۱۳۹۵ مهر ۳۰, جمعه

بیست و یک مهر نود و پنج

فکر کردم آدم خوب است اولین روز سی و یک سالگیش یک کار جدید بکند . اما عاشورا بود و همه جا تعطیل بود و همه سفر بودند و اصلا همین که عاشورا با روز تولدم مصادف شده بود خودش خیلی بعید و عجیب بود و همین کافی نبود ؟ نه نبود . یعنی آدم های معمولی به همین قانع می شوند اما من یک آدم معمولی نبودم . برای همین تصمیم گرفتم با موزهای سیاه توی یخچال شیرموز درست کنم . دستگاه شیرموز درست کنی را از کابینت های بالایی آوردم پایین و کابینت های بالایی را به هم ریختم و همین جوری به هم ریخته رهاش کردم . مامان آمد یک کم نق زد و وقتی فهمید تولدم است و اصلا قصد ندارم روز تولدم را به مرتب کردن کابینت ها بگذرانم دست از نق زدن برداشت و یک آهِ ظریفی هم کشید و صندلی را گذاشت زیر کابینت و رفت بالا و دادا زد حسن ! این جا پره تخمِ سوسکه . مامانم آدم داد دادویی ست و الان برای داد زدنش دو تا دلیل هم داشت . یکی دختره ریخت و پاش کنش و یکی شوهر ِ حرف پشت گوش اندازش . اما من وقعی ننهادم چون داشتم سعی می کردم بفهمم چجوری می شود با این غولی که جلوم بود شیرموز درست کنم . شیر موز درست کردم و خوردم و همان جور که همه می دانند شیر موز هیچی نیست جز حرام کردن شیر و موز . موز همین جوری خوردنش چه اشکالی دارد که بشر لهش می کند و با شیر قاطیش می کند ؟ که روز تولدش یک کار تازه ای برای انجام دادن داشته باشد ؟ بی معنی . 
برای همین به انجام کارهای قدیمی ام ادامه دادم . کتاب خواندم . گربه را اذیت کردم . گرسنه شدم . 
فکر کردم آدم روز تولدش عدس پلو نمی خورد . اما فکرم خیلی نپایید چون مهم نبود . چی از ناهار روز تولد بی اهمیت تر ؟ سالاد درست کردم و توش هویچ رنده کردم نه چون روز تولدم بود . چون تعطیل بود و من وقت داشتم و می توانستم هویچ رنده کنم . تمام مدتی که داشتم سالاد درست می کردم حالم گرفته بود چون لثه ام را جراحی کرده ام و نمی توانم از غذا خوردن لذت ببرم . اما به سالاد درست کردنم ادامه دادم . 
بعدش خوابیدم . با بالش چشم شیوا . هیچ چیز به اندازهء خواب بعد از ظهر من را دلگیر و غمگین نمی کند . حتی بالش چشم شیوا هم از سنگینی خواب بعد از ظهر کم نمی کند . اما من فکر می کنم کم می کند و وقت هایی که بعد از ظهر ها می خواهم بخوابم بالش را می گذارم روی چشمم . الکی . بوی سبزیهای خشک توی بالش من را یاد آشپزخانه می اندازد و چی از این بدتر ؟
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و مامان و بابا نبودند . « زندگی و زمانهء مایکل ک » را برداشتم و شروع کردم به خواندن . روی کتاب بزرگ نوشته بود برندهء نوبل ۲۰۰۳ و نوشته بود جی.ام.کوتسیا و نوشته بود مینو مشیری و نوشته بود محمدرضا جعفری . اندازهء همهء این کلمات به بزرگی نام کتاب بود و خوب چه بی سلیقه ! 
بابا زنگ زد و گفت غذا نخورم چون دارند پیتزا می خرند و تولدم مبارک .  گفتم خوب . 

نشستم روی مبل و نگاه کردم به آسمان . می خواستم منتظر پیتزا بمانم و کتاب بخوانم و به هیچی فکر کنم . دقیقا به هیچی . 

۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

رو سنگ قبرش نوشتش : دوش اول صبح و صبحانهء مفصل ...

هر روز صبح صفحهء اینستاگرام kar_dar_cafe را چک می کنم . پیش از آن که بروم سر کار . خیلی ترحم بر انگیزم . با این که کار دارم . با این که همهء کافه ها شبیه همند . با این همه فکر می کنم یک جایی توی این شهر کافه ای هست که حقوقش بیشتر است ؟ سرسبز تر است ؟ یا چی ؟ هیچ کدام . من آدم عادت ترک نکنی هستم . می ترسم چهل و هشت سالم باشد و هر روز صبح همین جوری که منتظرم چای دم بکشد ، این صفحه را باز کنم و بعدش بروم صبحانهء مفصلم را بخورم . این تصمیم من برای چهل و هشت سالگی ست . دوش اول صبح و صبحانهء مفصل . با یک لبخند ِ از سر رضایت . از سر بی نیازی . پول دارم و قرار نیست بروم توی هیچ کافه ای کار کنم . قرار نیست رمز وای فای کافه را به کسی بدهم که نشنود و دوباره تکرار کنم . حتی قرار نیست بروم توی هیچ کافه ای کار نکنم و وقت بگذرانم و رمز وای فای کافه شان را بگیرم . فقط قرار است تا پنجاه و سه سالگی قبل از دوش اول صبح و صبحانهء مفصل ، صفحهء اینستاگرام کار در کافه را ببینم . این تصمیم من برای پنجاه و سه سالگیم است . حتی برای هفتاد و چهار سالگی ، حتی برای وقتی مردم و دستم از دنیا و کافه هاش و صبحانه های مفصلش کوتاه بود . 

۱۳۹۵ مهر ۲۱, چهارشنبه


۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

تا کی می توانستم به لبخند زدنم ادامه دهم ؟ این تمام چیزی بود که من از دنیا می خواستم ؟

مثل پیرمردها مچاله شده بودم توی خودم و داشتم کتاب می خواندم و سرفه می کردم . پاییز من این جوری شروع شده بود . با سرفه و سوپ مرغ . جوراب پشمی پام کرده بودم . این جوراب را برای یلدا از استانبول خریدم . اما چهار ماه گذشت و یلدا را ندیدم و یک روز که داشتم می رفتم سر کار فکر کردم چقدر جوراب پشمی ِ سبز خوش تیپ ترم می کند . که کرد . صبا گفت چه قشنگ لباس پوشیده ام
این وضعیت مطلوب من است . شش صبح از خواب بیدار شوم . پنجره را با یک حال کامروایی باز کنم و در حالیکه پولیور و جوراب و شلوار ضخیم پوشیده ام کتاب بخوانم تا خوابم ببرد . قرار نباشد بروم سر کار . قرار نباشد نروم سر کار . هر کار دلم خواست . هر وقت دلم خواست . 
اما کم به این وضعیت مطلوب دست پیدا می کنم . ساعت ده شب وقتی ست که باید توی تختخوابم باشم و هری پاترم را بخوانم . اما دارم توی دلم از آخرین مشتری ها خواهش می کنم بروند سر خانه و زندگی شان . اما آن ها دارند فکر می کنند بعد از شام بهتر است دم نوش به لیمو بخورند یا لاته . کوفت ! این چیزی ست که باید بهشان پیشنهاد بدهم . اما می گویم لاته باعث می شود نتوانند بخوابند و بهتر است دم نوش سفارش دهند . 
آن ها بعد از یک معاشرت مطلوب و یک دم نوش آرامش بخش می روند توی تخت و خواب های قشنگ می بینند . من اما از خوابم که می گذرد بد اخلاق و عبوس می نشینم جلوی لب تاپم و آن قدر مصاحبهء جنجالی سحر قریشی و دعوای بفرمایید شام سر هزار پوند می بینم که خوابم می برد . 
ساعت شش صبح وقتی زنگ ساعت را خاموش می کنم تا نیم ساعت بیشتر بخوابم می دانم تا ساعت ده از خواب بیدار نخواهم شد . 
من توی نوشته هایم عصبانی و خسته ام . اما توی زندگی واقعی حقیقتا این جوری نیستم . شغلم را دوست دارم و مشتری ها هم من را دوست دارند . چون بهشان لبخند می زنم و کمک شان می کنم با هزینهء کمتر ، بیشتر سیر شوند . یک بار یکی از مشتری ها وقتی فهمید باید سیزده هزار تومان بابت شکلات داغش بپردازد گفت تا به حال به سی کشور دنیا سفر کرده و این گران ترین هات چاکلتی بوده که توی عمرش خورده . من با دلسوزی نگاهش می کردم و می فهمیدم چی می گوید . شهری که من توش زندگی می کردم نامهربان ترین شهر دنیا بود و گران ترین هات چاکلت دنیا را به شما می داد . دلم می خواست بهش بگویم اصلا نمی خواهد پولی بابت هات چاکلت بپردازد . چرا باید گران ترین هات چاکلت دنیا را بنوشد در حالیکه منظرهء رو به روش نه درخت های بلند چنار است و نه ابری آسمان . همین جوری که به کارمند های بانک زل زده باید هات چاکلتش را بنوشد و این همه پول بابتش بپردازد . عمیقا دلم می خواست همراه پیرمرده یک دل سیر بابت گرانی هات چاکلت های این شهر گریه کنم . 
اما اشکان کنارم ایستاده بود و من فقط می توانستم لبخند دلسوزانه بزنم . 
شاید هم هستم . شاید عمیقا خسته و عصبانیم آن قدر که انگار عصبانی نیستم . 

۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه

بهر حال من معتقدم « در جستجوی زمان از دست رفته » مال قبل از سی سالگی ست و هر چند تا تولدم بیست روز مانده اما دیگر خودم را سی و یک ساله می دانم و دیر شده . ببخشید آقای پروست !

ماریون کوتیار گفته بود هیچ نقشی توی طلاق برد پیت و انجلینا نداشته . پلیس تحقیقاتش را دربارهء برد پیت شروع کرده بود ، انجلینا خواهان گرفتن حق حضانت هر شش فرزندشان شده بود و عصر جمعهء من با خواندن خبرهای خانوادهء نه حالا خوشبخت پیت ها می گذشت . هر چند هیچ وقت برد پیت و انجلینا برای من موضوع جالبی نبودند . 
مثلا سه بار ویدیوی ها تو لرن تو جاگل را نگاه می کردم اما شک ندارم هیچ وقت امتحانش هم نمی کردم . کلن داشتم بیهودگی می کردم . 
قبلش فکر کرده بودم بروم کلاس یوگا یا شنا ؟ نه خیلی زیاد . چون حوصلهء فکر کردن نداشتم . 
از خاطرم نمی گذشت بروم سینما و فروشندهء فردهادی را ببینم ؟ وقتی بیم این می رفت که هر لحظه یک جمله ای یک جا بخوانم و داستان لو برود ؟ نمی توانستم از جستجوی زمان از دست رفته را شروع کنم ؟ نمی شد بروم پیش مامان دراز بکشم ؟ فقط دراز بکشم ؟ 

حقیقتا کار بهتری برای انجام دادن نداشتم ؟ نداشتم . 

۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه


۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

بعضی مشتری ها هم هستند که تا می نشینند می گویند همان همیشگی . خدایا ! کدام همیشگی ؟ ما روزی هزار تا مشتری داریم و من چرا باید یادم باشد دفعهء پیش چی سفارش دادی ؟

من روزی صد تا ویدیو می بینم که توش صد تا روش بستن شال را یاد داده . اما همیشه شالم را یک جور می بندم . شک ندارم اولین روزی که برایم شال خریدند شالم را همین جوری انداخته ام و رفتم مدرسه و هنوز دارم به همان روشم ادامه می دهم ، بی آن که بروم مدرسه . سال هاست ناخن هایم را از ته می گیرم و لاک نمی زنم . رژ لب می زنم ، رژ لب قرمزی که نیم ساعت بعد از خروجم از خانه به همراه پوست لبم می بلعمش . چون بیرون از خانه ترسناک است و من وقتی پایم را از خانه می گذارم بیرون پوست لبم را می خورم . من از آدم ها عکاسی نمی کنم ، اولین مشق عکاسی کلاس مهران مهاجر عکاسی از آدم های شهر بود . من هیچ وقت تن به این مشق ندادم . شهر های عکاسی من خالی از آدم اند . 
هیچ وقت چشمم را آرایش نمی کنم ، کفش ورزشی نمی پوشم ، خورشت کدو نمی خورم . 
اگر کافه برو بودم از آن ها می شدم که می نشستم و می گفتم همان همیشگی . اصلا منو رو نگاه هم نمی کردم . یک روزی که سرحال تر بودم لابد سعی می کردم یک چیز دیگری توی منو انتخاب کنم و بعد از خوردنش پشیمان می شدم و از فرداش به همان همیشگیم ادامه می دادم . بس که بیمزه و محافظه کارم . 
اما من کافه برو نیستم . شما هم اگر هستید احمق نباشید . همان همیشگی ؟ اما آدم ها دوست دارند که وقتی می روند کافه ویتر با لبخند آشنایی ازشان استقبال کند . این جوری احساس امنیت و راحتی می کنند . این کاری ست که من خوب بلدم . اما این لبخند را من همیشه به لب دارم . ربطی به مشتری ندارد . اما آن ها نمی دانند . فکر می کنند این لبخندم را تنها برای آن ها نگه داشته ام و وقتی از در می آیند تو تحویل شان می دهم . 

از ساعت چهار که وارد می شود و توی دفتر کافه زیر ساعت ورود می نویسد ۴ ، تا ساعت ده و سی و هشت دقیقه که سوار ماشینش می شود همین لبخند را به لب دارد . توی تمام آن ساعت ها خاطرش نیست قرار بوده مجسمه بسازد ، بنویسد ، شعر بخواند و به جایش دارد لبخند من شما را می شناسمی به مشتری ها می زند و برای هزارمین بار می گوید نه خانوم ! چیپس و پنیر نداریم ! چرا نداریم ؟ چی شد که چیپس و پنیر از منوی کافه ها حذف شد ؟ این سوالی ست که خودش هم جوابش را نمی داند .