۱۳۹۸ اردیبهشت ۸, یکشنبه

یا باریکهء نوری افتاده روی صورتش وقت خواب

نشسته بودم پشت لب تاپم و انگار داشتم کار مهمی می کردم و سرم خیلی شلوغ بود. اما نبود. توئیت می خواندم. صبح ها لب تاپم را می زدم زیر بغلم، ده دقیقه تا تاکسی های میرداماد پیاده روی می کردم و سوار تاکسی های میرداماد می شدم و پیاده می شدم و سوار اتوبوس های تجریش ـ راه آهن می شدم و چند تا ایستگاه بعد از ونک از اتوبوس پیاده می شدم. 
می آمدم می نشستم توی کافه ای که پنجره هاش رو به درخت های سر بریدهء ولیعصر باز می شد. و توئیت می خواندم. بعله من یک انگل جامعه بودم که آخرین حقوقم را تمام و کمال خورده بودم و حالا با ته ماندهء پس اندازم داشتم کاپوچینو می خوردم و توئیت های شما را لایک می کردم و حقش نبود بابتش بهم حقوق بدهید؟ 
گاهی هم می مانم خانه. با بابا بازنشستگی می کنیم. سالاد درست می کنیم، کانال های تلویزیون را عوض می کنیم. منتظر مامان می نشینیم تا از سر کار بیاید خانه و کارهایی از این دست.

بابا می پرسد من تخته بلدم؟ می گویم بلدم. دارد سالاد درست می کند و من نگاهش می کنم. این کار مورد علاقهء من است. نگاه کردن. وقتی یکی نقاشی می کشد، سالاد درست می کند، آرایش می کند، با گلدان هایش ور می رود یا گلدوزی می کند یا هر چی. می پرسد توی خانه نداریم؟ می گویم نداریم؟ می گوید بهم یاد می دهی؟ می گوبم اهوم! می پرسم دوستهات بازی می کنند؟ می گوید ااوف! یعنی خیلی. یعنی همش. می پرسم حوصله اش سر نمی رود؟ می گوید نه! بابا گاهی بازنشستگیش را توی شمال می گذراند. با دوست هاش. من اما نمی روم. منتظر می مانم رئیسم بهم زنگ بزند و بهم بگوید از فردا بروم سر کار. رییسم زنگ نمی زند. من اما نا امید نمی شوم. لب تاپم را می زنم زیر بغلم و خیلی مصمم و با اراده می روم سمت میر داماد. 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۷, شنبه

من اساسا با مبلغان هر دینی و هر کوفتی مشکل دارم.

من با گیاه خوارها مشکلی ندارم. یعنی اصلا چرا باید برایم مهم باشد کی چی می خورد؟ اما آن ها به گیاه خواری شان بسنده نمی کنند. تمام تلاش شان را می کنند تا دین شان را به خوردمان دهند. ما جایی زندگی می کنیم که به قدر کفایت دین به خوردمان داده اند و دیگر لبریز شدیم و جایی برای یوگا و استاد طاهری و گیاه خواری و فلان نداریم . می فهمید که چه می گویم؟ نه که بخواهم بگویم یوگا فلان. خیلی هم خوب. اما اگر یوگا هم کنم می نشینم توی اتاقم و ماستم را می خورم و درباره اش سخنرانی نمی کنم. 
سایه از اساس دوست خوبی نبود. هزار تا دلیل برای این حرفم دارم. خیلی قلابی بود و این قلابی بودنش بدجوری توی ذوق می زند. گفتنش خیلی برایم سخت است. یک کم فهمیدنی ست. من از آدم هایی که وقتی می بینم شان می فهمم جلوی آینه ساعت ها خودشان را بالا و پایین کرده اند تا شده اند اینی که حالا رو به روی تان نشسته اند خوشم نمی آید. بعله همهء ما جلوی اینه هزار بار فلان. اما تهش آن لباس باید به تن مان بنشیند. این که لباس فلان بپوشیم صرفا که بگوییم خیلی می فهمیم در حالیکه کاملا معلوم است نمی فهمیم، همین ما را قلابی و بیمزه می کند. من چند روز پیش عکس یکی از دوستانم را دیدم توی نمایشگاهش که اورال پوشیده بود و یکی از بندهایش را باز کرده بود و همین جوری باز رهاش کرده بود. خیلی شلخته طور. در حالیکه شلخته نبود. کاملا معلوم بود که جلوی اینه ایستاده با اورالش و بندش را باز کرده ببیند چه جوری ست؟ بهش می آید؟ نمی آید؟ یا چی؟ شلخته ترش می کند که یعنی خیلی کول است و فلان؟ یا نه؟ 
همهء این ها توی ان عکس پیدا بود. و من برای معاشرت با آدم های فیک و الکی خیلی بی حوصله ام. 

یعنی وقتی با یکی دوستم باید خیلی از من بلد تر باشد. خیلی فهمیده تر باشد. این که هنوز درگیر نوع لباس پوشیدنش باشد خیلی ابتدایی ست. حالا گیاه خواست بخورد هم بخورد. اما موقع سفارش غذا توی رستوران دربارهء گیاه خواری و فلان سخنرانی نکند. 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۶, جمعه


۱۳۹۸ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

ما آدم های متوسطی هستیم که زندگی متوسطی داریم و غر های متوسطی می زنیم.

شبش به جیران می گویم که زندگی کارمندی مرگ است. کمی مست است. مدام موهایش را باز می کند و می بندد. من تا به حال توی خانه های اکباتان را ندیده بودم. اکباتان جایی بود که چهار سال، چهار روز هفته، ساعت شش صبح از کنارش می گذشتم وفکر می کردم توی این خانه ها چه شکلی ست؟ ساعت شش بعد از ظهر، وقت برگشت، خسته و خواب آلود بودم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. نه به توی خانه های اکباتان و نه هیچ کوفت دیگری. 
حالا می دانم شکل خاصی نیست. 
جیران با موهای باز تاییدم می کند. اما دارم راست نمی گویم. من توی حسابم یازده هزار تومان پول دارم. کارت اتوبوسم سه هزار و چهار صد تومان اعتبار دارد. هر بار که کارتم را نشان کارتخوان می دهم با دقت به کم شدن تدریجی اعتبارم نگاه می کنم. چند بار دیگر می توان ولیعصر را بروم پایین؟ باک بنزین ماشینم از نصف کمتر است و توی کیف پولم سی و چهار هزار و هفتصد تومان پول دارم. این کل دارایی من است. با تمام شدن ماه قرار نیست حسابم پر شود. و هیچ نمی فهمم چرا باید بروم خانهء جیران مهمانی و بهش بگویم زندگی کارمندی فلان؟ معلوم است که لجم گرفته؟ 
جیران هم لجش می گیرد، همین جور که موهایش را می بندد. بیشتر از آن جهت که من توی توئیتر فالوش کرده ام و نمی تواند برود چند خطی درباره ازگلی من بنویسد تا دلش خنک شود. مجبور است مهمان بیشعورش را تحمل کند و لبخند های الکی بزند. 
توی اتوبان همت فکر کردم اگر استعفا نداده بودم حالا اول ماه بود و حسابم پر بود. افسوس می خورم؟ نه حقیقتا! مثل جیران که افسوس نمی خورد. ادای افسوس خوردن را در می آورد. من هم. ما همانی را زندگی می کردیم که انتخاب کرده بودیم. زندگی چیزی را به ما تحمیل نکرده بود.

خروجی همت به پاسداران یادش افتادم. داشتیم میدان را می رفتیم سمت شریعتی. آفتاب درخشانی می تابید. هوا خوب و تمیز و آسمان شفاف بود. یک دسته پرنده از جلوی ماشین پر کشیدند سمت آسمان. یک گوگوشِ آرامی هم پخش بود توی ماشین. جا داشت صحنه آرام شود. درخت ها کش بیایند. پرنده ها هم. اما نشد. من سر شریعتی پیاده شدم و باقی گوگوش را نشنیدم. این صحنه از ساعت ده صبح همان روز حالم را بهتر کرد.

۱۳۹۸ فروردین ۲۸, چهارشنبه

پیش از آن که دهانم را باز کنم بالکن را به مقصد محل رقص ترک نکرده اید؟ برای تان متاسفم.

یک بار با خاله، شوهر خاله، دختر خاله و خواهرم می رفتیم یک وری. توی یکی از خیابان ها یک ماشینی خراب شده بود و چند تا مرد ایستاده بودند بالای سر جنازه اش و با موتور ماشین ور می رفتند که آشنای شوهر خاله ام بودند از قضا. شوهر خاله ام ماشین را پارک کرد و رفت کمک کند. سه ثانیه بعد من بی ان که حرفی بزنم از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت موتور ماشین جلویی. با اعتماد به نفسی که باعث شد آن ها از ماشین فاصله بگیرند و اجازه دهند من نگاهی به موتور بیندازم. بیست سالم بود و گواهینامه نداشتم و نمی دانستم کاپوت ماشین باز می شود حتی. آن ها از شوهر خاله ام پرسیدند که من مکانیک خوانده ام؟ شوهر خاله ام گفت نه! اعتماد به نفسم لالش کرده بود. یک جوری که با خودش گفت لابد چیزی سرم می شود. نگاهی به بالا انداختم و گفتم کاری از دستم بر نمی آید و برگشتم توی ماشین خودمان. این جور آدمی بودم. این جور آدمی هستم.
به حق نوشته بود که « نظری ندارم » در بیشتر مواقع بهترین گزینه ست و چه خوب گفته بود. اما من در بیشتر مواقع نظر دارم. خیلی هم نظر دارم. یک جوری که حتی وقت های تنهاییم دارم نظر می دهم. به خودم. 
حتی اگر بحثی دربارهء موتور ماشین در جریان باشد بدون شک حرفی برای گفتن دارم. ذهنم سریع داده ها را جمع می کند و تحلیل می کند و نتیجه می گیرد. آیا همیشه تحلیل هایم درست است؟ باید بگویم در نود درصد مواقع دارم زر می زنم. پشت سر هم و نا مفهوم. هیچ وقت دوستی هایم از دو سال تجاوز نکرده. اگر می کرد لابد همیشه کسی بود که بهم یادآوری کند دارم چرند می گویم. بهتر است دهانم را ببندم و به بالا پایین پریدن های الکی ام وسط رقص موزون آدم ها بپردازم.  

کسی نیست بهم یاد آوری کند این حرف ها حرف های قبلیم را نقض می کند. کسی آن قدر ها هم با سواد نیست که بگوید از روی چه آمار و عددی دارم این مزخرفات را سر هم می کنم. دارم آرامش بالکن را، وقتی صدای دور آهنگ از اتاق بغلی می آید و دود سیگار ها توی نور می رقصد و یکی روی تخت خوابیده، می شکنم و ای کاش یکی لالم کند. 

۱۳۹۸ فروردین ۲۵, یکشنبه

و با کمال تاسف باید بگویم این شهر را رفقای دانشگاهی من این همه بیریخت کرده اند.

بعد فکر کردم باقیش را پیاده برگردم خانه. بهار باید تهران را پیاده گشت. چون تهران توی بهار، شهر قشنگیست با تمام بی سلیقگیش. و باقی فصول. 
من گاهی یاد ساسان می افتم. من و ساسان هیچ وقت با هم دوست نبوده ایم. اصلا همدیگر را نمی شناسیم. ساسان مشتری کافهء ما بود. من پله ها را توی شلوغی غروب کافه بالا و پایین می رفتم و زیر چشمی به دوست دختر زیبای ساسان نگاه می کردم. چی توی این دنیا از دختر زیبا زیباتر؟ بله! بله! براتیگان. 
چند ماه پیش دوست دختر ساسان مرد. گاهی فکر می کنم حالا ساسان چی کار می کند؟ واقعا سعی می کنم توی آن لحظه تجسمش کنم. و خیلی سخت است. 
اما مهم نیست. فقط گاهی بهش فکر می کنم. دیر و کوتاه. امروز که داشتم شریعتی را می پیچیدم سمت بلوار شهرزاد یادش افتادم. برای لحظه ای. و حالا که دارم می نویسمش. چون فکر کردم رسیدم که خانه بنویسمش. چون خیلی مهم است. مثل باقی نوشته هام و شما چند نفر خیلی دوست دارید دربارهء دوست دختر ساسان بدانید. ممنونم که این جا را می خوانید. حالا که فکر می کنم می بینم حقیقتا نوشته هام ارزش خوانده شدن ندارند و حیف. 
آسمان آبی آبی بود و ابرها سفید. هوا خیلی خوب و قشنگ بود. وقتی به قشنگی تهران فکر می کردم یاد سیل می افتادم. حتی دیگر دلم نمی خواهد این نوشته را ادامه دهم. من بلد نیستم. هیچ وقت بلد نبودم. 

۱۳۹۸ فروردین ۲۲, پنجشنبه

فردا باید روی تردمیل راه بروم. این جوری بهترین خویشتن خویشم خواهم بود.

اما موضوع این نیست. از اول هم قرار نبوده همه بشویم کوروساوا یا هر چی. « باید تمرین کنیم. باید برای خویش بهترین خویشتنی را که در توان مان است بسازیم. » این را جایی خواندم. یک کم حالم را خوب کرد. نوشتمش روی یک استیکر زرد و چسباندمش کنار باقی شان. کنار دو تا استیکر زرد دیگر. و یک استیکر گرد که عکس کوه دارد و روش با خط خوش نوشته ام : « اینک باید همهء شکست ها به پیروزی منتهی شود. » که نشد. هیچ چیزی به هیچ چیزی منتهی نشد. هر شکستی برای خودش بود. شکست های بعدی هم. با این همه شب ها وقتی دارم کرم می زنم، به نوشته های استیکر های زردم نگاه می کنم. 
وقتی یک نوشته ای را زیاد بخوانی از معنا تهی می شود. مثلا بیشتر به کوه نگاه می کنم. که قشنگ است. یا به خطم. که خوش است. یا به هیچی. که هیچی ست. همین جوری که به « در انتهای اندوه پنجرهء بازی هست » نگاه می کنم دارم به هیچی نگاه می کنم. 
هنوز توی عیدم. می گذاشتند عید باشد تا ته فروردین. آن وقت بیخودی بودنم یک توجیهی داشت. حالا ندارد. پوووف واقعا!