تصمیمم را گرفته ام . می خواهم بعد از این یکنواخت و کسل کننده باشم . مثل قبل از این . این نوشته تاریخ ندارد . سر ندارد . ته ندارد .

صبح دیر ؛ گوشواره هایم را در می آورم . سوتینم را هم در می آورم . شالم را هم در می آورم . خانومه هول می کند و می گوید نه ! شالت سرت باشه ! خانوم جان هیچ کس با دیدن حال نزار من و چشم باد کرده ام تحریک نمی شود . با روسری یا تو سری یا هر چی . شالم را سرم می کنم و می خوابم روی دستگاه . من خیلی مسرورم که بیماری هولناکی ندارم و می توانم بخوابم روی این تخت و آرام آرام بروم توی دستگاه و لذت ببرم . چون اگر بیماری هولناک داشتم رمقی نمی ماند برای لذت بردن و اگر بیماری هولناکی نداشتم و بیماری پیش و پا افتاده ای هم نداشتم مجبور بودم بازیگر « از کرخه تا راین » باشم تا بفهمم خوابیدن توی این دستگاه چه مزه ای دارد که من هیچ دلم نمی خواهد بازیگر « از کرخه تا راین » باشم . دلم می خواهد ترانه علیدوستی باشم .

بعد از ظهر ؛ من داشتم می رفتم این دستشویی و برادره داشت می رفت آن دستشویی . این و آن ندارد . این و این یکی . دو تا دستشویی ما کنار هم است که این خیلی مسخره ست . چون یک دستشویی باید این ور خانه باشد برای این وری ها و یکی آن ور باشد برای آن وری ها . اما خانهء ما مختصر است و خیلی این ور و آن ور ندارد . همش یک ور است . برای همین وقتی دو نفری می رویم دستشویی همدیگر را می بینیم و به هم لبخند می زنیم . توی تلویزیون یکی داد زد گل . کی ؟ حواسم نبود . برادره از دستشویی رفتن منصرف شد . من اما نه . صداش را شنیدم که گفت خاک بر سر پرسپولیس . در حالیکه بازی پرسپولیس نبود و هیچ ربطی به درخشان نداشت اما آن ها از هر فرصتی برای فحش دادن به درخشان استفاده می کردند .  بازی استقلال بود . من دیگر فوتبال نمی دیدم . تنها نتایج را دنبال می کردم . چون استقلال نقطهء مشترک من و مهران بود و من از هر چیزی که نقطهء مشترک من و او باشد فراری بودم . از دیدن بازی استقلال ، سیمپسون ها ، چهارمیز !
در عوض باب اسفنجی می دیدم که دوست نداشت . بی سلیقه ! می گفت چرند است ! چرند خودتی ! الاغ . من طی یک تحقیقات میدانی فهمیده ام آدم هایی که باب اسفنجی را دوست دارند آدم های جالب تری هستند  ( سلام آرش ) اصلا نمی توانم بفهمم چطور یکی می تواند به باب اسفنجی بگوید چرند .

شب ؛ خوابم نمی برد . و فقط خدا می داند چرا وقتی آدم « شیوهء صحیح خوابیدن » را گوگل می کند ، نیم ساعت بعدش دارد یک مقاله دربارهء نشانه های حیات توی مریخ می خواند . درحالیکه هیچ براش مهم نیست که توی مریخ یا هر قبرستانی غیر از کرهء زمین نه حتی ، غیر از ایران ، تهران ، بلوار شهرزاد چه خبر است . با این همه نشانه های حیات توی مریخ بهتر از عوض کردن کانال ها و دیدن « دو خواهر » با بازی محمدرضا گلزار بود .
شما می دانستید من توی پرترافیک ترین و آلوده ترین منطقهء تهران زندگی می کنم ؟ پس وانمود نکنید که من خیلی خودخواهم که جایی جلوتر از دماغم را نمی بینم . چون چند منطقه بالاتر یا پایین تر از شما هوا به غایت آلوده ست و شما عین خیال تان نیست . هیچ کس غیر از ترزا خانوم جایی دورتر از دماغش را نمی بیند .
بعد که بر گشتم توی تختم یادم نبود پای زیرم را باید نود درجه خم کنم یا پای بالایی را و یادم نبود دست روی بدنم باید روی پای دراز شده باشد یا روی پای خم شده و گربه خوابیده بود وسط تختم و من چاره ای نداشتم جز این که مچاله شوم شوم توی خودم و جوری که زانوم توی دهنم باشد ، جنینی بخوابم .

 شب تر ؛ خوابم نمی برد . مچاله توی خودم ، دارم سعی می کنم هوا را ببلعم و تصمیم های مهم بگیرم . یک روز دوباره خواهم دوید ؟ چی شد که هوا تمام شد ؟ اگر بیماری هولناکی داشته باشم آن وقت چی ؟ من اگر پولدار بودم اپل واچ می خریدم ؟ واقعا بعد دو سال چه مهمه ؟

خیلی شب تر ، آن جا که تا صبح راهی نمانده ؛ خواب می بینم یک اسب دارم .

۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

william eggleston

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

اما نگفتم . گفتم نفسم بالا نمی آید و سرفه های فلان و مثل پیرزن ها نک و نال کردم .

از خواب که بیدار می شوم پایه های میز را می بینم .
دیوار خاکستری اتاق خواب ، پایه های میز و سقف چوبی تختم . هر روز صبح را با دیدن یکی از این تصاویر شروع می کنم . بعد تصمیم می گیرم از خواب بیدار شوم یا چی ؟ می خوابم و به خواب دیدنم ادامه می دهم که اغلب خواب های چرندی ست . مثل پایه های میز و دیوار خاکستری اتاق خواب و سقف چوبی تختم . من طبقهء اول یک تخته دو طبقه می خوابم . گاهی می روم روی کاناپهء اتاق پذیرایی چون دلم نمی خواهد زیر یک سقف چوبی کوتاه بخوابم . شک ندارم اگر تختم زیر پنجره بود و آسمان یک تکه اش پیدا بود ، صبح های دلنشین تری داشتم . بلند پرواز تر بودم اگر چشمم به ابرها باز می شد که این روزهای تهران ابرها باشکوهند و آسمان بی انتهاست .
برای همین از خانه می زنم بیرون که ابرها را ببینم . که عکس بگیرم و با هشتگ سوییت تهران ، ابر ، بهار و کوفت بگذارم توی اینستاگرام . اما من اینستاگرام ندارم . موبایل اندروید هم ندارم . پس چی دارم ؟ هیچی . خودم را دارم که خیلی به خودت می نازی ؟ بعله من به خودم می نازم . چرا ؟ چون زیبا و باهوشم . فقط نفسم بالا نمی آید که اگر بالا می آمد و اگر قرار بود به جای بیمارستان بروم دنبال آن ابرها که بالای کوهند قشنگ تر بود . اما خیلی هم باکیم نیست . ابرها خیلی سخاوتمندانه بالای حیاط بیمارستان هم هستند و من از این بابت خوشحالم . خیلی الهی قمشه ای وار فکر می کنم آن ها زیبایی شان را از من دریغ نمی کنند و دمشان گرم .
قبلش باید از یک اتاق کوچک ِ « ورودی خواهران » عبور کنم و موهایم را بکنم تو و بپرسم چرا ؟ فکر نمی کنید بیمار به اندازهء کافی حوصله ندار و نفسش تنگ هست ؟ و آن ها بگویند خوب نیاید این جا که من بگویم فکر کردید این خراب شده شهر بازیه ! مجبور نبود که نمی آمد . احمق ها ! اما نمی گویم . این بار نمی گویم و غافل گیرشان می کنم . خانومه به نظر نمی آید غافل گیر شده باشد . حجاب من هم به نظر نمی آید هیچ مشکلی داشته باشد . یعنی من تن داده ام و بی ان که حواسم باشد لباس مناسبی را برای امدن به بیمارستان انتخاب می کنم ؟

ـ آقای دکتر سلامتیم را به من برگردانید . من می خواهم بسکتبال بازی کنم !
ـ حالا نمی شود بسکتبال بازی نکنی ؟
ـ نه نمی شود . من دیشب فهمیدم هیچ چیز را به اندازهء بسکتبال بازی کردن دوست ندارم . دلم می خواهد موهایم را بلند کنم و کلاه فلان سرم کنم و با باد بدوم . من هیچ وقت ِ دیگر به اندازهء وقتی که توپ را می اندازم توی حلقه احساس پیروزی نمی کنم . چون آن ها ایستاده اند دورم و تشویقم می کنند و من سال هاست که تشویق نشده ام با این که خیلی زیبا و باهوشم .
ـ خانوم شما چندان هم زیبا نیستید .
ـ بعله شما نمی فهمید . فقط الهی قمشه ای می فهمد من چقدر زیبا و باهوشم . اگر اینجا بود بهتان می فهماند و شما می فهمیدید که چه نفهمید !
ـ تازه چشم راست تان هم باد کرده و قیافهء هولناکی پیدا کرده اید .
ـ تو خوبی ! احمق !

۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

پس سلطان جزیرهء پاراکیتو کیست ؟

پدر من سلطان هيچ جزيره ای نبوده . نه پاراکیتو و نه هيچ جزيرهء ديگری . پدر کارمند جزء يک ادارهء دولتی بود . او صبح زود می رفت و تا شب سگ دو می زد . همان وقت ها بود که فهميدم زندگی يعنی حقوق سر برج و حبوبات نه چندان مرغوب ادارهء تعاونی ! زندگی يعنی برنج و روغن کوپنی و يخچال قسطی . لباس های برادر بزرگم را می پوشيدم و با خودم فکر می کردم پس سلطان جزيرهء پاراکیتو کيست ؟
ما ، من و ۸ خواهر و برادر ديگرم ، در دو اتاق ، يک دستشويی و حمام ، يک آشپزخانهء نه چندان کوچک و يک انباری دنج و راحت با هم شريک بوديم . همين طور توی لباس هايمان . ظهر های گرم تابستان توی کوچه پس کوچه های شهرمان بازی می کرديم و حواسمان بود تا آسيب جدی به لباس هايمان وارد نشود .
برادرهای بزرگترم توی جنگ کشته شدند و می توانم قسم بخورم هيچ کدام نه دل خوشی از رئيس جمهور داشتند نه حتی دلشان می خواست برای آزادی کشورشان يک خراش کوچک بردارند . سخرانی های کوبندهء رئيس جمهور و وزير جنگ هيچ گاه حس وطن پرستی شان را تحريک نکرد . آن ها معتقد بودند هيچ چيز توی زندگی ارزش مردن را ندارد . هر چند همهء حرف هايشان را قبول نداشتم اما مرگ هم حق آن ها نبود ... بر سر مزار دو برادرم ايستادم با غرور بی آن که قطره اشکی بريزم و با خودم فکر کردم ؛ از چه کسی بايد انتقام بگيرم . تا غروب آن جا ، بالای تپه بودم بی آن که بدانم بر سر کی بايد فرياد کشيد ؟! ... از راه درياچه به خانه برگشتم و با خودم فکر کردم ؛ پس سلطان جزيرهء پاراکیتو کيست ؟ ... از آن روز بود که فهميدم زندگی يعنی مرگ های زود هنگام ، مرگ های بی حاصل .
پدر بازنشسته و پير شده بود . با حقوق بازنشستگی پدر نمی شد خرج يک خانوادهء ۹ نفره را داد . دخل و خرجمان جور در نمی آمد . با خودم گفتم بايد زمين و گاوها را بفروشيم و يک رستوران باز کنيم . بعد يادم آمد ما نه زمينی داريم و نه گاوي .
تمام شهر را دنبال يک کار خوب گشتم . توی اين شهر برای يک زن تنها کار خوب پيدا نمی شود . پس به هر کاری که حقوق داشته باشد راضی شدم . جواب تلفن ها را می دادم و کار ارباب رجوع ها را راه می انداختم . يک کار تمام وقت و کلی خستگی . آن کار هيچ چيز برايم نداشت جز اين که توی يک بعد از ظهر پاييزی ايمانم را از دست دادم . آن روز سخت کار کرده بودم . با يکی دو نفر دعوايم شد . يک دعوای لفظی نه چندان محترمانه . برگشتم که خانه فهميدم ديگر هيچ چيز از آن اعتقادات مذهبی برايم نمانده . نه خدا و نه پيامبر و نه هيچ معجزه ای ، هيچ چيز نبود که راضی ام کند . اصراری هم به اين کار نداشتم . يک ليوان نوشيدنی برای خودم ريختم و تمام .

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

که باکیم نبود یک چپ سبیلو بگوید فاشیستم یا هر چی .

مهمانی باغچه را الگوی خودم کردم . زین پس . چون توش تا نهایت رقصیدم . حتی وقتم را با معاشرت تلف نکردم . یک کم حرف می زدم و می فهمیدم حرف زدن توی مهمانی بیهوده ترین است . مریم می پرسید آن اول ها که دیدمش فکر می کردم چه جور آدمی ست ! وسط مهمانی ؟ چرا ؟ شک نداشتم از این آدم هاست که وقتی یک عکسی ازشان توی اینستاگرام بگذاری زیرش کامنت می گذارند عکس از این بدتر از من نداشتی ؟ یعنی هیچ جوره راضی نمی شوند . من سرسری یک چیزهایی گفتم که یادم نیست چون هیچ وقت هیچ فکر خاصی دربارهء مریم نکرده بودم . حتی الان هم فکرم نمی آید ! و پریدم وسط که نمی شد خیلی اسم وسط روش نهاد چون یک اتاق بود که همهء گوشه هاش رقص و پایکوبی به پا بود . حتی از یک جایی به بعد پام درد گرفت . چون کفش پاشنه بلند پوشیده بودم . خودم را از تک و تا نینداختم . کفش هام را در آوردم و رفتم یک گوشهء دنجی نزدیک سینک ظرفشویی ، که هیچ غولی پام را لقد نکند و به رقصیدنم ادامه دادم . تا آخر . تا وقتی آدم ها یکی یکی خسته می شدند و پرت می شدند یک گوشه . وقتی می گویم پرت می شدند شوخی نمی کنم . آن ها آن قدر می رقصیدند که پای شان بی حس می شد و چون وسط رقص بودند نمی افتادند ، گریز از مرکزی پرت می شدند می خوردند به دیوار و همان جا فرود می آمدند و دیگر بلند نمی شدند .
رقص که تمام شد من جنازه ها را به حال خودشان رها کردم و رفتم کنار آتش . میلاد گفت فاشیستم که من باکیم نبود . می خندیدم . سیاوش از جاش بلند شد و شروع کرد به داد زدن . من همچنان خندیدم و رقص یک همچین خنده هایی به آدم عطا می کند . رقص و هفته اول و دوم و سوم عاشقیت . گفتم تا وقتی داد می زند من باهاش حرفی ندارم . گفت داد نمی زند . این مشکل اساسی من با چپ هاست که فکر می کنند دارند حرف می زنند اما داد می زنند . یعنی وقتی دارند از آرمان های چپ دفاع می کنند فرق داد زدن و حرف زدن را نمی فهمند . گفتم اصلا چرا بلند شده ایستاده وقتی من نشسته ام . چرا این حال تهاجمی را به خودش گرفته . چرا چرند می گوید . این را نگفتم . رهاش کردم که داد بزند و با دوست دختر برازنده ش معاشرت کردم چون داد نمی زد و بامزه هم بود .

۱۳۹۴ فروردین ۱۳, پنجشنبه

۱۳۹۴ فروردین ۱۲, چهارشنبه

من و ابوذر اما خوابیم .

من روزی هشت تا بازدید کننده دارم که پنج تاش خودم هستم چون من خیلی عاشق خودم و بلاگم هستم . سه تای دیگرش را نمی دانم چون به سه چهار نفر آدرس این جا را داده ام . اما به کی ؟ یادم نیست . مثلا یکی که مطمئن بودم آدرس اینجا را دارد چند وقت پیش گفت که دلش برای نوشته هایم تنگ شده . تنگ شده ؟ اگر تنگ شده پس چرا ؟ چرا شما مثل من نمی توانید عاشق نوشته هایم باشید ؟ دوباره آدرس را دادم اما باز هم شک ندارم یک خط این جا را نخواند . بهر حال این جا را چند نفر بیشتر نمی خوانند و از این بابت است که تمام اسم ها و شخصیت ها و مکان ها در این بلاگ ساختهء ذهن نویسنده نیست . چرا باید ذهنم را برای پیدا کردن اسم تلف می کردم وقتی کسی این سطور را نمی خواند ؟ اسم پیدا کردن به این راحتی نیست که . سیاوش جز سیاوش چی می تواند باشد ؟
اما بهر حال متاسفم که توی دوستهام کسی به اسم اسماعیل ندارم . من خیلی خوشم می آید یکی اسمش اسماعیل باشد و داستان هاش را برای تان تعریف کنم . شک ندارم که اگر داستان های اسماعیل را برای تان تعریف می کردم شما عاشق نوشته هام می شدید . اولین بار که اسم طاها را هم شنیدم خوشم آمد ولی بعد که تعداد طاهاهای ها ها های دور و برم به سه تا رسید دیگر خیلی تکراری و بیمزه بود . آن ها هیچ داستانی برای تعریف کردن نداشتند . خیلی معمولی ، آرام ، سر به زیر و سر به راه . یا بنیامین . اما من بنیامین هایی که شناختم هیچ باب طبعم نبوده اند برای همین حالا از بنیامین بدم می آید . کسری خوب است اما هنوز با اختلاف اسماعیل در صدر است . نیما و سیاوش و آرش زیادند . به وفور . مانی کم است . اما دیگر دوستش ندارم . چون یاسمن هر روز زنگ می زد و می گفت مانی چقدر لوس و ننر است ؟ شاید .
اسم هایی مثل ابوذر هم خیلی عجیبند . ابوذر ها نشان از آرمان های انقلابی ِ حالا فراموش شده دارند . خانواده هایی انقلابی ِ حالا اصلاح طلب . هنوز معتقد به آرمان های امام . ما انقلاب کردیم که فلان .
مامان بابای ابوذر تا نیمه شب بیدار مانده اند و اخبار مذاکرات را دنبال کرده اند . صبح که بیدار شدند برای نماز قبلش تلویزیون را روشن کرده اند و چون بی بی سی برنامه ای نداشته ، زیر نویس های الکن شبکهء خبر را خوانده اند و بابت رای ای که دادند به خود بالیده اند . فردا صبح سر میز صبحانه در حالیکه آنها دارند دربارهء تیم ِ قوی ِ مذاکره کننده و سیاست های فلان روحانی صحبت می کنند ، قیمت دلار آرام آرام می آید پایین .