۱۳۹۷ تیر ۲۵, دوشنبه

من سی و دو سالم بود. و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تنها نود روز با سی و سه سالگی فاصله داشتم و درست بود این جوری صحبت کنم؟ وقتش نبود یک کم محترم تر و سنگین تر باشم؟


هر چند می توانستم تا بیش از این به خوابیدنم ادامه دهم اما بیدار شدم. بسیار کار نا تمام داشتم. قبل از هر چیز باید در جواب یکی می نوشتم آن کتاب را بردارد و بکند توی کونش. خیلی هم از جوابی که می خواستم بدهم راضی و خرسند بودم. اما وقتی سوار دمپایی هام شدم و پهلویم را خاراندم و لخ لخ رفتم سمت توالت، فهمیدم آخرین کاری که توی دنیا دلم می خواهد انجام بدهم این است که برای یکی بنویسم آن کتاب را یا هر چی را بکند توی کونش یا هر جاش. اصلا برایم مهم نیست آن کتاب بخورد توی فرق سرم یا برود توی کون کسی یا هر چی. برای همین ننوشتم. فکر کردم آیا برای این جوری اره دادن و تیشه گرفتن خیلی خسته ام و بهتر است به سکوت کردن قناعت کنم؟ آیا ترسیده ام؟ یا آیا چی؟  
من ترسو نیستم. خیلی وقت است دارم خودم را برای جنگ آماده می کنم. اما این آدم رقیب من نیست. دشمنم هم نیست. هیچیم نیست و نباید بابتش شمشیرم را کثیف کنم. هر روز شمشیرم را برق می اندازم و به موقع از قلاف درش می اورم. حالا وقتش نیست. 

هر چند سه ماه تا سی و سه سالگی فاصله دارم اما امروز می خواهم شبیه یک سی و سه سالهء محترم و متشخص باشم. صورتم را بشویم، مسواک بزنم و بی صبحانه و با رژ لب قرمز بروم سر کار. 
دربارهء کار جدیدم برایتان نگفته ام. من توی یک خانهء قدیمی خوش نقشهء که یک دیوارش را پنجره های دلبازی پوشانده که به آسمان و ساختمان خبرگزاری باز می شوند کار می کنم. از این جا که نشسته ام می توانم کارمندان مقنعه به سر خبرگزاری را ببینم که دارند با تلفن صحبت می کنند، اخبار را جعل می کنند و وارونه به خورد تان می دهند. 
از بیرون صدای مکالمهء عابرین پیاده، بوق ماشین ها و موتور سوارها به گوش می رسد. صداهایی که توی سکوتِ سنگین بعد از ظهر خانه سرگرمم می کند.
هنوز نمی دانم ساکنین این خانه من را دوست دارند یا نه. گاهی فکر می کنم اضافی ام. اما کاریش نمی توانم بکنم. جز این که صامت و بی صدا به کارم ادامه دهم. فقط به نفس کشیدن و صدایی تولید نکردن ادامه دهم. گاهی هم نه. 
هیچ وقت نفهمیدم آدم ها دوستم دارند یا نه. معمولا فکر می کنم دوست نداشتنی ام. یا علی السویه ام. اما بابتش ناراحت نیستم. خوشحال هم نیستم. هیچی نیستم. 
تنها کاری که از دستم بر می آید این است که کار کنم، پول در بیاورم و به هیچی بودنم ادامه دهم. 

۱۳۹۷ تیر ۲۴, یکشنبه


۱۳۹۷ تیر ۲۳, شنبه

1. BE BRAVE AND AGGRESSIVE

Be direct
Grab all opportunities
Use varying methods of attack
Be versatile and agile
Attack one target at a time
Dont plan everything in detail
Use top quality weapons

۱۳۹۷ تیر ۱۲, سه‌شنبه

________


سلام

جای تازه ای نیستم. اگر سه سال پیش از من می پرسیدی کجایی همین جوابی را می دادم که حالا می دهم. وسط میز چهار نفرهء اتاقی که تا سقفش کتاب است. تعداد کتاب های زندگیم بیشتر شده، اما با کمال تاسف باید بگویم این کتاب ها، حتی یک جمله شان قسمت کوچکی از زندگیم را بهتر نکرده. بدتر هم نکرده. هیچی. بز آمده ام و بز دارم می روم. 
تنها جمله ای که از تمام این کتاب ها به یادم مانده جمله ای ست که روی یک استیکر زرد نوشته ام و روی قاب عکس بالای میز کارم چسبانده ام ؛ « اینک باید همهء شکست ها به پیروزی منتهی شود. » حتی این جمله هم ذره ای مرا به پیروزی نزدیک نکرده. 
من سال هاست روی همین میز می نشینم، می نویسم و هیچ کدام از شکست هایم به پیروزی منتهی نمی شود. تنها عبوس تر و خسته تر می شوم. 

دربارهء سیا ارمجانی … خودش کافی نیست؟ چی می شود اضافه کرد به کلماتش؟ من کاری اگر بتوانم، نوشتن از روزمرگی های ناچیز زندگیم است. نوشتن از ارمجانی کار من نیست. باید فقط گوش داد. 

وقتی نوشتم سلام نمی خواستم این جوری بنویسم. می خواستم حتی کمی بامزگی کنم. اما نشد. برای ساعت دوازده و بیست و یک دقیقه شب، به قدر کفایت ناامید و مائوس کننده هستم. باقیش باشد برای بعد. 
ممنون که برایم نوشتی. ممنون که من را می خوانی.
خدا پشت و پناه همهء ما
آیسا

۱۳۹۷ تیر ۱۰, یکشنبه

که بهتر بود همان یک جمله را هم نمی گفتم.


گفتم که من فکر می کنم اصلاحات با « اصلاح طلب ها » فرق دارد و بی مکث اضافه کردم که البته بحثی هم ندارم که بحثی پیش نیاید. چون نظرم دربارهء اصلاحات و امید و صندوق رای، توی شلوغی این روزهای تهران و اعتصاب بازار خیلی انتزاعی و نامفهوم به نظر می رسید. و خیلی هم دمغ بودم. آن قدر که نمی توانستم ذهنم را برای گفتن جملات انتزاعی سامان بدهم. می توانستم تا شب پوکر بازی کنم. این که می گویم پوکر بازی کنم شبیه این است که همش دارم پوکر بازی می کنم. اما این جوری نیست. چهل دقیقه قبلش بازی را یاد گرفته بودم. در حد توانم بلوف زده بودم. ژتون هایم را برده بودم و باخته بودم و می توانستم ساعت ها به این دادن و پس گرفتن ادامه بدهم. اما حتی نمی توانستم سه تا جملهء مربوط و پشت سر هم بگویم. کلمه چیزی بود که کم داشتم. خیلی وقت بود نمی توانستم کلمات را کنار هم بگذارم. اما این باعث نمی شد ساکت یک گوشه بنشینم. من توی سکوتم خیلی به نشدن و نرسیدنم آگاهم و حالا فکر می کنید مثلا قرار است به کجا برسم؟ هر جا. مثل این است که از خانه به قصد سر کارت بیایی بیرون و تاکسی سوار شوی و بی آرتی سوار شوی و هی ایستگاه به ایستگاه بروی و به ایستگاه مطهری نرسی. می فهمید که چه می گویم؟ اصلا قرار نیست به جای خاصی برسم، دماوندی را فتح کنم یا زبان چینی یاد بگیرم. هر چیز کوچک بی اهمیتی. باری! گفتم که ساکت نمی نشینم. مثل همین حالا که نمی توانم کلماتم را سامان بدهم و باز اصرار دارم به گفتنش. پووف! شب بخیر.

۱۳۹۷ تیر ۷, پنجشنبه

حتی با مرگ صاحبشان هم نمی مردند.


بابا به این که هر چیزی عمری دارد اعتقاد نداشت. از نسل یخچال های ژاپنی بود. که عمرشان هیچ وقت به سر نمی آمد. با صاحبشان بزرگ می شدند و پیر می شدند و وقتی صاحب شان می مرد گم و گور می شدند. برای همین باور نمی کرد هر چیزی یک عمری دارد. اگر هم قرار بود عمری داشته باشند باید قد عمر صاحبخانه عمر می کردند.
وقتی ماشین ظرف شویی خراب شد بی اغراق بیشتر از پول خود ماشین لباسشویی خرجش کرد که درستش کند. از نظرش پانزده سال سنی نبود. هر روز یکی را می اورد. وقتی تعمیر کار با پول بی زبان مان از خانه می رفت بابا معتقد بود تعمیرکار قبلی فلان بوده و این یکی چقدر سرش می شده و چقدر سر در می آورده و ماشین یک ماه برای مان کار می کرد و دوباره آب توش جمع می شد و ظرف ها را آب نکشیده ول می کرد. وقتی هم آخرین نفر آمد و صادقانه بی آن که پول مان را بخورد گفت که این ماشین دیگر به هیچ دردی نمی خورد بابا محل نگذاشت. جنازهء ماشین ماند توی آشپزخانه. کمی در و پیکرش را برداشته بودند و ظاهر عجیبی پیدا کرده بود. اما قرار نبود از خانه برود بیرون. قرار بود مثل یخچال های ژاپنی تا آخر عمر با ما زندگی کند تا بعد از مرگ مان وراث مان گم و گورش کنند. 
اما ای کاش فقط ماشین لباسشویی بود. شیر دستشویی چکه می کرد. یک ماه، دو ماه، پنج ماه. بابا هر چند روز یک بار آچار و فلانش را بر می داشت و می افتاد به جانش. سه روز چکه نمی کرد و روز چهارم شروع می شد. 
امروز چکه اش تبدیل شده بود به جریان باریکی از آب که توی این بی ابی خیلی خجالت آور و غیر مسئولانه بود و نمی شد از کنارش ساده گذشت. شیر فلکه را بستم تا یک فکری به حالش بکنیم. بابا که آمد خانه گفت که خیلی بهش خوش گذشته و گفت موز می خورم؟ و پرسید مامان کجاست؟ و پرسید کی بر می گردد؟ و شام خورده ام یا چی؟ بابا همیشه خیلی سوال دارد. 
گفتم شیر فلکه را بسته ام و آب قطع است چون شیر دستشویی چکه می کرد. با تاسف سرش را تکان داد که باید عوضش کند. به شکست تن داده بود. گفت دیگر کاریش نمی شود کرد. هر کاری از دستش بر می آمده کرده. منتظر همدردی بود. گفتم بابا هر چیزی یه عمری داره دیگه. و رفتم توی اتاق و در را بستم چون نمی خواستم دربارهء عمر یخچال های ژاپنی چیزی بدانم. با اینکه هنوز نامه ای دریافت نکرده بودم اما از پیش جواب را می دانستم و حوصله نداشتم و توی این هاگیر واگیر حقیقتا عمر یخچال های ژاپنی مهم نبود. بود؟ 

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

سه دقیقه از ساعت دو بعد از ظهر پنجم تیر نود و هفت گذشته بود و من در میان صدای خر خر مداوم یخچال فهمیدم من هل آخر را کم داشتم. با هر چیزی که فکرش را بکنی به اندازهء یک هل آخر فاصله داشتم. همان جا که خسته می شدم و جمع می کردم و راهم را می کشیدم و می رفتم.



نشستم روی مبل و سعی کردم صداها را بشنوم. صدای خر خر مداوم یخچال می آمد، تیک تیک ساعت دیواری به غایت زشت اتاق پذیرایی، پرنده های لای درخت های توی حیاط، صدای تکان خوردن اسباب و اثاثیه از طبقهء بالا و یک کلاغ در دور دست. و همین. صدای رشد صخره ها را نمی شنیدم. چون صخره ها رشد نمی کردند. فقط فرسوده تر می شدند. چشمم افتاد به ساعت زشت روی دیوار. سه دقیقه از ساعت دو بعد از ظهر گذشته بود. من از رختخواب بیرون آمده بودم. باید مسواک می زدم، صورتم را می شستم، صبحانه می خوردم و برنامه ای برای باقیش نداشتم. هیچ چیز برای ادامه دادن نداشتم. 
تا پیش از این شب ها دیر وقت از سر کار بر می گشتم. می نشستم جلوی تلویزیون، پاهایم را دراز می کردم روی میز و کانال ها را عوض می کردم. نه دوستی، نه عشقی و نه ماجرایی. تنها برای چند ساعت شب بی برنامه بودم. باقیش سر کار بودم و نیازی نداشتم فکر کنم باید چگونه زندگیم را بگذرانم که در خور و شایسته و فلان باشد. رییسم برای ساعت های روزم برنامه داشت. من اجرا می کردم و چند ساعت شب که نشسته بودم جلوی تلویزیون خسته تر از آن بودم که فکر کنم که چی؟ اخرش که که چی؟ 
حالا ساعت های زیادی پیش رویم بود که می توانستم فکر کنم که چی ؟ آخرش که چی؟ اولش که چی؟ و خیلی چیزهای دیگر.
از ساعت دوازده ظهر دیروز، زیر باد کولر اتاق نشیمن خانهء اقبال بیکار شده بودم. برای همین تخته بازی کردیم. بازار در اعتصاب بود و این تنها کاری بود که از دستمان بر می آمد. در بی خبری مطلق. چند تا ویدیو دیدیم که توش مردم شعار می دادند، پلیس گاز اشک آور می زد و عده ای می دویدند. این فیلم ها هم چیزی را در من بیدار نکرد. 
پای اقبال توی آتل بود و من می توانستم فکر کنم دست کم می توانم بدوم. کاری که از دست اقبال بر نمی آمد. اما دیدن توانایی ام در برابر رنج و ناتوانی دیگران هیچ وقت چیزی نبوده که به وجدم بیاورد یا احساس شکرگذاری را در من بیدار کند. تنها یادم می اندازد بسیار ندویده ام و بسیار نرسیده ام.
به چیزی فکر نمی کردم. می دانستم بسیار بیش از توانم نتوانسته ام و بسیار خسته ام. می خواستم تخته بازی کنم، بازی اسپانیا و مراکش را پیش بینی کنم و برندهء یک دستگاه دویست و شش باشم. با مساوی تیم ایران دمغ شوم. بخوابم و فرداش برنامه ای برای ادامه اش نداشته باشم.