۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

اولین قدم های پایانی

دوستان

همان طور که در جلسه‌ی عمومی قبل توافق کردیم، قرار است برای پایان کف آماده شویم. در جلسه عمومی این هفته، دور هم جمع می‌شویم تا اولین قدم‌های پایانی را برداریم، از جمله جمع و جور کردن وسایل و تهیه‌ی پیش‌نویس ایمیلی که قرار است این تصمیم را به اطلاع همه‌ کسانی که با کف در ارتباط بودند برساند .

به امید دیدار

۱۳۹۴ مهر ۳, جمعه

best sister ever

۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

چون همهء ما محصول یک کارخانه ایم .

دندان های عقلم را باید بکشم . چی توی دنیا از این بدتر ؟ خیلی چیزها . کارهای کارت ملی ام را نصفه رها کرده ام . نمی دانم از کجا باید ادامه بدهم . شب ها با تنگی نفس از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم باید قوی و محکم باشم . چرا ؟ انگار دارم خودم را برای جنگ آماده می کنم . جنگ با آسیاب بادی ها .  
مغشوش و در هم بر همم . 
از دست دادن آدم ها غمگینم نمی کند . شاید چون کاری بوده که از پنج سالگی انجامش داده ام . هر دو ـ سه سال یکبار آدم ها را ترک کرده ام . بی آن که قطره ای اشک از گونه هایم بچکد . حقیقتش را بگویم ، هیچ کدام از خداحافظی هایم را یادم نمی آید . تنها تصویر گنگ و مبهمی از دوستان دوران کودکی ام به یاد دارم . تصویری که قطعا با واقعیت فاصله دارد . 
وقتی با دایی خداحافظی می کنم می دانم دیگر نمی بینمش . با این همه اندوهگین نیستم . خیلی معمولی ام . انگار خداحافظی کرده ام تا مهمانی بعدی . بعد از پنج سال دلتنگ دایی نیستم . هیچ وقت نبودم . هیچ وقت نخواهم شد .  
اما بعد از این همه سال فهمیده ام که یک چیزی درونم … مممم … می شکند ؟ جا به جا می شود ؟ به هم می ریزد ؟ کلمهء درستش را نمی دانم . خیلی مهیب و ترسناک نیست . مثل خوره ، آهسته در انزوا . یک چیزی درونم یک چیزیش می شود . 
با دیدن فیلم مهاجرین چمدان به دست سرگردان ِ کنار مرزها ، تمام سال های از دست دادن و رفتنم را اشک می ریزم . می دانم یک چیزی درون آن ها دارد یک چیزیش می شود که خوب نیست . که هیچ وقت خوب نمی شود .

توی تمام این سال ها سعی کرده ام یک چیز های پایداری برای خودم دست و پا کنم . بی نتیجه . شاید چندان تلاشی هم نکرده ام . شاید وانمود کرده ام دارم تلاش می کنم . دارم یک چیزهای پایداری برای خودم دست و پا می کنم . اما آن جا که خسته شده ام صبوری نکرده ام . زده ام زیر میز و رفته ام . 
توی تمام این سال ها با اشتباه ترین آدم دنیا بوده ام . رابطه ای که همهء انرژی ام را گرفته . هی شنیدم و مدارا کردم . چرا ؟ هنوز نمی فهمم چی شد که تن دادم به این همه بی احترامی . تا اشتباه ترین و نا پایدارترین اتفاق دنیا را مال ِ خودم کنم ؟ 

بعد از او که هر لحظه اش آزار بود ، دیگر رمقی نداشتم به دوستی که با کلماتش آزارم داده بفهمانم دارم اذیت می شوم . رمقی نداشته ام برای حرف زدن . هر جا دردم گرفته ، رفته ام . چون هر چیز فلانی دود می شود و به هوا می رود و لقد خلق الانسان فی کبد . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه


۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

از این جا که نشسته بودم توی دستمال کاغذی فین می کردم و حقیقتا چی بد تر از اختراع دستمال کاغذی های معطر ؟

از این جا که نشسته بودم « مالوی » بکت را می دیدم . اما گشتم و « سفید بینوا » را پیدا کردم . چون فکر می کردم سفید بینوا اسم جذابی ست . می خواندم و نمی خواندم . یک حال ِ سر به هوایی . 
از این جا که نشسته بودم صدای مامان بابا می آمد . ان ها سال هاست دوتایی توی آشپزخانه کار می کنند . مامان مرغ ها را پاک می کند و بابا ظرف ها را می شوید مثلا . کثیف و شلخته . برای همین چند دقیقه یکبار مامان داد می زند . 
از این جا که نشسته بودم ، شیر داغ می نوشیدم و از یک دروغ هفت هشت ساله رها شده بودم . سرانجام رها شده بودم و درد نداشت . بابتش به خودم نمی بالیدم . راهم برای تمام کردن تعریفی نداشت . اما همه چیز داشت ملال آور و رقت انگیز می شد و من می شد که به ملال و خاک بر سریم ادامه دهم ، مثل همهء این هزار سالی که گذشت . اما نداده بودم . یک حال از خطر جسته ای داشتم . 
فکر می کردم مهمانی شکوفه چی بپوشم . حتی فکر می کردم با یکی دو نفر برقصم . 
پنجره باز بود ، باد می آمد و باران . پاییز آمده بود و هنوز شهریور .

جام خوب بود . راحت بود . بی خیال بود . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

با صدای گرفته می رسم سر میز ناهار و تمام تربچه ها را می بلعم . چون قادولم .

دلم می خواست گریه کنم . اما نکردم . چون دلیل محکمی برای گریه کردن نداشتم . چرا باید با دماغ پف کرده قرمز بر می گشتم خانه ؟ با بوق ممتد به ماشین جلویی فهماندم که برود جلو . چقدر ؟ سه قدم جلوتر . ماشین جلویی با قفل فرمون پیاده نشد و شیشه های ماشینم را خورد نکرد . توی دلش گفت چه مرگته و سه قدم رفت جلو . من هم سه قدم رفتم جلو . ماشین پشتی دید ارزشش را ندارد و همان جا ماند . سه قدم این ور آن ور چه فرقی می کرد ؟ 
گاهی این شکلی می شوم . توی رانندگی قادول بازی در می آورم . از کنار ماشین ها می روم که دو تا ماشین بیفتم جلوتر . خوب چته ؟ هیچیم نیست . عجله ای هم ندارم . نا اعصاب هم نیستم . قادولم . همین . 
تمام راه ، هایده گوش می کنم و بلند باهاش می خوانم . داد می زنم . اول همان زمزمه های آرام خوابم را می پراند . بعد خواب تبدیل به هیولایی می شود که می خواهد مرا ببلعد . نه من را که یک بینوای دیگری را هم که قرار است با من تصادف کند . این دیگر شوخی بردار نیست . اگر خودم بودم می گذاشتم هیولا کارش را بکند و من تا ابد بخوابم . دیگر با هایده داد می زنم و انگار کک افتاده باشد به تنبانم ، هی تکان های نا مربوط به آهنگ می خورم . انگار نه . این استعاره نیست . کک افتاده به تنبانم و تنم را با پشتی صندلی می خارانم . 

من فیکم . تقلید آدم های خوب و اصیلم . هیچی نیستم . آدم هیچ حالش خوب نیست و همیشه بی هیچ دلیل محکمی دلش می خواهد گریه کند وقتی اصالت ندارد . وقتی انقدر تقلبی و چینی ست . و این شهر ، پشت چراغ های قرمزش ، مدام تقلبی بودنم را به یادم می آورد . 
هر شهری باید یک خیابانی  داشته باشد که آدم بی آن که بخواهد ازش بگذرد و به جایی برسد ، توش راه برود و حالش خوب شود . یک روز شاید ولیعصرِ تهران ، آن جاش که می رسد به تجریش این شکلی بوده . من خودم را به یاد می آورم که از اتوبوس پیاده می شدم و چند ایستگاه را پیاده می رفتم چون باران می آمد و ولیعصرِ بارانی بسیار زیباست . قدم می زدم به سمت پایین . هر جا که خسته می شدم می نشستم توی ایستگاه . گاهی اتوبوس ها می آمدند و می رفتند و من می ماندم به تماشا . 
حالا آن خیابان ، با یاد آدم هایی گره خورده که دیگر دلم نمی خواهد بیاد شان بیاورم . 
این روزها از تهران فقط می گذرم و دلم می خواهد گریه کنم . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

Paul Graham

پی نوشت ؛ دربارهء پل گراهام و آثارش ، شمارهء ۲۹ مجلهء حرفه؛هنرمند را بخوانید .