۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

من همان شکلی ام ، پابرهنه ، دست خالی ، در آستانهء سی سالگی .

هی فکر می کنم من چه مرگم بود ؟ شب بیست و یک مرداد ، یک هیولای خفته در من بیدار شده بود . قبلش رفتم دویدم . عصبانی بودم . هفت ـ هشت سال را عصبانی بودم . هر دوری که به پایان می رسید خشم من به دهانهء آتش فشان نزدیک تر می شد . مثل « پرویز » شده بودم . صبح که راه می رفت و سیگار می کشید و گلوش خس خس می کرد . هی فکر می کردم چی بگویم که درد داشته باشد . می خواستم زخم بزنم . عمیق . نکُشد . یک جوری که جاش بماند تا هزار سال . چرا ؟ چون درد کشیده بودم هزار سال . چون تو یه معذرت خواهی به من بدهکاری عوضی ! که یه روز باهات صافش می کنم . چی شد ؟ صاف کردی ؟ بهتر شدی آیسا ؟ نه بدترم . خیلی بدتر . بدتر از تمام این سال ها . دلم می خواست آخرش بپرسم تو این سال ها چطوری شب ها خوابت برد ؟ امشب خوابت می برد ؟ 

حالا نشسته ام روی صندلی جلوی پنجره . جوری که آفتاب بتابد روی گردنم . سردم است . اندوهگینم . خجالت زده ام . ترسیده ام . دلم می خواهد بمیرم . فکر می کنم همهء آدمها یک خجالت زدگی بزرگی توی زندگی شان دارند . یا دو تا ، سه تا . نه از این اشتباهات روزمره . از آن ها که نمی توانی از خجالت سرت را بالا بیاوری . آب بشوی بروی توی زمین . ته ِ ته ِ زمین . 
صبح که بیدار می شوی دلت می خواهد بیدار نشوی ! دلت می خواهد صبح سه سال بعد بیدار شوی . آب ها از آسیاب افتاده باشد . شاهی نرفته باشد . شاهی نیامده باشد . 
از آن ها که سال ها باید بگذرد تا . تا ندارد . تا هیچی . از آن ها که سال ها هم بگذرد یادآوریش آدم را دستپاچه می کند . من یک روزی این حرف را زدم . ای وای ! 
از آن ها که آدم دلش می خواهد بدود سمت دریا ، پا برهنه . مثل هامون . 

۱۳۹۴ مرداد ۱۸, یکشنبه

با این همه من می خواهم بگویم .

آندره داستان ما
نه قشنگ بود ونه زشت .
نه عاشق شد نه فارغ .
نه گریه کرد نه خندید .
نه ساز زد نه رقصید .
حتما با خودت فکر می کنی
داستان یک آندره عینکی
که هیچ کار به خصوصی توی زندگیش انجام نداده
نه خواندن دارد و نه شنیدن . 

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

 Ehsan Barati

۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

به کودکان افغان فاقد مردک اجازه تحصیل داده شده . آن ها برای ثبت نام تنها ۵ روز فرصت دارند . اگر دور و برتان کسی را می شناسید که مشتاق تحصیل است اطلاع رسانی کنید .
برای اطلاعات بیشتر :  نحوه ثبت نام 

۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

به هر حال مک دونالدز هم دارد می آید ایران . کجا برویم بهتر از این جا ؟

هیچ وقت از آشپزی لذت نبرده ام . وقتی می توانی از آشپزی لذت ببری که تازه کار باشی و نتیجهء پخت و پزت هر کوفتی که شد بگویی و بشنوی که به به ! اولین بارته ؟ خیلی خوبه . اما خوب نیست . شفته ست . بیمزه ست . باید با ماست پایین داد . حتی بار دوم . سوم . بعد دیگر هیچی . یک غذای معمولی درست می کنی که آدم ها بعد از خوردنش حتی تشکر هم نمی کنند ! تنه لشا ! پاشید خودتون برا خودتون غذا درست کنید . آخرین باری که عدس پلو درست کرده بودم یک شکست کامل بود . آن ها از زور گرسنگی غذا را می بلعیدند و هیچی نمی گفتند . خیلی جدی پرسیدم خوب نشده ؟ هامون گفت عالیه ! انقدر عالیه گفتنش مسخره بود که منفجر شدیم . شبش رفتم رستوران . از نظر خودم باید می ماندیم و ته عدس پلو را در می آوردیم . اما ساناز دلش می خواست برویم بیرون . وقتی برگشتیم دیدم هامون و مهران دارند کالباس می خورند . کوفت تون بشه . غذا را ریختم برای مرغ و خروس ها . با ولع خوردند . حتی ازم تشکر کردند . گفتم نوش جان تان . فصل تازه ای توی روابط من و مرغ و خروس ها آغاز شد . از فرداش از ریختن هر چیزی که مرغ و خروس ها دوست نداشتند توی غذاهام پرهیز می کردم . می خواستم تمام عشقم را نثارشان کنم . تنها کسانی بودند که توی این خانه قدر دو ساعت پای گاز ایستادنم را می دانستند .
اصلا همین شد که نرفتم . من هر جای دنیا یک لوزر واقعی بودم . این جا می شد که مورد ستایش مرغ و خروس ها باشم . گربه ام وقتی خوابم از تخت طبقهء بالا می پرد روی صندلی ، می آید روی تخت من . از روی سرم رد می شود . می ایستد روی سینه ام . یک کم مکث . می رود روی شکمم . یک کم مکث . می نشیند میان گودی دو تا پاهام . ده دقیقه یا کمی بیشتر می ماند همان جا و بعد همین مسیر را به سمت تخت خودش بر می گردد . من هر شب فکر می کنم گربه ام من را دوست دارد . من کجای دنیا می توانم این عشق یواشکی گربه ام را داشته باشم .

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

شما می توانید خسته شوید و بروید . اما من می توانم ساعت ها در مدح آب طالبی بنویسم .

ایستاده بودم این طرف خیابان و با طمانینه آب طالبی ام را می نوشیدم . داشتم خودم را برای جنگ آماده می کردم . پیاده روی آن طرف آفتاب بود . جهنم . یک جوری که کلافه شده بودم . سه تا آب معدنی را سر کشیده بودم و هنوز دلم نمی خواست بروم آن طرف . اما همه چیز آن طرف بود . من نزدیک مترو بودم . نزدیک کامواها که دیدن شان هم حالم را به هم می زد . شبیه سربازی که می خواهد از جنگ فرار کند . می خواستم تا حواسم نیست پله ها را بروم پایین . تا این که آیدا را دیدم . داشتم یک کار یواشکی می کردم و شک نداشتم یک آشنا می بینم . همدیگر را بغل کردیم که توی این گرما اشتباه بود . من از کامواهای کثافت و از آیدا یک قدم فاصله گرفتم و  به مترو نزدیک تر شدم . گفتم یک آب طالبی هم نیست این دور و بر . تنها چیزی که می خواستم آب طالبی بود . گفت هست آن طرف میدان . من دوباره بغلش کردم که از هم جدا شویم و به اغوش آب طالبی پناه ببرم .
بیست دقیقه آب طالبی به دست ایستادم . به عکس های سه در چهاری که تازه گرفته بودم نگاه کردم . موافقید که همیشه عکس های سه در چهار آدم را نا متقارن تر از چیزی که هست نشان می دهد یا من حقیقتا این همه نا متقارنم ؟ به کار جدیدم فکر کردم . آرام ، سر صبر . به این که چه خوشم نمی آید بافتنی ببافم . چرا یک روز خوشم می آمده ؟ چرا هیچ وقت بلدش نشدم ؟ بعد بی آن که بخواهم به همهء راه ها فکر کردم . به همهء راه ها که بسته بود . ترسیدم . نفسم بند آمد . این تنها فکری بود که می توانست من را از پیاده روی این طرف بکند و پرت کند آن سو که آفتاب ِ داغ . نی آب طالبی میان دندان هام له می شد . تند تند توی آفتاب راه می رفتم و حتی به مغازه ها نگاه هم نمی کردم . می خواستم از فکرهام فرار کنم . خیابان به انتها رسید و من فکر می کردم من این جا چی کار می کنم ؟
صبر ایوب | جواد یساری