مثل پیرمردها مچاله شده بودم توی خودم و داشتم کتاب می خواندم و سرفه می کردم . پاییز من این جوری شروع شده بود . با سرفه و سوپ مرغ . جوراب پشمی پام کرده بودم . این جوراب را برای یلدا از استانبول خریدم . اما چهار ماه گذشت و یلدا را ندیدم و یک روز که داشتم می رفتم سر کار فکر کردم چقدر جوراب پشمی ِ سبز خوش تیپ ترم می کند . که کرد . صبا گفت چه قشنگ لباس پوشیده ام .
این وضعیت مطلوب من است . شش صبح از خواب بیدار شوم . پنجره را با یک حال کامروایی باز کنم و در حالیکه پولیور و جوراب و شلوار ضخیم پوشیده ام کتاب بخوانم تا خوابم ببرد . قرار نباشد بروم سر کار . قرار نباشد نروم سر کار . هر کار دلم خواست . هر وقت دلم خواست .
اما کم به این وضعیت مطلوب دست پیدا می کنم . ساعت ده شب وقتی ست که باید توی تختخوابم باشم و هری پاترم را بخوانم . اما دارم توی دلم از آخرین مشتری ها خواهش می کنم بروند سر خانه و زندگی شان . اما آن ها دارند فکر می کنند بعد از شام بهتر است دم نوش به لیمو بخورند یا لاته . کوفت ! این چیزی ست که باید بهشان پیشنهاد بدهم . اما می گویم لاته باعث می شود نتوانند بخوابند و بهتر است دم نوش سفارش دهند .
آن ها بعد از یک معاشرت مطلوب و یک دم نوش آرامش بخش می روند توی تخت و خواب های قشنگ می بینند . من اما از خوابم که می گذرد بد اخلاق و عبوس می نشینم جلوی لب تاپم و آن قدر مصاحبهء جنجالی سحر قریشی و دعوای بفرمایید شام سر هزار پوند می بینم که خوابم می برد .
ساعت شش صبح وقتی زنگ ساعت را خاموش می کنم تا نیم ساعت بیشتر بخوابم می دانم تا ساعت ده از خواب بیدار نخواهم شد .
من توی نوشته هایم عصبانی و خسته ام . اما توی زندگی واقعی حقیقتا این جوری نیستم . شغلم را دوست دارم و مشتری ها هم من را دوست دارند . چون بهشان لبخند می زنم و کمک شان می کنم با هزینهء کمتر ، بیشتر سیر شوند . یک بار یکی از مشتری ها وقتی فهمید باید سیزده هزار تومان بابت شکلات داغش بپردازد گفت تا به حال به سی کشور دنیا سفر کرده و این گران ترین هات چاکلتی بوده که توی عمرش خورده . من با دلسوزی نگاهش می کردم و می فهمیدم چی می گوید . شهری که من توش زندگی می کردم نامهربان ترین شهر دنیا بود و گران ترین هات چاکلت دنیا را به شما می داد . دلم می خواست بهش بگویم اصلا نمی خواهد پولی بابت هات چاکلت بپردازد . چرا باید گران ترین هات چاکلت دنیا را بنوشد در حالیکه منظرهء رو به روش نه درخت های بلند چنار است و نه ابری آسمان . همین جوری که به کارمند های بانک زل زده باید هات چاکلتش را بنوشد و این همه پول بابتش بپردازد . عمیقا دلم می خواست همراه پیرمرده یک دل سیر بابت گرانی هات چاکلت های این شهر گریه کنم .
اما اشکان کنارم ایستاده بود و من فقط می توانستم لبخند دلسوزانه بزنم .
شاید هم هستم . شاید عمیقا خسته و عصبانیم آن قدر که انگار عصبانی نیستم .