۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه
۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه
« برندهء قطعی ، برندهء قطعی با نسبت آرای بسیار زیاد اینجانب هستم . » *
ساعت های پایانی شب خرداد برای من هیچ گاه در کلام نمی گنجند . امیدهایی که به یاس بدل شد . کی توی زندگیش سرخورده و نا امید نشده ؟ برای کی دنیا یک شب به آخر نرسیده ؟
اما سرخوردگی آن شب ، جلوی عددهای زیر نویس شبکهء خبر ، باورکردنی نبود . هنوز مانده بود تا بیست و پنج خرداد که انقلاب برای ما بود . آن شب تنها بودیم . تنها و نا امید . به هم زنگ می زدیم : مگه می شه ؟ وقاحتی که ته نداشت . خبرهایی که می رسید . آن هایی که شب به خانه بر نگشتند بس که خانه دیگر امن نبود . ستاد هایی که از حضور نماینده های ما خالی می شد . شمشیر را از رو بسته بودند .
لحظه ای که خبرنگار ها دست زدند و یکی آن دور تر داد زد : « آقا تبریک ! » … برندهء قطعی ، برنده قطعی … امیدی که داشت جان می گرفت . این مرد کوتاه نمی آید .
بعد از آن یاس های زیادی را تجربه کردیم . وقتی احمد زید آبادی را از اوین بردند گناباد چی بود جز آخر دنیا ؟ امید های زیادی از پِیش آمد . من هیچ وقت دنیا را به اندازهء تابستان و پاییز هشتاد و هشت زندگی نکردم و امیدوار نبودم .
با این همه یاس و امید آن شب ، آن عدد های لعنتی که تا صبح تکان نخورد ، تجربه ای بود که تکرار نشد .
* قسمتی از اولین کنفرانس خبری میر حسین موسوی بعد از انتخابات هشتاد و هشت
اما سرخوردگی آن شب ، جلوی عددهای زیر نویس شبکهء خبر ، باورکردنی نبود . هنوز مانده بود تا بیست و پنج خرداد که انقلاب برای ما بود . آن شب تنها بودیم . تنها و نا امید . به هم زنگ می زدیم : مگه می شه ؟ وقاحتی که ته نداشت . خبرهایی که می رسید . آن هایی که شب به خانه بر نگشتند بس که خانه دیگر امن نبود . ستاد هایی که از حضور نماینده های ما خالی می شد . شمشیر را از رو بسته بودند .
لحظه ای که خبرنگار ها دست زدند و یکی آن دور تر داد زد : « آقا تبریک ! » … برندهء قطعی ، برنده قطعی … امیدی که داشت جان می گرفت . این مرد کوتاه نمی آید .
بعد از آن یاس های زیادی را تجربه کردیم . وقتی احمد زید آبادی را از اوین بردند گناباد چی بود جز آخر دنیا ؟ امید های زیادی از پِیش آمد . من هیچ وقت دنیا را به اندازهء تابستان و پاییز هشتاد و هشت زندگی نکردم و امیدوار نبودم .
با این همه یاس و امید آن شب ، آن عدد های لعنتی که تا صبح تکان نخورد ، تجربه ای بود که تکرار نشد .
* قسمتی از اولین کنفرانس خبری میر حسین موسوی بعد از انتخابات هشتاد و هشت
۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه
این را دست به دست برسانید به آقای روحانی
قبلش می روم توئیت های روحانی را می خوانم ببینم توش اشاره ای به افزایش قیمت تاکسی های خطی کرشت کرده که یک شبه سیصد تومان گران شده اند ؟ نکرده . برای همین اعتراضم را به غر های زیر لبی کاهش می دهم و هزار تومان بی زیانم را می گذارم روی داشبورد . کمر من زیر بار افزایش قیمت تاکسی ها دارد خم می شود .
هوا گرم است . مرده می گوید می شود دوهزار تومن . قبلش طی می کند چون خودش هم می داند دارد زیاد می گیرد . آیسای چهار سال پیش ِ زیر بار زور نرو ، سوار نمی شد . من سوار می شوم اما نمی توانم غر نزنم . می گویم می شود هزار و پانصد تومان . می گوید نه زیاد شده . می گویم من هفتهء پیش همین مسیر را آمده ام و زیاد نشده بود . می گوید بعله هفتهء پیش زیاد نشده بود . این هفته زیاد شده . این سومین باری ست که سوار این تاکسی می شوم . هر بار که سوار شده ام همین را گفته . اما یادش نیست . همان لحظه گرما به دهانم می رسد و نمی توانم ادامه بدهم . اما گرما به دهان مرده نرسیده . تنها به فعل های آخر جمله هاش رسیده . یک داستان ِ بی فعلی را برایم تعریف می کند . من صدایی شبیه اهن و اهون از خودم در می آورم . می گوید بعله خانوم روزی رو خدا . وقتی می بیند صدایی ازم در نمی آید نگاهم می کند و تکرار می کند بعله خانوم روزی رو خدا . می گویم بله بله . وقتی می رسیم هنوز داستانش تمام نشده . مجبور می شوم یک پام توی تاکسی ، یک پام بیرون تاکسی به ادامهء حرف هاش گوش کنم . بله بله . معذرت می خواهد که سرم را درد آورده . اما به نظر من باید بابت پانصد تومان اضافه ای که گرفته معذرت خواهی کند .
با کلی بار و کوله و فلان ، خمیده می رسم سر کرشت . سوار تاکسی می شوم و وقتی راننده می گوید هزار تومان من خم تر و آویزان تر می شوم . یک جوری که تمام سر بالایی زنبق کیسه هام کشیده می شوند روی آسفالت و سگ هایی که از سر خیابان دنبالم راه افتاده اند سعی می کنند از توی کیسه های خریدم بری خودشان یک کوفتی پیدا کنند . من مانع شان نمی شوم چون سرم هم نزدیک آسفالت است و امید به زندگیم خیلی پایین است . چرا باید امید به زندگی این سگ ها را ازشان بگیرم . هان آقای روحانی ؟ چرا ؟
هوا گرم است . مرده می گوید می شود دوهزار تومن . قبلش طی می کند چون خودش هم می داند دارد زیاد می گیرد . آیسای چهار سال پیش ِ زیر بار زور نرو ، سوار نمی شد . من سوار می شوم اما نمی توانم غر نزنم . می گویم می شود هزار و پانصد تومان . می گوید نه زیاد شده . می گویم من هفتهء پیش همین مسیر را آمده ام و زیاد نشده بود . می گوید بعله هفتهء پیش زیاد نشده بود . این هفته زیاد شده . این سومین باری ست که سوار این تاکسی می شوم . هر بار که سوار شده ام همین را گفته . اما یادش نیست . همان لحظه گرما به دهانم می رسد و نمی توانم ادامه بدهم . اما گرما به دهان مرده نرسیده . تنها به فعل های آخر جمله هاش رسیده . یک داستان ِ بی فعلی را برایم تعریف می کند . من صدایی شبیه اهن و اهون از خودم در می آورم . می گوید بعله خانوم روزی رو خدا . وقتی می بیند صدایی ازم در نمی آید نگاهم می کند و تکرار می کند بعله خانوم روزی رو خدا . می گویم بله بله . وقتی می رسیم هنوز داستانش تمام نشده . مجبور می شوم یک پام توی تاکسی ، یک پام بیرون تاکسی به ادامهء حرف هاش گوش کنم . بله بله . معذرت می خواهد که سرم را درد آورده . اما به نظر من باید بابت پانصد تومان اضافه ای که گرفته معذرت خواهی کند .
با کلی بار و کوله و فلان ، خمیده می رسم سر کرشت . سوار تاکسی می شوم و وقتی راننده می گوید هزار تومان من خم تر و آویزان تر می شوم . یک جوری که تمام سر بالایی زنبق کیسه هام کشیده می شوند روی آسفالت و سگ هایی که از سر خیابان دنبالم راه افتاده اند سعی می کنند از توی کیسه های خریدم بری خودشان یک کوفتی پیدا کنند . من مانع شان نمی شوم چون سرم هم نزدیک آسفالت است و امید به زندگیم خیلی پایین است . چرا باید امید به زندگی این سگ ها را ازشان بگیرم . هان آقای روحانی ؟ چرا ؟
۱۳۹۴ تیر ۱۲, جمعه
« - امشب نمیاد ؟ - نه آقا . - اما فردا میاد . - بله آقا . - حتما ؟ - بله آقا » *
اول نگاه کردم به دمای هوا . چهل و دو درجه . چرا ؟ فکر کردم شب بروم . یا اصلا وقتی بروم که برگ ها زرد شدند . وقتی دمای هوا هجده درجه شد . وقتی باران بارید .
یا اصلا نروم . آرتیست نشوم . چی بشوم پس ؟ مامان سه هفته یک بار می گوید که آموزش و پرورش معلم استخدام می کند . من می گویم مامان من شغل دارم . شغل نمی خوام . چرا نمی زند توی گوشم ؟
مامان اما دست بردار نیست . نمی خواهم بروم توی مهد درس بدهم ؟ کم کم یاد می گیرم ! وای مامان ! تو فکر می کنی من نمی تونم مربی مهد خوبی بشم ؟ فکر می کنی از پسش بر نمیام ؟ اما این بزدلیه . کم اووردنه . کاریه که همه کردن . من نمی خوام کوتاه بیام . دارم بلبلی می کنم . مامان سیب زمینی ها را سرخ می کند و به حرف های بی سر و ته من گوش می دهد . چرا نمی زند توی گوشم ؟
من حقیقتا می خواهم آرتیست شوم ؟ آرتیست خیلی مجهول الهویه ( الهویت ؟ ) است . اگر در جواب ِ چه کاره ای بگویی آرتیستم کسی چیزی نمی فهمد . یعنی چی ؟ نقاشی می کنی ؟ خطاطی ؟ ژانگولری ؟ چه مرگته ؟ برای همین چرا آدم باید بگوید آرتیست است . حتی اگر آرتیست است . من می گویم مجسمه سازم . مجسمه سازی تکلیفش خیلی معلوم است . آن ها با شنیدن این کلمه یاد مغازه های خوشگل فروشی می افتند .
من ترجیح می دهم به جای این که یاد اکسیر و عقاب های برنزی بیفتند ، یاد مجسمه های کوچک خانهء مادربزرگم بیفتند . از این مجسمه های کوچک سرامیکی که چند تا بچه بودند که داشتند بازی می کردند . من و دختر عموم ، ظهر های تابستان که همه خواب بودند ، آن ها را از توی ویترین در می آوردیم و سر این که ، آن که خوشگل تر است منم ، دعوا می کردیم . آن وقت ها پنج شش ساله بودیم و نمی خواستیم خودمان باشیم . می خواستیم مجسمه های قشنگ سرامیکی مادربزرگم باشیم . چرا باید فکر می کردیم آن بچه های سرامیکی از ما قشنگ ترند در حالیکه ما قشنگترین بودیم ؟
چرا حالا باید دلمان بخواهد اینی باشیم که هستیم ؟ حالا که لوس تر و احمق تر شده ایم . چرا نباید دلمان بخواهد آن لباس های قشنگ و با شکوه را بپوشیم و و با لبخند های از سر بی خیالی توی چمن ها بازی کنیم ؟
نرفتم . چرن تا شب دمای هوا به هجده درجه نرسید ، برگ ها زرد نشد و باران نبارید . نشستم جلوی تلویزیون چون تصمیم گرفته بودم وقتم را هدر بدهم . گاهی این کار حالم را جا می آورد .
مرده توی بلند گو از مردم می خواست بلند شوند و همه یکصدا داد بزنند هو هو هو هو … مرد حسابی هو هو هم شد شعار ؟ بلند گو می خواهد ؟ خودشان بلد نیستند ؟ تو یک شعار درست و حسابی بده در حد حصر باید بشکنه . اما نمی داد . همه یکصدا هو هو . بازی که شروع شد می دانستم می بازیم . چرا ؟ چون خیلی مدبر و باهوشم . برای همین رفتم سراغ دامن ِ گورخریم که خیلی قشنگ است .
* قسمتی از نمایشنامه « در انتظار گودو » ساموئل بکت
یا اصلا نروم . آرتیست نشوم . چی بشوم پس ؟ مامان سه هفته یک بار می گوید که آموزش و پرورش معلم استخدام می کند . من می گویم مامان من شغل دارم . شغل نمی خوام . چرا نمی زند توی گوشم ؟
مامان اما دست بردار نیست . نمی خواهم بروم توی مهد درس بدهم ؟ کم کم یاد می گیرم ! وای مامان ! تو فکر می کنی من نمی تونم مربی مهد خوبی بشم ؟ فکر می کنی از پسش بر نمیام ؟ اما این بزدلیه . کم اووردنه . کاریه که همه کردن . من نمی خوام کوتاه بیام . دارم بلبلی می کنم . مامان سیب زمینی ها را سرخ می کند و به حرف های بی سر و ته من گوش می دهد . چرا نمی زند توی گوشم ؟
من حقیقتا می خواهم آرتیست شوم ؟ آرتیست خیلی مجهول الهویه ( الهویت ؟ ) است . اگر در جواب ِ چه کاره ای بگویی آرتیستم کسی چیزی نمی فهمد . یعنی چی ؟ نقاشی می کنی ؟ خطاطی ؟ ژانگولری ؟ چه مرگته ؟ برای همین چرا آدم باید بگوید آرتیست است . حتی اگر آرتیست است . من می گویم مجسمه سازم . مجسمه سازی تکلیفش خیلی معلوم است . آن ها با شنیدن این کلمه یاد مغازه های خوشگل فروشی می افتند .
من ترجیح می دهم به جای این که یاد اکسیر و عقاب های برنزی بیفتند ، یاد مجسمه های کوچک خانهء مادربزرگم بیفتند . از این مجسمه های کوچک سرامیکی که چند تا بچه بودند که داشتند بازی می کردند . من و دختر عموم ، ظهر های تابستان که همه خواب بودند ، آن ها را از توی ویترین در می آوردیم و سر این که ، آن که خوشگل تر است منم ، دعوا می کردیم . آن وقت ها پنج شش ساله بودیم و نمی خواستیم خودمان باشیم . می خواستیم مجسمه های قشنگ سرامیکی مادربزرگم باشیم . چرا باید فکر می کردیم آن بچه های سرامیکی از ما قشنگ ترند در حالیکه ما قشنگترین بودیم ؟
چرا حالا باید دلمان بخواهد اینی باشیم که هستیم ؟ حالا که لوس تر و احمق تر شده ایم . چرا نباید دلمان بخواهد آن لباس های قشنگ و با شکوه را بپوشیم و و با لبخند های از سر بی خیالی توی چمن ها بازی کنیم ؟
نرفتم . چرن تا شب دمای هوا به هجده درجه نرسید ، برگ ها زرد نشد و باران نبارید . نشستم جلوی تلویزیون چون تصمیم گرفته بودم وقتم را هدر بدهم . گاهی این کار حالم را جا می آورد .
مرده توی بلند گو از مردم می خواست بلند شوند و همه یکصدا داد بزنند هو هو هو هو … مرد حسابی هو هو هم شد شعار ؟ بلند گو می خواهد ؟ خودشان بلد نیستند ؟ تو یک شعار درست و حسابی بده در حد حصر باید بشکنه . اما نمی داد . همه یکصدا هو هو . بازی که شروع شد می دانستم می بازیم . چرا ؟ چون خیلی مدبر و باهوشم . برای همین رفتم سراغ دامن ِ گورخریم که خیلی قشنگ است .
* قسمتی از نمایشنامه « در انتظار گودو » ساموئل بکت
۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه
در حالیکه حق من بیشتر از این هاست . من باید توی رقص و خدای آسمون ها غرق شوم .
چیزی که الان دلم میخواست این بود که توی یک مهمانی باشم و خدای آسمون ها پخش کنند و همه باهاش داد بزنیم . من خدای آسمون ها را بلد نیستم . من با اندی و کروس خاطره ندارم . با لیلا فروهر خاطره ندارم . با کلاغ دم سیاه خاطره ندارم . اما اگر می دانستم امشب دعوتم می کنند به یک مهمانی ِ خدای آسمونا ، همین حالا دانلودش می کردم و تا شب یاد می گرفتم . اما دعوت نیستم .
بعد از ظهر است . منتظر جواب نامه ام هستم . جوابی که هیچ گاه نخواهد رسید . من روزی چهل و هفت بار صفحهء ایمیلم را ریفرش می کنم و از امید و انتظارم ذره ای کاسته نمی شود .
اما صبح ، بسیار خسته و ناامیدم . از خواب که بیدار شدم دوباره با این حقیقت تلخ مواجه شدم که جواب نامه ام نیامده ، توافقات هسته ای هنوز به نتیجه نرسیده ، دمای هوا هزار درجه سانتی گراد است و هر شب تعداد پشه ها بیشتر و بیشتر می شود . من توی یک جای کوچک ایستاده ام ، عرق می ریزم ، قوزک پایم را می خارانم و سعی می کنم از پری که خودش را به من چسبانده تا بهتر بشنود فاصله بگیرم .
گفتم من تماس … بعد ادامه ندادم . باید می گفتم فوبیای تماس ؟ میلاد گفت تماس هراسی ؟ خودش بود . نمی دانستم این کلمه را از خودش در آورده یا چی ولی خیلی کلمهء درستی بود . آنیتا اصرار داشت مونیتور را بگذاریم آن طرف . می گفت چهار نفر روی مبل بزرگه جا می شوند . آره جا می شوند . مثل صندلی های مترو که برای شش نفر ساخته شده و هفت نفر توش جا می شوند و همیشه یک خانم تپل مپلی هست که بی آن که به جثه اش نگاه کند از آدم می خواهد یک کم جمع تر بنشیند . با انزجار به خانومه نگاه می کنم و از جایم بلند می شوم تا کون و عرقش با من تماس پیدا نکند . خانومه ظفرمندانه روی صندلی من می نشیند بی آن که پیام اخلاقی نهفته در حرکتم را بفهمد .
اما این جا که مترو نیست . من از تصور تماس کونم با کون یکی دیگر وقت والیبال دیدن خوشم نمی آید . میلاد هم خوشش نمی آمد . برای همین نشسته بودیم همین طرف و همین جوری که بحث می کردیم ریش های معروف بهش می آید یا نمی آید ، ایران داشت خیلی شکوهمندانه و دندان شکن امریکا را شکست می داد . حقیقتش را بخواهم بگویم ریش معروف مساله من بود . آن ها تو تیم غفور بودند .
میلاد می فهمید اما این جا پری یا زهرا یا خانوم باقری هیچی از تماس هراسی سرشان نمی شود .
این جا که من هستم از نه و نیم شوخی عروس و خواهر شوهر می کنند تا یازده و نیم . یکی از یکی جلف تر . یک عروس و خواهر شوهر هم هستند که نخودی می خندند . من دارم توی این شوخی های سبک و فحش های جنسیتی غرق می شوم .
بعد از ظهر است . منتظر جواب نامه ام هستم . جوابی که هیچ گاه نخواهد رسید . من روزی چهل و هفت بار صفحهء ایمیلم را ریفرش می کنم و از امید و انتظارم ذره ای کاسته نمی شود .
اما صبح ، بسیار خسته و ناامیدم . از خواب که بیدار شدم دوباره با این حقیقت تلخ مواجه شدم که جواب نامه ام نیامده ، توافقات هسته ای هنوز به نتیجه نرسیده ، دمای هوا هزار درجه سانتی گراد است و هر شب تعداد پشه ها بیشتر و بیشتر می شود . من توی یک جای کوچک ایستاده ام ، عرق می ریزم ، قوزک پایم را می خارانم و سعی می کنم از پری که خودش را به من چسبانده تا بهتر بشنود فاصله بگیرم .
گفتم من تماس … بعد ادامه ندادم . باید می گفتم فوبیای تماس ؟ میلاد گفت تماس هراسی ؟ خودش بود . نمی دانستم این کلمه را از خودش در آورده یا چی ولی خیلی کلمهء درستی بود . آنیتا اصرار داشت مونیتور را بگذاریم آن طرف . می گفت چهار نفر روی مبل بزرگه جا می شوند . آره جا می شوند . مثل صندلی های مترو که برای شش نفر ساخته شده و هفت نفر توش جا می شوند و همیشه یک خانم تپل مپلی هست که بی آن که به جثه اش نگاه کند از آدم می خواهد یک کم جمع تر بنشیند . با انزجار به خانومه نگاه می کنم و از جایم بلند می شوم تا کون و عرقش با من تماس پیدا نکند . خانومه ظفرمندانه روی صندلی من می نشیند بی آن که پیام اخلاقی نهفته در حرکتم را بفهمد .
اما این جا که مترو نیست . من از تصور تماس کونم با کون یکی دیگر وقت والیبال دیدن خوشم نمی آید . میلاد هم خوشش نمی آمد . برای همین نشسته بودیم همین طرف و همین جوری که بحث می کردیم ریش های معروف بهش می آید یا نمی آید ، ایران داشت خیلی شکوهمندانه و دندان شکن امریکا را شکست می داد . حقیقتش را بخواهم بگویم ریش معروف مساله من بود . آن ها تو تیم غفور بودند .
میلاد می فهمید اما این جا پری یا زهرا یا خانوم باقری هیچی از تماس هراسی سرشان نمی شود .
این جا که من هستم از نه و نیم شوخی عروس و خواهر شوهر می کنند تا یازده و نیم . یکی از یکی جلف تر . یک عروس و خواهر شوهر هم هستند که نخودی می خندند . من دارم توی این شوخی های سبک و فحش های جنسیتی غرق می شوم .
اشتراک در:
پستها (Atom)

