۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه
فکر می کنم همان ماه اولی که عاشق شده بودم باید می مردم . حقیقتا چی می خواستم از دنیا غیر از همان عشق آرام و دست نخورده .
حتی یک جوری بود که گاهی دلم می خواست یقهء یکی که داشته توی خیابان راه می رفته را بگیرم و بپرسم حقیقتا ارزشش را دارد . بپرسد چی ؟ بگویم کلا .
چون دقیقا نمی دانستم چی . مثلا زندگی ؟
اما بیشترش دم نانوایی بود . دلم می خواست از آن مرده که کنار تنور ایستاده بود و سبیل داشت و خیلی خنده قشنگی هم . بپرسم ارزشش را دارد ؟ حتی هنوز هم که از کنار نانوایی رد می شوم . حتی وقتی رد نمی شوم .
بدترین وقت های زندگیم وقت هایی ست که به این لاک پشته خیره می شوم . این لاک پشته می تواند من را دیوانه کند . همین جوری بی حرکت . ای بابا خوب که چی ؟
یعنی قشنگ زندگی از همان وقتی که آدم می پرسد خوب که چی هولناک می شود .
همین چند روز پیش یک بره دیدم توی تونل که داشت چهار نعل می دوید . از ترس . برگشتم خانه یک دل سیر برایش اشک ریختم . تونله ته نداشت . راست می گویم . خیلی بلند و طولانی و بی انتها .
یک کم برای بره . یک کم برای خودم . بیشتر و کمتر نداشت . همین جوری که از خاطرم می گذشت که چه خسته ام و خوب که چی ، یاد دویدن هراسان بره می افتادم و عر می زدم .
اما بیشترش دم نانوایی بود . دلم می خواست از آن مرده که کنار تنور ایستاده بود و سبیل داشت و خیلی خنده قشنگی هم . بپرسم ارزشش را دارد ؟ حتی هنوز هم که از کنار نانوایی رد می شوم . حتی وقتی رد نمی شوم .
بدترین وقت های زندگیم وقت هایی ست که به این لاک پشته خیره می شوم . این لاک پشته می تواند من را دیوانه کند . همین جوری بی حرکت . ای بابا خوب که چی ؟
یعنی قشنگ زندگی از همان وقتی که آدم می پرسد خوب که چی هولناک می شود .
همین چند روز پیش یک بره دیدم توی تونل که داشت چهار نعل می دوید . از ترس . برگشتم خانه یک دل سیر برایش اشک ریختم . تونله ته نداشت . راست می گویم . خیلی بلند و طولانی و بی انتها .
یک کم برای بره . یک کم برای خودم . بیشتر و کمتر نداشت . همین جوری که از خاطرم می گذشت که چه خسته ام و خوب که چی ، یاد دویدن هراسان بره می افتادم و عر می زدم .
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه
ساعت پنج بعد از ظهر
باران می آمد . تند و بی وقفه . و باد .
تو نبودی و این از همیشه این سال ها درست تر بود . همه چیز همان جایی بود که باید باشد . سر جای خودش .
تو نبودی و این از همیشه این سال ها درست تر بود . همه چیز همان جایی بود که باید باشد . سر جای خودش .
۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه
روز اول سال همه چیز شکوفه داده من اما احساس معمولی بودن می کنم *
دراز کشیده بودم روی تخت و خیره شده بودم به یکی از کارهای هوکوسای ، نه چون خیلی ارادت دارم به هوکوسای . من به هیچ کس ارادت ندارم . شاید فقط به مامان . حالا نمی دانم این حسی که من نسبت به مامان دارم اسمش ارادت هم هست یا نه . اما من همهء حس های خوب دنیا را نسبت به مامان دارم و اگر قرار باشد توی زندگیم به یکی ارادت داشته باشم قطعا آن یکی مامان است و نه هوکوسای .
خیره شده بودم چون نقاشیش را چسبانده بودم روی دیوار و نگاه کردن بهش بهتر بود از نگاه کردن به دیوار . خیلی نقاشی قشنگی بود . باد داشت کاغذها را می برد و علف ها را تکان می دید و آدم ها را حتی و تنها چیزی که نمی توانست تکان بدهد کوه بود . حقیقتا قشنگ بود .
بعد ؟ بعدی نبود .
* عنوان نوشته یکی از هایکوهای کوبایاشی ایسا ( و شاید شما فکر کنید دارم مسخره بازی در می آورم اما واقعا اسمش همین است و هایکوش هم خیلی قشنگ است و اصلا هایکو موجود قشنگی ست . )
خیره شده بودم چون نقاشیش را چسبانده بودم روی دیوار و نگاه کردن بهش بهتر بود از نگاه کردن به دیوار . خیلی نقاشی قشنگی بود . باد داشت کاغذها را می برد و علف ها را تکان می دید و آدم ها را حتی و تنها چیزی که نمی توانست تکان بدهد کوه بود . حقیقتا قشنگ بود .
بعد ؟ بعدی نبود .
* عنوان نوشته یکی از هایکوهای کوبایاشی ایسا ( و شاید شما فکر کنید دارم مسخره بازی در می آورم اما واقعا اسمش همین است و هایکوش هم خیلی قشنگ است و اصلا هایکو موجود قشنگی ست . )
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سهشنبه
خیانتش را از روی زمین ، از گوشه و کنار خانه ، از خواب تمام این سال هام جمع کنم بریزم توی جعبه ...
اولش نمی دانستم باید چه کنم . بیشتر از آن که غمگین باشم بهت زده بودم . دست و پام را گم کرده بودم . هی برگشتم عقب . سراغ داشته هام . تا به حال کسی به من خیانت نکرده بود . تا به حال به کسی خیانت نکرده بودم . بلدش نبودم . نه خیانت و نه این همه خشونت را . فکر کردم نمی شود با چند خط یک نامه سر و ته یک رابطه را هم آورد آن جور که او با چند خط می خواست جمع و جورش کند . فکر کردم آخرین بار عمیق و گرم هم را بوسیده بودیم و آن بوسه نباید که آخرین بار باشد . این نامه هم . فکر کردم باید خیلی محترمانه و مجلسی با هم خداحافظی کنیم . که جایی خوانده بودم حتما . جایی دیده بودم . زندگیش اگر کرده بودم می فهمیدم خیانت را نمی شود خداحافظی کرد . باید قورتش داد .
تمام هفته فکر می کردم باید چه کنم . شاید باید کادوهاش را بریزم توی یک جعبه ببرم دم در خانه اش . که تف سر بالا بود . تمام هدیه ای که گرفته بودم این همه وقت دو سه تا کتاب نازک بی اهمیت بود ، یک شال گردن تیم تراکتور سازی که از تبریز برایم آورده بود و یکی از عکس های خودم که پرینت گرفته بود با دستگاه پرینتر تازه اش و بهم داده بود . که حساب نبود . داشت دستگاهش را امتحان می کرد . بهر حال عکس خودم را نمی توانستم پسش بدهم . معنی نداشت .
همه جا را گشتم و زبر و رو کردم . نمی شود فقط همین ها باشد . باید یک چیز ویژه ای یک جایی باشد . نبود . هیچی نبود . هر چند خیلی هم مطمئن نبودم اگر بود پسش می دادم . داشتم سر خودم را گرم می کردم تا یادم برود باید آن چیزی که مانده توی گلوم را ببلعم تا خفه ام نکرده .
تمام هفته فکر می کردم باید چه کنم . شاید باید کادوهاش را بریزم توی یک جعبه ببرم دم در خانه اش . که تف سر بالا بود . تمام هدیه ای که گرفته بودم این همه وقت دو سه تا کتاب نازک بی اهمیت بود ، یک شال گردن تیم تراکتور سازی که از تبریز برایم آورده بود و یکی از عکس های خودم که پرینت گرفته بود با دستگاه پرینتر تازه اش و بهم داده بود . که حساب نبود . داشت دستگاهش را امتحان می کرد . بهر حال عکس خودم را نمی توانستم پسش بدهم . معنی نداشت .
همه جا را گشتم و زبر و رو کردم . نمی شود فقط همین ها باشد . باید یک چیز ویژه ای یک جایی باشد . نبود . هیچی نبود . هر چند خیلی هم مطمئن نبودم اگر بود پسش می دادم . داشتم سر خودم را گرم می کردم تا یادم برود باید آن چیزی که مانده توی گلوم را ببلعم تا خفه ام نکرده .
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه
نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکه ای … *
این اولین عکس زندگی من است . من ِ توی این عکس ، هر کس دیگری می تواند باشد . حتی می تواند محمد جعفر باشد . کچلم ، زشتم ، بی هویت و بی جنسیتم . اما جای نگرانی نیست . من قشنگ می شوم . از ان بچه های قشنگ ِ بامزه که آرزوی هر پدر مادری ست .
اما توی این عکس جای نگرانی هست . از این دختر های کچلم که گوشواره انداخته اند توی گوشم تا مخاطب دربارهء جنسیتم اشتباه نکند . سه تا النگو دارم . تپلم . یک لباس قهوه ای تنم کرده اند . سرم روی بالش است . دهانم نیمه باز است و تف سفید رنگی گوشهء لبم که از بی سلیقگی عکاس پاک نشده . آدم وقتی دارد اولین عکس دخترش را می گیرد باید حواسش جمع تر باشد .
من توی جنگ به دنیا آمده ام . کی توی جنگ حواسش هست تف گوشهء لب دختر کچلش را پاک کند ؟ کی توی جنگ فکر می کند یک روز صلح می آید و دخترش که اولین تصویر زندگیش پله های پناهگاه است ، می نشیند آلبوم سال ها پیش را ورق می زند و فکر می کند آن لکه سفید گوشهء لب باید که پاک می شد .
اصلا حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم زشت نیستم . تپلو و بامزه ام . قشنگ ترین اتفاق پاییز شصت و چهارم ...
*عنوان نوشته قسمتی از « در آستانه »ء احمد شاملو
اما توی این عکس جای نگرانی هست . از این دختر های کچلم که گوشواره انداخته اند توی گوشم تا مخاطب دربارهء جنسیتم اشتباه نکند . سه تا النگو دارم . تپلم . یک لباس قهوه ای تنم کرده اند . سرم روی بالش است . دهانم نیمه باز است و تف سفید رنگی گوشهء لبم که از بی سلیقگی عکاس پاک نشده . آدم وقتی دارد اولین عکس دخترش را می گیرد باید حواسش جمع تر باشد .
من توی جنگ به دنیا آمده ام . کی توی جنگ حواسش هست تف گوشهء لب دختر کچلش را پاک کند ؟ کی توی جنگ فکر می کند یک روز صلح می آید و دخترش که اولین تصویر زندگیش پله های پناهگاه است ، می نشیند آلبوم سال ها پیش را ورق می زند و فکر می کند آن لکه سفید گوشهء لب باید که پاک می شد .
اصلا حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم زشت نیستم . تپلو و بامزه ام . قشنگ ترین اتفاق پاییز شصت و چهارم ...
*عنوان نوشته قسمتی از « در آستانه »ء احمد شاملو
اشتراک در:
پستها (Atom)
