۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

رو سنگ قبرش نوشتش : دوش اول صبح و صبحانهء مفصل ...

هر روز صبح صفحهء اینستاگرام kar_dar_cafe را چک می کنم . پیش از آن که بروم سر کار . خیلی ترحم بر انگیزم . با این که کار دارم . با این که همهء کافه ها شبیه همند . با این همه فکر می کنم یک جایی توی این شهر کافه ای هست که حقوقش بیشتر است ؟ سرسبز تر است ؟ یا چی ؟ هیچ کدام . من آدم عادت ترک نکنی هستم . می ترسم چهل و هشت سالم باشد و هر روز صبح همین جوری که منتظرم چای دم بکشد ، این صفحه را باز کنم و بعدش بروم صبحانهء مفصلم را بخورم . این تصمیم من برای چهل و هشت سالگی ست . دوش اول صبح و صبحانهء مفصل . با یک لبخند ِ از سر رضایت . از سر بی نیازی . پول دارم و قرار نیست بروم توی هیچ کافه ای کار کنم . قرار نیست رمز وای فای کافه را به کسی بدهم که نشنود و دوباره تکرار کنم . حتی قرار نیست بروم توی هیچ کافه ای کار نکنم و وقت بگذرانم و رمز وای فای کافه شان را بگیرم . فقط قرار است تا پنجاه و سه سالگی قبل از دوش اول صبح و صبحانهء مفصل ، صفحهء اینستاگرام کار در کافه را ببینم . این تصمیم من برای پنجاه و سه سالگیم است . حتی برای هفتاد و چهار سالگی ، حتی برای وقتی مردم و دستم از دنیا و کافه هاش و صبحانه های مفصلش کوتاه بود .